افسانه، اینروزها مدام به پدر فکر میکنم. بیشتر اوقات به نقطهای خیره میشود. وقتی پرستار غذا توی دهانش میگذارد مثل جوجه گنجشکی گردن میکشد. پای تلویزیون هم که مینشانیمش میگوید: «اینها چه میگویند؟» مجریهای تلویزیون دایم اخبار میگویند و پدر متوجه نمیشود.
میخواهد بلند شود نمیتواند ناچار تو ویلچر میماند و میخوابد. تو این عالم نیست ساکت و آرام شده مثل گربهای که از سر سیری لم داده رو مبل، با چشمهای پف کرده و خوابآلود نگاه میکند. دیگر غر نمیزند اگر بچهها خانه را سرشان گذاشتند اعتراضی نمیکند.
دارو هم كاری برایش نمیكند، دارو فقط میخواباندش. با این داروها چيزی درست نمیشود كنترل میشود. مثل عينک که موقتا ديده را روشن میكند ولی چشم را خوب نمیكند.
مهندس مانی گفته بود: «پیر که شدی اینهمه راه تو را به هندوستان دلت نمیبرد.»...

پرسیدم: «"افسانه" تو چهطور میتوانی کتاب بدون عکس بخوانی؟»
بهم یاد داد چگونه در ذهنم چهرهی قهرمانهای هر کتاب را تجسم کنم. آنقدر به قهرمانهای داستان فکر کردم که به خواب دیدمشان. طوریکه توانستم به همراه "مسافرکوچولو" از ستارهای به ستارهی دیگر سفر کنم یا کنار "ماهی سیاه کوچولو" تو رودخانه شنا کنم و چشم ماهیها بشوم.
دلم میخواست چشم میشدم و مینشستم تو چشمخانهی تهی ِ "صیدال" تا پرواز کفترها را ببیند، تا راه رفتن اردکها وقتیکه دنبال آدم میافتادند. تا بنشیند لب بام، ستاره بشمارد و خیره شود به گربهی نازِلوی من، وقتی که چشمهای سبزش با نور تلاقی میکنند.
مادر میگفت: «صیدال، روشندل است، جهان را با دلش میبیند.»
«دل صیدال چهقدر باید بزرگ باشد که آن همه ستاره روشن در آن جا شود!»
افسانه میگفت: «چرا صیدال از زندگی خسته نمیشود؟»
رضا میگفت: «چرا خسته شود وقتی با چشمهای بسته ستاره میبیند. وقتی مدام با فرشتهی نگهبانش حرف میزند. با خدا حرف میزند.»
چشمهام را بستم. روی پلکهام فشار آوردم ولی فقط تاریکی بود که میدیدم. جهان در ظلمات فرو رفته بود.
«یک سیاهی مطلق».
«رحیمآقا، سیاهی مطلق یعنی چه؟»
«یعنی تاریکی کامل، یعنی اینکه چشم، چشم را نبیند. یعنی هیچ چراغی روی تیر چراغ برق روشن نباشد. یعنی هیچ ستارهای برای درخشیدن نباشد. یعنی خورشید نتابد. یعنی تاریکی بعد از نه شب. یعنی خفقان، خفهخون. یعنی اختناق. یعنی هیچکس دلش برای هیچکس نسوزد. هیچکس حرف هیچکس را قبول نکند. هر کس حرف خودش را بزند. هرکس زیر علم و کتل خودش سینه بزند. یعنی گور پدر تو، گور پدر من. گور پدر ملت! یعنی لالمانی امروز من و سیاهبختی تو!»
«یعنی فلان ِ من خیار است ملت باید بخورند.» مجاهد بود، کنایه میزد و با خنده به سمت ما میآمد. ابروهای پر پشت و لبهای کلفتی داشت. کلهاش هم طاس بود.
مجاهد به رحیمآقا میگفت: «مرتجع»
کشمیری به رحیمآقا میگفت: «لامذهب.»
مهندس مانی میگفت: «چوب دو سر طلا!»
گفتم: «آبجی، مرتج یعنی چی؟»
افسانه از روی لغتنامه خواند: «یعنی فنر، یعنی بازگشتکننده، کهنهپسند، ضد متجدد.»
