تبليغاتX
حمیدرضا سلیمانی - بوی کاغذ
 

۲ 

افسانه گفت: «بیا با هم قراری بگذاریم.»
گفتم: «چه قراری؟»
«پول‌هامان را جمع کنیم، روی هم بگذاریم و مجله بخریم.»
گفتم: «به یک شرط!... به شرطی که همیشه قبل از تو من مجله را بخوانم.»
گفت: «باشد... هر چه تو بگویی.»
لاشه‌ی پاره پوره‌ی مجله را که دستش می‌دادم دندان‌هاش به‌هم فشرده می‌شد. با چشم‌هایی که انگار با مداد کنته سیاه‌شان کرده بود نگاهم می‌کرد. می‌گفت: «این چه کاری بود کردی وحشی؟... مگر باهاش کشتی گرفتی؟» می‌گفت: «مثل جانی‌‌ها افتاده‌ای به جانش!»
می‌خندیم و می‌گفتم: «مگر جان دارد این مجله؟»
می‌گفت: «البته که دارد، خیلی هم دارد.»
کتابخانه‌ی شهر را هم افسانه نشانم داد. هر ‌وقت از آن‌جا به خانه می‌آمد بوی کاغذ می‌داد. مادر می‌گفت: «این دختر ویارش کاغذ است.»
بعدها از افسانه یاد گرفتم که چه‌طور در اوج امتحانات، کتاب‌های داستان را لای کتاب‌های درسی جا بزنم و با خیال راحت- بی‌چشم‌غره پدر یا مادر- بخوانم.
مادر می‌گفت: «دختره‌ی چشم‌سفید خیال می‌کند من اصلاً حواسم نیست... که من نمی‌بینم کتابِ قصه لای کتاب درسی‌اش می‌گذارد.»
مادر نمی‌دانست سال‌ها بعد افسانه نامه‌های عاشقانه هم لای کتاب‌های درسی خواهد خواند و طاقچه اتاق مملو از کتاب‌های کوچک و بزرگی خواهد شد که الیاس برایش خواهد خرید. کتاب‌هایی که هیچ‌وقت نمی‌گذاشت قبل از خودش احدی لای آن‌ها را باز کند. مادر نمی‌دانست، شاید هم می‌دانست و به روی خود نمی‌آورد که افسانه دل‌دل می‌کند تا برود بیرون پی هوای تازه. پی بوییدن گل‌هایی که بیرون از باغچه‌ی خانه‌ی ما می‌رویید.

+  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 1:0   حمیدرضا سلیمانی  |