تبليغاتX
حمیدرضا سلیمانی - پیر که شدی...

افسانه، این‌روزها مدام به پدر فکر می‌کنم. بیشتر اوقات به نقطه‌ای خیره ‌می‌شود. وقتی  پرستار غذا توی دهانش می‌گذارد مثل جوجه گنجشکی گردن می‌کشد. پای تلویزیون هم که می‌نشانیمش می‌گوید: «این‌ها چه می‌گویند؟» مجری‌های تلویزیون دایم اخبار می‌گویند و پدر متوجه نمی‌شود.
می‌خواهد بلند شود نمی‌تواند  ناچار تو ویلچر می‌ماند و می‌خوابد. تو این عالم نیست ساکت و آرام شده مثل گربه‌ای که از سر سیری لم داده رو مبل، با چشم‌های پف کرده و خواب‌آلود نگاه می‌کند. دیگر غر نمی‌زند اگر بچه‌ها خانه را سرشان گذاشتند اعتراضی نمی‌کند.
دارو هم كاری برایش نمی‌‌كند، دارو فقط می‌‌خواباندش. با این داروها چيزی درست نمی‌‌شود كنترل می‌شود. مثل عينک که موقتا ديده را روشن می‌كند ولی چشم را خوب نمی‌كند.
مهندس مانی گفته بود: «پیر که شدی این‌همه راه تو را به هندوستان دلت نمی‌برد.»...

+  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 23:31   حمیدرضا سلیمانی  |