الیاس احمدی
روزنامه نگار
منیرو روانی پور از جمله زنان نویسندهای بود که در دهه شصت شمسی در فضای مردانه ادبیات داستانی ایران درخشید و آثاری با حس و حال بومی و غریب نوشت که با استقبال مخاطبان روبه رو شد.
منیرو جدا از نوشتن، در زمینه آموزش داستان نیز نقشی موثر ایفا کرده و برخی از نویسندگان زن که در دهه ۷۰ و ۸۰ درخشیدند، از کارگاه داستان نویسی او بیرون آمدهاند.
او مدتی است از ایران مهاجرت کرده و در آمریکا به سر میبرد. مدتی است که از منیرو کار جدیدی منتشر نشده و خوانندگان ایرانی خبر چندانی از او ندارند، مگر از طریق وبلاگش.
خانم روانی پور مدت هاست که خوانندگان آثار شما، جز نوشته های وبلاگتان و آثار جسته و گریخته چیزی از شما نخوانده اند، کم تر مینویسید یا منتشر نمیکنید؟ به هر حال کی کتاب دیگری از شما منتشر خواهد شد؟
من به چاپ کتاب به شیوه "باری به هر جهت" معتقد نیستم و کسی را هم در حدی نمیبینم که برایم خط و خطوط تعیین کند. واقعیت این است برای تن ندادن به سانسور دست به چاپ کتابهایم نمیزنم، چرا که بعد از سالیان سال کار کردن در یک محیط بسته هم خودم را میشناسم و هم آنانی را که پشت میز نشستهاند.
همین عقب نشینیهای ظاهرا کوچک، حذف یک کلمه، یک پاراگراف، یک عکس و...موجب تباهی متن میشود و در پیاش تباهی نویسنده و خواننده را به دنبال دارد. نمیدانم نویسندهای که با اجازه دیگران کار و زندگی کند چه جور نویسندهای میتواند باشد.
مجموعه داستان من "سنگهای شیطان" هفده سالی میشود که توقیف است، خوشبختانه نه ناشر اهل زدوبند بوده و نه من قبول کردهام که داستانی را به جای داستان دیگر بگذارم یا چیزی را حذف کنم.
وبلاگ راهم دست کم نگیرید، حالا با این وضعیتی که ما دست به گریبانش هستیم – این ره آورد شعور و نبو غ بشری – یعنی اینترنت – عصای دست ماست. راهی نداریم - درهای آسمان را به روی ما بستهاند و به عنوان واسطه ایستادهاند میان ما و خدا – نمیخواهم بگذارم میان من و خوانندگانم هم جدایی بیندازند. کارهای زیادی دارم رمان و مجموعه داستان که باید در مورد چاپشان در خارج از کشور تصمیم بگیرم.
با دوری از ایران چه میکنید؟ چه تاثیری در کار ادبیتان داشته؟ این کمکاری یا کم دیده شدن کارهایتان نتیجه مهاجرت نیست؟
نمیخواهم دوری از وطن بهانهای به دست من بدهد برای تنبلی. من در کشوری زندگی کردهام که در هیچ دوره تاریخی خوردن چلوکباب و قیمه پلو قدغن نبوده اما در طول تاریخ نوشتن و فکر کردن و خواندن زیر ضربه بوده است.
داستان شهرزاد در هزار و یک شب نماد زندگی نویسندگان ایرانی است. ما همیشه شمشیری بالای سر خود داشتهایم، اما شهرزاد با قصهگویی، جان خود را نجات داد و ما با قصه نگفتن میتوانیم در کشورمان زنده بمانیم.
زبان مسلط و جاری در فضا زبان فارسی نیست اما کسی هم تیشه به ریشه تخیل من نمیزند. معلوم است که دلم برای زادگاهم تنگ میشود و برای دوستان خوبی که آنجا دارم اما اینجا زبان فارسی حرمت بیشتری برای من دارد، شناخت بیشتری نسبت به آن پیدا کردهام.
میدانم که وسیله ارتباطی من با جهان همین زبان و آئینهای زیبایی است که داریم مثل شب یلدا، نوروز، مثل خیام خوانی بوشهریها ونه این خیامخوانی سانسور شده دولتی، در حقیقت من با وطنم اینجا هستم با زبان مادریم.
راحت بگویم کار میکنم و فصل جدیدی در زندگیام شرو ع شده. یکجانشینی مرا میکشد. شخصا معتقدم که آدمی هر جایی که میتواند کار کند باید برود. فرق نمیکند گاهی در بوشهر، زمانی شیراز، روز دیگر تهران و حالا هم در صحرای نوادا.