از درز پنجره دوباره به آسمان ابری و بیستاره نگاه کردم. به چراغِ شکسته بالای تیر چراغ برق. دراز کشیدم و چشمهام را بستم تا در ذهن، ستاره بسازم و هزار چراغ تا از تاریکی و ظلمات نترسم. چشمهام را بستم. باز فقط تاریکی بود که میدیدم. جهان پشت پلکهام در ظلمات فرو رفته بود.
۳
توی هال زیر باد پنکهسقفی، کنار افسانه روی فرش دراز کشیدم. افسانه کتابِ ساداکو و هزار درنای کاغذی را میخواند. به پروانههای پنکه نگاه کردم که دنبال هم افتاده بودند. با چشم دنبالشان کردم. پیوسته و مداوم در حرکت بودند. انگار که جان داشتند. خوب که دقت میکردم میتوانستم از هم تشخیصشان بدهم.
پدر توی آن یکی اتاق به متکا تکیه داده بود و با مادر نجوا میکرد. صدای چرخ خیاطی تا توی هال میرسید. میتوانستم حرکت مچ دستش را که دستهی چرخخیاطی را میچرخاند مجسم کنم. حتی صدای النگوهاش که قاطی صدای چرخخیاطی میشد. پدر غرولند میکرد: «این بچهها اصلاً درس هم میخوانند؟»
مادر گفت: «حالا که تابستان است و مدارس تعطیلاند، بیخود غر نزن!»
خودم را چسباندم به افسانه تا عکسهای کتاب را بهتر ببینم. گفت: «داداش اینهمه بلندبلند بیخ گوشم نفس نکش.»
نفسم را حبس کردم. برخاستم و نشستم کنار در بزرگ و شیشهای هال. حرف زدن پدر و مادر دیگر به پچپچ تبدیل شده بود. گوشهام را تیز کردم. شنیدم که پدر به مادر گفت: «اگر بگیرند اعدامش میکنند.» مادر جیغ کوتاهی کشید و به سکسکه افتاد.
بلند شدم و رفتم سراغ کلمن آب، پدر مرا که دید باقی حرفش را خورد. نگاه کردم. رنگ مادر پریده بود و پشت چرخ خیاطی ماتش برده بود. پدر چایاش را هورتهورت سر کشید.
لیوانم را پر کردم. پدر زیر چشمی نگاهم میکرد، انگار منتظر بود از اتاق بروم بیرون تا حرفش را از سر بگیرد.
افسانه از توی هال گفت: «داداش رضا، یک لیوان هم برای من پر کن.» پدر رو کرد به مادر: «این کلمن را چرا گذاشتهای سر راه؟ خوب میگذاشتیاش توی هال. این بار چندم است که این بچه میآید آب بخورد؟!»
آب را به سرعت سر کشیدم، لیوان را برای افسانه پر کردم و زدم به چاک.
گفتم: «افسانه جریان این پچپچها چیست؟» حتم داشتم که افسانه تهتوی آن را در آورده است. بلند شد و گفت: «صبر کن، الان میگویم.»
به همراه افسانه از اتاق بیرون رفتم. نور آفتاب چشمهام را میزد. توی حیاط باد گرمی میوزید. گوشهی باغچه زیر درخت انجیر افسانه لب وا کرد به حرف: «فرخنده، دختر عموی مامان که یادت هست؟»
گفتم: «همانی که وقتی میایستد گیسش تا روی زمین میرسد؟»
«آره، قرار است بیاید خانهی ما.»
باد برگهای بزرگ و پهن انجیر را تکان میداد و نور آفتاب از لابهلای شاخه و برگ روی صورت افسانه بازی در میآورد.
از حرفهای افسانه دستگیرم شد که فرخنده کمونیست است و مدتی است که فراری شده. پرسیدم: «کمونیست یعنی چی؟»
چین افتاد روی پیشانیاش. قیافهی آدمهای متفکر را به خود گرفت. کمی فکر کرد و گفت: «یعنی خدا وجود ندارد... یعنی آدمها میلیونها سال پیش، شکل آدم نبودهاند، شبیه میمون بودهاند. دُم داشتهاند و بالای درخت زندگی میکردند. کمکم دُمشان افتاده، دستهای بلندشان که باهاش از این شاخه به آن شاخه میپریدند کوتاه شده و بهجاش مغزشان رشد کرده و به مرور شکل آدم شدهاند.»
