تبليغاتX
حمیدرضا سلیمانی - در محفل سخن 2

بحثی درباره‌ی کتاب «دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد» اثر شهرام رحیمیان
فرخنده آقایی، امیرحسن چهلتن، منیرو روانی‌پور

روانی‌پور:‌ اصل این است که آیا یک کتاب کشش خواندن دارد، جذاب هست یا نه؟ خواننده آیا می‌تواند آن را بخواند و با لذت دنبال کند؟ دکتر نون... از نظر من اینجوری بود. این کتاب و کتاب "تهران، شهر بی‌آسمان" را با هم خواندم و دلم می‌خواست دوباره آن‌ها را بخوانم. این دو کتاب آغاز یک مرحله در ادبیات سیاسی ماست. تا حالا به غیر از کتاب شازده احتجاب هرچه نوشتیم در مورد مسائل سیاسی، درونی نشده بود. مثلاً ایرادی که از رمان‌های من می‌گیرند به بخش‌هایی‌ست که وارد سیاست شدم. برای اینکه انگار دو تا آدم مختلف زندگی کرده‌اند و نه یک زندگی یگانه‌ای بوده که سیاست آن را پریشان کرده. سال‌ها خانواده‌های زیادی از هم پاشیده شده‌اند به خاطر مسائل سیاسی‌ای که دائم هم تکرار شده است. نارنجکی خورده وسط زندگی آدم‌ها، یکی رفته مشرق، یکی رفته مغرب و همه داغون شده‌اند. سال‌ها آدم‌ها از هم متنفر بودند به خاطر خط و خطوط سیاسی، به خاطر آن شهادت‌طلبی و قهرمان‌پروری ذهنی که ما داریم و اسطوره‌سازی که در ذهنمان است. می‌خواستیم هرکس وارد سیاست می‌شود، اسطوره بشود و اگر کسی به خاطر ویژگی‌های انسانی‌اش ذره‌ای وا داد، ما به عنوان خائن به او برچسب زدیم و زندگی‌اش را نابود کردیم.
به نظر من در این کتاب سه تا عملکرد وجود دارد. یکی عملکرد دولت و یکی عملکرد مردم و یکی عملکرد شخصیت داستان به نام دکتر نون. سه تا عملکرد یکی است و در یک فرهنگ دیکتاتورپرور ریشه دارد. در این داستان دکتر نون وقتی می‌رود زندان و برمی‌گردد، همان بلایی را به سر زنش می‌آورد که زندان به سر او آورد، و مردم سر او آورده‌اند. در واقع او یک زندان برای زنش می‌سازد و مردم یک زندان برای او می‌سازند.
آقایی: در واقع در این کتاب، دکتر نون خودش را محاکمه و مجازات می‌کند.
چهلتن: او در واقع یک شیوه‌ی رفتار را محاکمه می‌کند.
روانی‌پور: به خاطر اینکه مردم این توقع و فرافکنی ذهنی قهرمان‌پرور را دارند و یک انسان عادی را نمی‌توانند تحمل کنند، همه یا باید قهرمان باشند و یا توسری خورده. این فرهنگی که یا مرید می‌سازد یا مراد باعث این ضایعات می‌شود. به نظر من زندان شاه یا شکنجه‌گر یا مصدق بهانه‌ای است که به شکلی، فرهنگی را که در آن غوطه‌وریم و خودمان هم به آن آغشته‌ایم نشان بدهد. زیبایی کار در این است. من این دو کتاب را با هم خواندم، در این دو و بیشتر در دکتر نون نگاه کنید که چطور سیاست مثل صداست که به کوه می‌خورد و برمی‌گردد به خودمان. یعنی دوگانه عمل کردن فرهنگی که در آن زندگی می‌کنیم. عملکردهای دوگانه‌ی مردم، و خودمان هم به عنوان جزئی از مردم. ما همان کاری را می‌کنیم که شکنجه‌گر می‌کند و زندان‌بان می‌کند. زیبایی کار به این است. پاشیده شدن زندگی‌های فراوان. در "تهران شهر بی‌آسمان" وقتی کرامت را نگاه می‌کنی، خود این آدم هم درد می‌کشد. همه‌ی خباثت‌ها را انجام داده ولی به هر حال یک انسان است. این تک بعدی نگاه نکردن به قهرمان داستان در شازده احتجاب هست، حالا او قصه‌ی یک خانواده‌ی قاجار را می‌گوید. ولی در کتاب "دکتر نون..." ، زن و شوهری که چندان در ارتباط با قدرت حاکمه نیستند گرفتار همان بلایی می‌شوند که خودشان می‌خواهند در مقابلش بایستند.
