تبليغاتX
حمیدرضا سلیمانی - سیاهی مطلق

عکس از اسماعیل جاشویی(شناشیر)

پرسیدم: «"افسانه" تو چه‌طور می‌توانی کتاب‌ بدون عکس بخوانی؟»
بهم یاد داد چگونه در ذهنم چهره‌ی قهرمان‌های‌ هر کتاب را تجسم کنم. آن‌قدر به قهرمان‌های داستان فکر کردم که به خواب دیدم‌شان. طوری‌که توانستم به همراه "مسافرکوچولو" از ستاره‌ای به ستاره‌ی دیگر سفر کنم یا کنار "ماهی سیاه کوچولو" تو رودخانه‌ شنا کنم و چشم ماهی‌ها بشوم.
دلم می‌خواست چشم می‌شدم و می‌‌‌نشستم تو چشمخانه‌ی تهی ِ "صیدال" تا پرواز کفترها را ببیند، تا راه رفتن اردک‌ها وقتی‌که دنبال آدم می‌افتادند. تا بنشیند لب بام، ستاره‌ بشمارد و خیره شود به گربه‌ی نازِلوی من، وقتی که چشم‌های سبزش با نور تلاقی می‌کنند.
مادر می‌گفت: «صیدال، روشن‌دل است، جهان را با دلش می‌بیند.»
«دل صیدال چه‌قدر باید بزرگ باشد که آن همه ستاره روشن در آن جا شود!»
افسانه می‌گفت: «چرا صیدال از زندگی خسته نمی‌شود؟»
رضا می‌گفت: «چرا خسته شود وقتی با چشم‌های بسته ستاره می‌بیند. وقتی مدام با فرشته‌‌ی نگهبانش حرف می‌زند. با خدا حرف می‌زند.»
چشم‌هام را بستم. روی پلک‌هام فشار آوردم ولی فقط تاریکی بود که می‌دیدم. جهان در ظلمات فرو رفته بود.
«یک سیاهی مطلق».
«رحیم‌آقا، سیاهی مطلق یعنی چه؟»
«یعنی تاریکی کامل، یعنی این‌که چشم، چشم را نبیند. یعنی هیچ چراغی روی تیر چراغ برق روشن نباشد. یعنی هیچ ستاره‌ای برای درخشیدن نباشد. یعنی خورشید نتابد. یعنی تاریکی بعد از نه شب. یعنی خفقان، خفه‌خون. یعنی اختناق. یعنی هیچ‌کس دلش برای هیچ‌کس نسوزد. هیچ‌کس حرف هیچ‌کس را قبول نکند. هر کس حرف خودش را بزند. هرکس زیر علم و کتل خودش سینه بزند. یعنی گور پدر تو، گور پدر من. گور پدر ملت! یعنی لالمانی امروز من و  سیاه‌بختی تو!»
«یعنی فلان ِ من خیار است ملت باید بخورند.» مجاهد بود، کنایه می‌زد و با خنده به سمت ما می‌آمد. ابروهای پر پشت و لب‌های کلفتی داشت. کله‌اش هم طاس بود.
مجاهد به رحیم‌آقا می‌گفت: «مرتجع»
کشمیری به رحیم‌آقا  می‌گفت: «لامذهب.»
مهندس مانی می‌گفت: «چوب دو سر طلا!»
گفتم: «آبجی، مرتج یعنی چی؟»
افسانه از روی لغت‌نامه خواند: «یعنی فنر، یعنی بازگشت‌کننده، کهنه‌پسند، ضد متجدد.»
از درز پنجره دوباره به آسمان ابری و بی‌ستاره نگاه ‌کردم. به چراغِ شکسته‌ بالای تیر چراغ برق. دراز کشیدم و چشم‌هام را بستم تا در ذهن، ستاره بسازم و هزار چراغ تا از تاریکی و ظلمات نترسم. چشم‌هام را بستم. باز فقط تاریکی بود که می‌دیدم. جهان پشت پلک‌هام در ظلمات فرو رفته بود. 

+  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 16:17   حمیدرضا سلیمانی  |