گفت: «کمونیست یعنی رفیقباز... یعنی شریک... یعنی استالین... کمونیست یعنی ریشه همه چیز ماده است.»
«ماده!؟... افسانه ماده یعنی چی؟»
«ببین هرچیزی نر و ماده دارد. ماده یعنی زمین... زمین یعنی مظهر باروری... ماده یعنی زن.»
«یعنی آفریدگار یک زن است؟!»
«نه!»
«پس چی؟!»
مِن و مِن میکرد. میدانستم که برای حالی کردن موضوع به من کم آورده. درماندگی را توی نگاهش میخواندم.
تکیه دادم به دیوار و فکر کردم. به مادرم، به زمین که مظهر باروری بود. به درختهای قبل از عصر سنگ، درختهای پر شکوفهای که شاخههای سبزشان تا روی زمین خم میشد. به آبشارهای روان، که از زیر سایه درختها میگذشت. به سایههای خنک افتاده روی سطح خاک. به مادرم که انبوه موهاش به شاخ و برگ درختها بافته بود، به پدرم که شبیه میمون روی شاخهها دم تکان میداد و میوهای را لابلای آروارههای قویاش میچلاند. دمش را به شاخهها گره میزد و مثل تارزان از این سو به آن سو از بین درختها، مثل پاندول ساعت میگذشت.
به ماده فکر کردم که نمیدانستم چیست. به فرخنده که قرار بود از ترس جانش بیاید خانه ما قایم بشود. به او که نمیدانستم با کی قایمباشک بازی میکند. به کشمیری پر طمطراق که روی اعصاب رحیمآقا مثل یک هنگ سرباز رژه میرفت. به روزهای طلایی و روشنی که از لابهلای انبوه درختهای جنگلی نمودار میشد. به انتهای جنگلهای نمور، به ابتدای سنگها، به غروب آفتاب پشت کوه، به مزرعه طلایی گندم فکر کردم. به غارهای تنهایی بشر که میشد روی دیوارهاش نقاشی کرد و چیز نوشت.
۲
افسانه گفت: «بیا با هم قراری بگذاریم.»
گفتم: «چه قراری؟»
«پولهامان را جمع کنیم، روی هم بگذاریم و مجله بخریم.»
گفتم: «به یک شرط!... به شرطی که همیشه قبل از تو من مجله را بخوانم.»
گفت: «باشد... هر چه تو بگویی.»
لاشهی پاره پورهی مجله را که دستش میدادم دندانهاش بههم فشرده میشد. با چشمهایی که انگار با مداد کنته سیاهشان کرده بود نگاهم میکرد. میگفت: «این چه کاری بود کردی وحشی؟... مگر باهاش کشتی گرفتی؟» میگفت: «مثل جانیها افتادهای به جانش!»
میخندیم و میگفتم: «مگر جان دارد این مجله؟»
میگفت: «البته که دارد، خیلی هم دارد.»
کتابخانهی شهر را هم افسانه نشانم داد. هر وقت از آنجا به خانه میآمد بوی کاغذ میداد. مادر میگفت: «این دختر ویارش کاغذ است.»
بعدها از افسانه یاد گرفتم که چهطور در اوج امتحانات، کتابهای داستان را لای کتابهای درسی جا بزنم و با خیال راحت- بیچشمغره پدر یا مادر- بخوانم.
مادر میگفت: «دخترهی چشمسفید خیال میکند من اصلاً حواسم نیست... که من نمیبینم کتابِ قصه لای کتاب درسیاش میگذارد.»
مادر نمیدانست سالها بعد افسانه نامههای عاشقانه هم لای کتابهای درسی خواهد خواند و طاقچه اتاق مملو از کتابهای کوچک و بزرگی خواهد شد که الیاس برایش خواهد خرید. کتابهایی که هیچوقت نمیگذاشت قبل از خودش احدی لای آنها را باز کند. مادر نمیدانست، شاید هم میدانست و به روی خود نمیآورد که افسانه دلدل میکند تا برود بیرون پی هوای تازه. پی بوییدن گلهایی که بیرون از باغچهی خانهی ما میرویید.