آقایی: دکتر نون کتابی است که وقتی چاپ شد با استقبال خوانندگان مواجه شد و در واقع کتابی است که خیلی راحت و روان خوانده می‌شود و یک طرح و داستان منسجم و خوش‌ساخت دارد. من در تمام مدتی که کتاب را می‌خواندم افسوس می‌خوردم که چرا در مورد ویراستاری کتاب کوتاهی شده، یعنی با یک ویراستاری خیلی کوچک این کتاب می‌توانست به یک اثر ناب تبدیل شود، چون در واقع آن پتانسیل اصلی را دارد برای یک کتاب درجه یک و ناب بودن. به ویژه موضوع کتاب چرا که معمولا کتاب‌های سیاسی در بستر تاریخی حرکت می‌کنند ولی در این کتاب، نویسنده بی‌آنکه به تاریخ نزدیک شده باشد از شخصیت‌های تاریخی استفاده کرده بود تا شخصیت داستانی خود را کامل کند.
برای من رابطه‌ی دکتر نون و زنش جالب بود. دکتر نون بعد از فوت همسر خود، به یک بازبینی از زندگی خودش می‌رسد و در این بازبینی به آن عشق اولیه و احساسات و عواطف جوانی‌اش می‌پردازد. در واقع چند بعدی بودن مسائل مطرح شده در این کتاب با توجه به حجم کمش برایم جالب بود. کتاب در ابتدای چاپ با استقبال خیلی خوب مواجه شد ولی خیلی سریع به حاشیه رفت و این سؤال برایم مطرح است که چرا؟
روانی‌پور: بعضی چیزها در این مملکت مد می‌شود. بعضی خواننده‌ها دمدمی مزاجند. وقتی کتاب سیریا سیریا سال 72 چاپ شد، همه گفتند وای این باز از جنوب می‌گوید. حوصله‌ی خیلی‌ها سر رفته بود ولی کتاب سر جای خودش هست و خواننده‌های جدی خودش را دارد. در مورد کتاب دکتر نون هم بعضی می‌گویند چرا باز یک زنی مظلوم واقع شده ولی اینجا اصلاً صحبت زن و مرد نیست. هر دو نابود می‌شوند. زندان رفتن دکتر نون ذهنی یا عینی و بریدن او در آن وضعیت باعث می‌شود که هر دو سرانجام بازنده باشند. نویسنده آنچه را محکوم می‌کند آن فرهنگی است که باعث می‌شود افراد دائم از هم بترسند. مرد آن لحظه فکر می‌کند دارند زنش را اذیت می‌کنند و وا می‌دهد.
آقایی: یعنی غلبه‌ی عشق بر سیاست.
روانی‌پور:‌ من اخیرا کتاب "مادر" ماکسیم گورکی را می‌خواندم، نگاه کن چه دوره‌ای از تاریخ ما را این کتاب بلعید و چه جوان‌هایی را به کام مرگ فرستاد. الان می‌توانیم راحت بگوییم این مادر نیست. کسی که نسبت به زندان رفتن و نابودی و مرگ پسرش احساس شعف می‌کند، مادر نیست. این آدم آهنی است. الگوی ما یک آدم آهنی بود.
آقایی: یعنی به نظر شما "مادر" ماکسیم گورکی یک اثر سفارشی است؟
روانی‌پور: نه، در یک دوره‌ای آدم‌ها هرچه آهنی‌تر بودند و احساساتشان را زیر پا می‌گذاشتند قهرمان‌تر بودند. ما بیشتر احتیاج به انسان داشتیم تا قهرمان. آن موقع نه خودمان عقلمان می‌رسید و نه کسی جرأت می‌کرد بگوید. حالا وقتی کتاب دکتر نون نوشته می‌شود یعنی کسی نمی‌تواند مادر ماکسیم گورکی و آن شخصیت آهنی باشد. انسان پوست و گوشت و استخوان است و باید عاشقانه زندگی کند و اگر نمی‌تواند عاشقانه زندگی کند باید اعتراض داشته باشد که چرا نمی‌تواند در یک محیط امن زندگی کند و دوست بدارد. چرا باید همه‌اش بترسیم و رودربایستی کنیم که به این و آن برنخورد. نگاه کن مرحله به مرحله ما سانسورچی داریم. اول خودمان را سانسور می‌کنیم، و بعد حواسمان هست که دیگران که می‌خوانند چه می‌گویند. دکتر نون عاشق زنش است ولی نمی‌تواند به مردم بگوید که من زنم را دوست داشتم و این کار را کردم چون در مرحله‌ای است که دوست داشتن و عاشقی گناه است. ملتی که به عاشقی و دوست داشتن مهر باطل می‌زند چه طوری می‌تواند فرهنگ بسازد. دکتر نون هر بار می‌آید به زنش نزدیک بشود، مصدق آنجا ایستاده و می‌گوید نه، جلوی چشم‌های من نه. دکتر نون حتا حرکت‌های عادی‌اش را نمی‌تواند انجام بدهد و آن زن باغچه را درست می‌کند. حتا می‌شد برعکس باشد و زن به زندان برود. حالا آن‌قدر دید ما سیاه و سفید شده که با این جریانات فمینیستی، دیگر راحت کتاب نمی‌خوانیم و فقط نگاه می‌کنیم که چه بر سر زن و مرد آمده.