از ترجمه آثارتان به زبانهای دیگر چه خبر؟
دو مجموعه داستان من "کنیزو" و "سنگهای شیطان" توسط پرفسور قانون پرور در دانشگاه آستین تکزاس ترجمه شده است.
دانشجویانی که کنجکاو ادبیات ایرانند یا میخواهند تزشان را درباره ایران یا ادبیات معاصر ایران بنویسند، مشتریان اصلی این دو کتاب هستند. داستانهای کوتاه من به زبانهای مختلفی ترجمه شده: انگلیسی، فرانسوی، ترکی، کردی،عربی، چینی، آلمانی، سوئدی و... حالا هم در حال ترجمه داستانها و بخصوص شعرهایم هستم.
میدانید که ترجمه کار سادهای نیست انتقال یک فرهنگ به فرهنگ دیگر است یا شناساندن یک جهان به جهان دیگر، جهانی با زبان متفاوت اما با همه سختی، غیرممکن هم نیست.
البته در مورد داستانهای بومی من، مشکل دو برابر میشود، چون حتی فارسی زبانها هم هنگام خواندن این داستانها با سوالهای زبادی روبرو میشوند. به هرحال من اینجا نیامدهام که توی خانه بنشینم و به روزگار از دست رفته که معلوم نیست چه روزگاری بوده تاسف بخورم. آمدهام برای کار کردن.
یک زمانی قول داده بودید، درباره سفرهایتان به خارج از ایران داستان بنویسید، آیا هنوز روی قولتان هستید؟
خیلی از این داستانها نوشته شده، چند تایی از آنها را روی وب گذاشتهام و هم چنان مینویسم. میدانید عادت دارم به خاطرات نویسی. این کار را از دوره دبیرستان شروع کردهام. هنوز دو سه برگی از خاطرات دوران نوجوانیام را دارم. همین خاطرات نویسی کمکم میکند تا بتوانم فضاهای داستانهایی را که میخواهم بسازم، از این سفرها هم خاطرات زیاد دارم؛ از سفرهایی که به گوشه و کنار جهان کرده ام.
آثار اولیه شما بیشتر حال و هوای بومیتر داشت و از آبادی و دریا و افسانههای آن جا مایه میگرفت، اما در چند کار آخر حال و هوای روشنفکریتری بر آثارتان حاکم شد، یا به تعبیری به توصیه مرحوم گلشیری عمل کردید که گفته بود: "دختر بیا تو شهر، آبادی رو ول کن"، فکر نمیکنید این تغییر حال و هوا کمی روند آفرینش ادبی شما را کند کرده است و از زمانی که به شهر آمدید، کم کار شدید؟
نویسنده به ضرورت زندگیاش مینویسد؛ هر کجا که هست، ده، شهر، بیابان. نویسنده مستقل نمیتواند دروغ قلابی بگوید. مثلا حق ندارد جایی که "ممد بیجه" بچهها را تکه تکه میکند از آرامش و عدالت بنویسد.
نویسنده دروغ واقعی میگوید. جهانی که میسازد جهان خاص اوست. اما در نهایت از تجربیات انسانی استفاده میکند تجربه عملی یا تخیلی انسان.
اجباری به نوشتن درباره روستا ندارم. به نظرم نوشتن در باره کره اسب مشقاسم همان قدر سخت است که نوشتن درباره ماشین پنجر شده کامبیز خان. این شهر و روستا هم مرا خسته کرده، اصلا چه کسی گفته تهران شهر است؟ آیا به صرف بودن چند خیابان و آسمان خراش و ماشین میتوانیم به جایی بگوییم شهر؟ آن هم یک شهر قرن بیست ویکمی؟ چشمتان را ببندید و میدانهایی را که جوانها در آن حلق آویز شدهاند در نظر بیاورید. واقعاً شما به تهران میگویید شهر؟
و اما درباره کلمه روشنفکر و داستان روشنفکری؛ اگر من بتوانم یک داستان روشنفکری بنویسم همهجا هوار خواهم کشید و هرگز فراموش نمیکنم که همین فضای روشنفکری بوده که ما را از منقرض شدن نجات داده. خیال میکنم وقتش رسیده که دیدگاههای آقایان جلال آل احمد و شریعتی را که خاص زمانه خودشان بود، به دست تاریخ بسپاریم.
