از رمان خاطرههای سالخوردگی یک کودک
سنگ اول:
۱
مردادماه آفتاب درست وسط آسمان مینشست. نَه زلف طلایی دلربا داشت، نَه مثل نقاشی بچهها لبخندی از سر مهر روی لبهاش بود. فقط میتابید و میسوزاند. خودم را در پناه دیوار لابهلای سایه میانداختم و تند قدم بر میداشتم. از نبش کوچه رد میشدم. سایهی دیوار، پشتِ سرم جا میماند و از آنجا به بعد سایهی خودم دنبالم راه میافتاد. آفتاب به تنم نیش میزد و بازارچه از دور پیدا میشد.
رحیمآقای روزنامهفروش بساطش پهن بود. روزنامهها را جا میداد توی قفسه. مجلهها را میچید روی پیشخوان. پارهآجری میگذاشت رویشان مبادا که باد آنها را با خود ببرد. دوچرخهاش را هم با زنجیر میبست به حلقهی ضخیمیکه به بدنهی دکه جوش خورده بود. زیر سایهبان برزنتی هفت رنگِ دکهاش میایستادم و نور تند آفتاب آزارم نمیداد و پوستم را نمیگزید.
رحیمآقا، نیمخیز روی سهپایهی فلزی نشسته بود و چشمهای عسلیاش را تنگ کرده بود. سیگار میکشید و خیره به سقف اتاقک بود. سلام کردم. دستش را بالا برد و در هوا ثابت نگه داشت و گفت: «اُس!»
به سمتی که خیره بود نگاه کردم. خوب که دقت کردم رشتههایی از تار عنکبوت دیدم. رضا گفته بود: «تارِ عنکبوت بند ساعتِ شیطان است.»
عنکبوت آرام آرام سعی داشت پروانهای را که به چنگال کشیده بود روی سقف جا به جا کند.
رحیمآقا پک عمیقی به سیگار زد. دود سیگار ول شد توی فضا. دود حلقهحلقه بالا رفت بعد پراکنده شد لای تارهای عنکبوت. پای عنکبوت سست شد. تارها تکان خوردند. یکهو عنکبوت و پروانه پرت شدند روی روزنامهها.
چشمم افتاد به مجلههای روی میز. سکه تو مشتم گرم شد. به خودم نهیب زدم: «باید اسکاج بخری رضا!» همیشهی خدا کارم این بود. لای مجلهها را باز میکردم، از بوی کاغذ خوشم میآمد. نفس عمیقی میکشیدم و بوی کاغذ را توی ریههام فرو میدادم.
رحیمآقا با گوشهی بادبزن حصیری زد زیر عنکبوت. عنکبوت تکان خورد و سریع راه افتاد. توی یک چشم به هم زدن بین شکاف در مخفی شد. پروانه از روی روزنامهها غلت خورد و افتاد پایین.
رحیمآقا کونهی سیگار را توی قوطی خالیی زنگ زدهای که روی میز بود خاموش کرد. غرغرکنان گفت: «همهی عمرش تله میگذارد، تله!... زندگیش یعنی تله. اول به صلیب میکشد، بعد تکهتکه میکند... همهی عمر، کارش تنیدن و به صُلابه کشیدن است، نمیدانم کجای آفرینش ِ این گُهکبوت زیباست؟»
رحیمآقا استخوانی بود و لاغر. سبیل سیاهش را همیشه مرتب میکرد. انگار تازه متوجه حضورم شده باشد. پرسید: «چهطوری مرد بزرگ؟» بعد به "کیهانبچهها"ی زیر دستم اشاره کرد و گفت: «همین یکی مانده... قصهی صمدبهرنگی هم توش هست.»
سکه کفِ دستم گرم شد. گفتم: «رحیمآقا شما بگو؛ شیر یا خط؟»
گفت: «خط.» سکه روی هوا چرخید. با برق آفتاب یکی شد و افتاد روی زمین. گفتم: «خط! شد رحیمآقا!»
سکه را روی پیشخوان گذاشتم و کیهانبچههای لوله شده را تو دستم فشردم و دویدم. تمام مسیر را زیر برق آفتاب تا به خانه یک نفس دویدم. نفسم بوی کاغذ گرفته بود. لنگهی در حیاط باز بود. خیس عرق بودم. تو رفتم و چشمهام دنبال افسانه میگشتند. میخواستم هر چه زودتر تصویر ماهیسیاهِ کوچولوی روی جلد را نشانش دهم. که یکهو مادر با سبد ظرفها از آشپزخانه بیرون آمد. روسری آبیاش را پشت سر گره زده بود. روی پیشانیاش چند قطره عرق نشسته بود. گوشوارههای پنکهای درشتش با نگین ِقرمز، توی لالهی گوشش برق میزد. سبد ظرفها را روی زمین کنار حوض گذاشت. به ظرفهای چرب و چیل توی سبد نگاه کردم و به نوری که از جانب آنها مثل نور آیینه روی سایه دیوار ساطع میشد.
مادر به دستم خیره شد. مجله را پشت سرم پنهان کردم. توی چشمهام زل زد. پلک هم نمیزد. تاب نگاهش را نداشتم. گردنم را کج کرده بودم و سرم افتاده بود روی شانههام. هنوز نفسنفس میزدم. گفتم: «باز هم رحیم آقا گولم زد!» توی خودم مچاله شده بودم. شانههام میلرزید و گریه میکردم.
مادر جلو آمد. گفت: «بازهم؟!» دستهاش را روی شانهام گذاشت و گفت: «حالا ظرفها را با چی بشورم، ها؟... با اشکهای تو؟» و دستهاش را که برداشت گرمای دستهاش روی شانهام ماند. گره روسریاش را باز کرد. سکهای کف دستم گذاشت. گفت: «باشد... دیگر بس کن... گریهزاری بس است... زود برو تا مغازهها نبستهاند اسکاج بگیر.» و با پر پیراهنش، درست همانجا که گلبتههای صورتی به هم میرسیدند خیسی گونههام را پاک کرد.
افسانه با خنده بین چارچوب در ظاهر شد. دامن لی پوشیده بود و موهاش را با کش دو گوشی بسته بود. با نُک زبان، دور ِ لبهاش را خیس کرد. با چشم و ابرو به مجله اشاره کرد. لبخندش را کش داد و ناغافل مجله را از دستم قاپید. مادر چپچپ نگاهش کرد. گفت: «دختر ِ گُنده! تو دیگر وقتِ شوهرت است کی از این کارهات دست بر میداری؟»
افسانه خندید و همانطور که میدوید گفت: «صحیح و سالم نگهاش میدارم تا برگردی» و من دوباره برگشتم بازارچه.