چهلتن: من وقتی رمان دکتر نون را می‌خواندم یکبار دیگر مطمئن شدم که دو عنصر عشق و سیاست چقدر آغشته است به زندگی ما. دست‌کم به زندگی انسان ایرانی. و یک بار دیگر مطمئن شدم که حذف این دو عنصر از ادبیات ممکن نیست. یعنی ادبیانی که بخواهد از دو عنصر عشق و سیاست فارغ باشد اصلا به وجود نمی‌آید یا وجود ندارد. یادم می‌آید دولت‌آبادی یک نمایشنامه به نام ققنوس نوشته بود. یک مرد سیاسی با درون خود کنکاش دارد. وقتی مورد شکنجه قرار می‌گیرد و سیخ داغ یا سرد به گوشت و پوست و استخوان او فرو می‌رود پیش خود فکر می‌کند آیا این خلق که به خاطر آن‌ها این عذاب را تحمل می‌کنم می‌فهمند یا لیاقتش را دارند یا اصلاً تاثیری دارد تحمل این شکنجه‌ها؟ وقتی آن نمایشنامه را می‌خواندم می‌دیدم که این خیلی واقعی است. علی‌رغم این که چهره‌های اساطیری در ذهن یا در کتاب‌ها ساخته می‌شود ولی یک آدم سیاسی که قرار است در زندان یک‌سری مکافات‌ها را تحمل کند قبل از هر چیز یک انسان است با تمام نیازها و نقطه‌ضعف‌های انسانی. البته آن نمایشنامه و این رمان ربطی به هم ندارند، فقط می‌خواستم اشاره کنم که دولت‌آبادی هم این دغدغه را مورد بررسی قرار می‌دهد. من فکر می‌کنم یک الگویی از بیرون ساخته می‌شود برای افرادی که در جریانات سیاسی هستند. یک الگوی اساطیری که به هیچ وجه نباید صدمه ببیند و توی قهرمان باید خودت را تجهیز بکنی تا هرچه بیشتر به آن شبیه بشوی. سؤال اصلی این است که آیا این امر ممکن است و این رمان تأکید دارد بر ناممکن بودن آن. هر آدمی یک زندگی‌یی دارد و سیاست هم بخشی از آن زندگی است آیا می‌تواند به نفع این بخش، بقیه‌ی زندگی را فدا کند؟ به نظر من همه‌ی اینها با هم هست و هرکدام یک جایی دارد. این رمان برای اول بار، این موضوع را تبدیل به داستان می‌کند.
روانی‌پور: برای نویسنده این گره‌های ذهنی آسان به دست نیامده و کتابِ دکتر نون با این موضوع حساس که مطرح می‌کند نادیده گرفته می‌شود.