از رمان خاطرههای سالخوردگی یک کودک
سنگ اول:
۱
مردادماه آفتاب درست وسط آسمان مینشست. نَه زلف طلایی دلربا داشت، نَه مثل نقاشی بچهها لبخندی از سر مهر روی لبهاش بود. فقط میتابید و میسوزاند. خودم را در پناه دیوار لابهلای سایه میانداختم و تند قدم بر میداشتم. از نبش کوچه رد میشدم. سایهی دیوار، پشتِ سرم جا میماند و از آنجا به بعد سایهی خودم دنبالم راه میافتاد. آفتاب به تنم نیش میزد و بازارچه از دور پیدا میشد.
رحیمآقای روزنامهفروش بساطش پهن بود. روزنامهها را جا میداد توی قفسه. مجلهها را میچید روی پیشخوان. پارهآجری میگذاشت رویشان مبادا که باد آنها را با خود ببرد. دوچرخهاش را هم با زنجیر میبست به حلقهی ضخیمیکه به بدنهی دکه جوش خورده بود. زیر سایهبان برزنتی هفت رنگِ دکهاش میایستادم و نور تند آفتاب آزارم نمیداد و پوستم را نمیگزید.
رحیمآقا، نیمخیز روی سهپایهی فلزی نشسته بود و چشمهای عسلیاش را تنگ کرده بود. سیگار میکشید و خیره به سقف اتاقک بود. سلام کردم. دستش را بالا برد و در هوا ثابت نگه داشت و گفت: «اُس!»
به سمتی که خیره بود نگاه کردم. خوب که دقت کردم رشتههایی از تار عنکبوت دیدم. رضا گفته بود: «تارِ عنکبوت بند ساعتِ شیطان است.»
عنکبوت آرام آرام سعی داشت پروانهای را که به چنگال کشیده بود روی سقف جا به جا کند.
رحیمآقا پک عمیقی به سیگار زد. دود سیگار ول شد توی فضا. دود حلقهحلقه بالا رفت بعد پراکنده شد لای تارهای عنکبوت. پای عنکبوت سست شد. تارها تکان خوردند. یکهو عنکبوت و پروانه پرت شدند روی روزنامهها.
چشمم افتاد به مجلههای روی میز. سکه تو مشتم گرم شد. به خودم نهیب زدم: «باید اسکاج بخری رضا!» همیشهی خدا کارم این بود. لای مجلهها را باز میکردم، از بوی کاغذ خوشم میآمد. نفس عمیقی میکشیدم و بوی کاغذ را توی ریههام فرو میدادم.
رحیمآقا با گوشهی بادبزن حصیری زد زیر عنکبوت. عنکبوت تکان خورد و سریع راه افتاد. توی یک چشم به هم زدن بین شکاف در مخفی شد. پروانه از روی روزنامهها غلت خورد و افتاد پایین.
رحیمآقا کونهی سیگار را توی قوطی خالیی زنگ زدهای که روی میز بود خاموش کرد. غرغرکنان گفت: «همهی عمرش تله میگذارد، تله!... زندگیش یعنی تله. اول به صلیب میکشد، بعد تکهتکه میکند... همهی عمر، کارش تنیدن و به صُلابه کشیدن است، نمیدانم کجای آفرینش ِ این گُهکبوت زیباست؟»
رحیمآقا استخوانی بود و لاغر. سبیل سیاهش را همیشه مرتب میکرد. انگار تازه متوجه حضورم شده باشد. پرسید: «چهطوری مرد بزرگ؟» بعد به "کیهانبچهها"ی زیر دستم اشاره کرد و گفت: «همین یکی مانده... قصهی صمدبهرنگی هم توش هست.»
سکه کفِ دستم گرم شد. گفتم: «رحیمآقا شما بگو؛ شیر یا خط؟»
گفت: «خط.» سکه روی هوا چرخید. با برق آفتاب یکی شد و افتاد روی زمین. گفتم: «خط! شد رحیمآقا!»