آثار اولیه شما یادآور کارهای رئالیسم جادویی نویسندگان آمریکای جنوبی بود. در آن دوره تب مارکز در ایران فراگیر بود و نویسندگان از این تب متاثر بودند، اما کارهای شما به دلیل این که تجربیات بومی از فضاهای مشابه داشتید نسبت به دیگر نویسندگانی که نگاهی به رئالیسم جادویی داشتند، از عمق و اصالت برخوردار بود و هنوز در شمار آثار خوب آن دوره است، اول این که آن دوره زمانی، فضای فکری فرهنگی ایران چه ویژگی داشت که چنین اقبالی به نویسندگان آمریکای جنوبی نشان میدادند و چرا این اقبال دوام پیدا نکرد؟
در اولین کتاب من "کنیزو" سه نوع داستان میبینید: رئالیستی، سورئالیستی و داستانهایی که به سبک رئالیسم جادویی نوشته شدهاند. من در طول نویسندگی این سه ژانر را ادامه دادهام. سه کتاب چاپ نشده من "فرشته ای روی زمین " به سبک رئالیسم جادویی، "عاشقان عهد عتیق" به سبک سورئالیسم و"شبهای شورانگیز" به سبک رئالیستی نوشته شدهاند.
راستش گاهی فقط میشود با رئالیسم جادویی یک داستان را نوشت. مثلا شما موشهای خیابان انقلاب را دیدهاید؟ بیترس و واهمه داستان میخورند. هر جور کتابی را که بخواهید میخورند. پارسال هر روز صبح که میرفتم میدان انقلاب، آنها را میدیدم که در جویهای خالی از آب و پراز کاغذ در حال جویدن کاغذند. آنها داستانهای من و شما را میخورند. ارشاد به آنها اجازه جویدن هر جور داستانی را میدهد اما به ما اجازه نوشتن و خواندن داستان نمیدهد.
میبینید تهران شهری است که تعداد موشهای آن از ساکنانش بیشتر است. خوب اگر یک روز صبح مردم بلند شوند و ببیند که سر جای خودشان نیستند چون موشهای زیر زمین تصمیم گرفتهاند کمی جا به جا شوند، خوب این داستان چطوری باید نوشته شود؟
درمورد دیگران نمیدانم که چرا مجذوب رئالیسم جادویی شدند و چرا رها کردند اما من بیشتر از این پنجره به جهان داستانی نگاه میکنم.
شما در دهه ۶۰ از معدود نویسندگان زن بودید و حامل صدای زنان، از دهه ۶۰ تا دهه ۷۰ و ۸۰. چه اتفاقی افتاد که موجب ظهور بسیاری از نویسندگان زن شد، به نحوی که در فهرست برگزیدگان جوایز ادبی گاهی تعداد زنان از مردان نویسنده هم بیشتر است؟
فشار زیاد. فشارهای مرئی و نامرئی و بسته شدن تمام درها. تعداد زیادتری از خانمها را به نوشتن وا داشته است. میل دوست داشته شدن هم هست. اما بیشتراین حس زندانی بودن است که خانمها را وادار به نوشتن کرده، میل به بودن. آنها میخواهند علیه این وضعیت بنویسند. اما بسیاری از آنها از ترس روبرو شدن با خطر جوری مینویسند که به هیچ کس بر نخورد. این ترس از بدنامی، از دستگیری، از به حاشیه رانده شدن، موجب نوشتن داستانهایی شده که بعضی کاملا مخنث هستند و برخی در مجیز. تاسفبار است، من همیشه گفتهام ادبیات کبریت بیخطر نیست ما از زندگیمان مینویسیم از زندگی پر ازخطر و پر از ریسکمان.
در کارنامه منیرو، جلسات داستاننویسی "کولی ها" هم جای مهمی دارد، آموزش داستاننویسی به جوانان، یکی از کارهای جدی شما بود، این تجربه چقدر در کارهای شما موثر بود و در فعالیتهای فعلیتان چقدر به کارتان میآید؟
جلسات کولیها یکی از زیباترین تجربیات زندگی من است. یک سالی است که از بچهها دورم، اما کمی که جا بیفتم شروع میکنم. اینترنت کار را آسان کرده، هرچند حضور تک تک بچههایی که میشناختم برایم غنیمت بود. دراین جلسات یاد میگرفتم که نسل جوانتر چه جور فکر میکند حالا برای شناخت آنها میروم سراغ وبلاگها.