چهلتن: اینجا با مقابله‌ی ادبیات با شبه ادبیات روبروییم. ما یک ادبیات سیاسی داریم، که به نظر من شبه ادبیات است چون با واقعیت تعریف شده‌ی آدمیزاد جور در نمی‌آید. یعنی یک آدمی که همه‌ی بلاها سرش آمده،‌ گاوش مرده، خانه‌اش آتش گرفته، ارباب به زن و دخترش تجاوز کرده و خودش را کارفرما بیرون کرده ولی باز هم پرچم مبارزه را بالا می‌برد. این واقعی نیست. یک شبه ادبیات دیگری که با آن مواجه هستیم نوع ادبیاتی است که به آن می‌گویند Best Seller که با رویاها و الگوهای ذهنی عامه‌ی مردم جور در می‌آید و مردم به آن نزدیک می‌شوند. و یکی هم ادبیات رمانتیک که یک چیز غیرواقعی است. یعنی ادبیات سانتی‌مانتال و کارت‌پستالی که وقتی از مدرسه می‌گوید و از بچه‌هایش و میز ناهارخوری‌اش، برای ما که ایرانی هستیم مثل یک قاب‌عکس است که می‌توان به دیوار زد. یک‌جوری ادبیاتی از نوع دکتر نون در محاصره‌ی این سه نوع ادبیات قرار دارد که یک طرف Best Seller است که ژانر خودش را دارد، یک طرف ادبیات سیاسی است که الحمدلله تبش فروکش کرده و یک نوع ادبیات سانتی‌مانتال که به عنوان کارت‌پستال می‌توان نگاهش کرد ولی خب ما نمی‌توانیم آن را به عنوان یک عکس واقعی از محیط زندگی‌مان بپذیریم. عینیت ندارد. ولی ادبیاتی از نوع دکتر نون با موجودیتش در ورای این سه نوع ادبیات و شاید بتوان گفت شبه ادبیات قرار می‌گیرد و ضایعه این است که توسط آن‌ها پس رانده می‌شود و زیر فشار قرار می‌گیرد.
روانی‌پور: ‌در این مقطع می‌بینیم که منتقد نداریم. یک پرانتز باز کنم، نشر قصه نظریه‌ی رمان لوکاچ را چاپ کرد که یکی از کارهای اساسی لوکاچ است. فکر می‌کنی چند تا از آن فروش رفته؟ چند تا از کسانی که تا حرف می‌زنند لوکاچ و دریدا و این و آن را از آستین درمی‌آورند، این کتاب را خواندند؟ علتش این است که با اسم‌ها قرقره می‌کنند و نتیجه آن که کتابی مثل دکتر نون نادیده گرفته می‌شود.
چهلتن: در جوامعی که آدم‌ها خودشان و روابط و پدیده‌ها را تعریف نکرده‌اند، نقد وجود ندارد. نقد ادبی در جامعه‌ای می‌تواند باشد که فرهنگ نقد کردن وجود داشته باشد. یعنی محکومین بتوانند حاکمان را نقد کنند و کارگرها بتوانند کارفرمایان را نقد کنند و همه این امکان را داشته باشند. نقد ادبی وجود ندارد چون فلسفه و زمینه‌های اجتماعی‌اش وجود ندارد. این یعنی یک جامعه‌ی الابختکی. یک اثر بی‌خودی بالا می‌آید و یک اثر بی‌خودی نادیده گرفته می‌شود. یعنی همه چیز بر اساس عنصر تصادف شکل می‌گیرد.
آقایی:‌ شاید در این مقطع تاریخی نگاه به قهرمان به این صورت است ولی در زمان دانشجویی ما، واقعا آرمان‌ها فرق می‌کرد و شاید بتوان گفت افراد آرمان‌گراتر بودند. من آدم‌های زیادی را می‌توانم بگویم که عشق‌ها و خانواده‌های خود را فدای ایدئولوژی‌شان کردند. اینجا دکتر نون بین عشق و ایدئولوژی، عشق را انتخاب می‌کند و باز یک عمر خود را ملامت می‌کند از بابت این انتخاب و زندگی را به خود و خانواده‌اش تلخ می‌کند. اگر ما الان داریم این عملکرد را زیر سؤال می‌بریم فکر می‌کنم در واقع به نوعی نقدی می‌کنیم بر یک رفتار اجتماعی در یک مقطعی. یعنی آدم‌های بسیاری بودند که پا روی خانواده و زن‌ها و بچه‌هایشان گذاشتند و راه حلی را انتخاب کردند که دکتر نون آن را انتخاب نکرد. اتفاقا شاید انتخاب دکتر نون نقدی بر رفتار اجتماعی باشد. الان به قول خانم روانی‌پور شاید مادر خیلی راحت بین عشقش به بچه و ایدئولوژی، بچه را انتخاب کند. من فکر می‌کنم ما نمی‌توانیم بگوییم کدام بهتر یا بدتر است. در واقع شاید الگوهای اجتماعی برتر در یک دوره‌ای یک مادر را به آن مرحله می‌رساند که بچه‌اش و عواطف مادرانه‌اش را کنار بگذارد.
چهلتن: تصمیم نهایی مادر آن است ولی او یک جنگ درونی را می‌گذراند و علیرغم تمام نیازها و احساسات خود انتخابی را انجام می‌دهد که رویه‌ی مسلط اجتماعی یعنی فرهنگ و آرمان‌گرایی به او پیشنهاد می‌کند. در واقع دکتر نون پرده بر می‌دارد از تصنعی که در پس این آرمان‌گرایی وجود دارد.
آقایی: پس آن رسالت اجتماعی چه می‌شود اگر من مادر همیشه دارم ناله می‌کنم برای بچه‌ام و یا برای عشقم و برمی‌گردم به یک بدویتی که همه‌ی عواطف و غرایزم اول و بعد مسائل و مصالح اجتماعی
چهلتن: شما مساله‌ی نقد را پیش می‌کشید.
آقایی: نه فقط در ادبیات، بلکه می‌خواهم بگویم این دایره‌ای است که دارد کامل می‌شود. یعنی داریم ارزش قائل می‌شویم که مسائل اجتماعی بماند برای بعد. ولی من می‌خواهم بپرسم که آیا این قضاوت درست است یا خیر؟
چهلتن: ما می‌خواهیم بر مطلق‌گرایی تامل کنیم. آن مطلق‌گرایی که مثلاً بچه را شکنجه می‌کنند تا مادر بگوید رفیقش در کدام خانه زندگی می‌کند و ادبیات سیاسی تلقین می‌کرد که الان میلیون‌ها کودک را استثمار جهانی دارد با گرسنگی شکنجه می‌دهد، پس رها کن و بچه‌ی تو ارزشی ندارد و مقاومت کن و به فکر میلیون‌ها کودک افریقایی باش و تو بچه‌ات را نبین. نه، بچه باید دیده شود. عشق باید دیده شود. جامعه هم باید دیده شود، یعنی نسبیت امور.
آقایی: ولی در واقع تغییرات اجتماعی را همیشه کسانی به وجود آورده‌اند که پا روی عواطف و غرایز و احساساتشان گذاشتند. ما آن فردگرایی را که در غرب محکوم می‌کنیم حالا داریم به نوعی تایید می‌کنیم. یعنی همه چیز در حوزه‌ی من و نه اجتماع.
چهلتن:‌ من با تعصب و مطلق‌گرایی مخالفم. این رمان دارد یک چیزهایی را که همیشه نادیده گرفته شده می‌گوید و چرا آن‌ها را باید پنهان کرد؟
روانی‌پور: حالا که از بحث دکتر نون خارج شدیم بگویم که به نظر من یک حقه‌بازی در این مسأله است. وقتی یکی قهرمان می‌سازد یعنی خودش را راحت می‌کند از کارهایی که قرار است قهرمان انجام دهد به جای او. همه چیز را به او محول می‌کنیم. من اینجا زندگی‌ام را دارم و تو برو قهرمان باش. ولی یک عده از سر نادانی آن مطلق‌گرایی را علم می‌کنند و یک عده از سر هوش. شما بروید ما هم پشت سرتان هستیم. من یک نوع شیادی در قهرمان پروری و اسطوره‌سازی می‌بینم. اسطوره و قهرمانشان را می‌سازند تا خودشان را راحت کنند.
آقایی: شاید قهرمان خوب، قهرمان مرده است. نمی‌شود یکی هم زنده باشد هم قهرمان باشد.
روانی‌پور: یک جامعه‌ی بیمار است که مطلق‌گرایی می‌کند. تو خودت داستان‌نویسی، چطور می‌شود مطلق‌گرایی کرد؟ چه واقعیتی و چه رئالیسمی وجود دارد برای یک شخصیت که هر کدام از داستان‌نویس‌ها او را یک جور نگاه می‌کنند و در لحظه‌های مختلف عملکردهای مختلف دارد. در خاطرات من، انگار یک آدم آن‌ها را نوشته که هر لحظه یک‌جور دیگر می‌شود. اتفاقاً مطلق‌گرایی مال جامعه‌های عقب‌افتاده و بدوی است. انسان مدرن می‌تواند تفکیک کند و آدم‌ها را با حوصله ببیند. زمان ادبیات سیاسی، که فکر می‌کنم بهتر است بگوییم ادبیات شعاری، به سر آمده. در مورد کتاب دکتر نون باز می‌توان فضاسازی و شخصیت‌سازی کتاب را نقد و بررسی کرد که بماند برای بعد.

منبع: سخن
http://www.sokhan.com/articles.asp?id=32002