سکه را روی پیشخوان گذاشتم و کیهانبچههای لوله شده را تو دستم فشردم و دویدم. تمام مسیر را زیر برق آفتاب تا به خانه یک نفس دویدم. نفسم بوی کاغذ گرفته بود. لنگهی در حیاط باز بود. خیس عرق بودم. تو رفتم و چشمهام دنبال افسانه میگشتند. میخواستم هر چه زودتر تصویر ماهیسیاهِ کوچولوی روی جلد را نشانش دهم. که یکهو مادر با سبد ظرفها از آشپزخانه بیرون آمد. روسری آبیاش را پشت سر گره زده بود. روی پیشانیاش چند قطره عرق نشسته بود. گوشوارههای پنکهای درشتش با نگین ِقرمز، توی لالهی گوشش برق میزد. سبد ظرفها را روی زمین کنار حوض گذاشت. به ظرفهای چرب و چیل توی سبد نگاه کردم و به نوری که از جانب آنها مثل نور آیینه روی سایه دیوار ساطع میشد.
مادر به دستم خیره شد. مجله را پشت سرم پنهان کردم. توی چشمهام زل زد. پلک هم نمیزد. تاب نگاهش را نداشتم. گردنم را کج کرده بودم و سرم افتاده بود روی شانههام. هنوز نفسنفس میزدم. گفتم: «باز هم رحیم آقا گولم زد!» توی خودم مچاله شده بودم. شانههام میلرزید و گریه میکردم.
مادر جلو آمد. گفت: «بازهم؟!» دستهاش را روی شانهام گذاشت و گفت: «حالا ظرفها را با چی بشورم، ها؟... با اشکهای تو؟» و دستهاش را که برداشت گرمای دستهاش روی شانهام ماند. گره روسریاش را باز کرد. سکهای کف دستم گذاشت. گفت: «باشد... دیگر بس کن... گریهزاری بس است... زود برو تا مغازهها نبستهاند اسکاج بگیر.» و با پر پیراهنش، درست همانجا که گلبتههای صورتی به هم میرسیدند خیسی گونههام را پاک کرد.
افسانه با خنده بین چارچوب در ظاهر شد. دامن لی پوشیده بود و موهاش را با کش دو گوشی بسته بود. با نُک زبان، دور ِ لبهاش را خیس کرد. با چشم و ابرو به مجله اشاره کرد. لبخندش را کش داد و ناغافل مجله را از دستم قاپید. مادر چپچپ نگاهش کرد. گفت: «دختر ِ گُنده! تو دیگر وقتِ شوهرت است کی از این کارهات دست بر میداری؟»
افسانه خندید و همانطور که میدوید گفت: «صحیح و سالم نگهاش میدارم تا برگردی» و من دوباره برگشتم بازارچه.
۱
اولینبار بغلِ مادر بود كه دیدمش؟ مثل دستهی كوزهای آویخته به پهلوی مادر، پاهاش را دوشاخه چفت كرده بود روی انحنای پهلو.
لابلای گرگ و میش غروب بود كه رفتهرفته نمایان شد. مثل ماه از میان پنبهی ابرها، مثل ستارهی شوخِ چشمکزن از بین خطوط درهم و برهم، از میان اشكال هندسی، رفتهرفته نمایان میشد. از میان رنگهایی كه به هم آمیخته بود.
كشف حضورش مثل كشف شیر مادر بود. مثل كشف صدای سوت پدر از لابلای جیكجیك گنجشكها، جیرجیر، جیرجیركها.
از توی گهواره نگاه میكردم. از بین همهی رنگها و اشیا میشناختمش. هالهای از مه بود. تودهای روشن میان تاریکی. بعد رفتهرفته چهرهاش شکل گرفت. گِردی صورتش نمایان شد، لب و دهانی پُر از خنده، با چشمانی بازیگوش و سری كه ریت بود. مادر گفته بود: «اینطوری سوی چشمهاش بیشتر میشود.»
اولینبار كنار گهواره دیدمش. گهوارهای كه مال او بود و به من رسیده بود. مثل لباسهای نوزادیاش. ایستاده بود و با دست گهواره را تكان میداد. در غیاب مادر، لَلهی من میشد و با آن صدای نازک و تو دماغی برایم لالایی میخواند. گاهی شیطان توی جلدش میرفت. با زحمت از گهواره پایینم میکشید. خودش توی گهواره چهارزانو مینشست، تاب میخورد و بازی میكرد. من منتظر میشدم تا پایین بیاید. یا که مادر سر برسد و نهیبش كند تا دوباره برگردم سر جایم، تا دوباره او كنارم بنشید و همینطور كه آدامس خروسنشانش را میجود گهوارهام را تكان دهد. گهواره تكان بخورد و باز در نوسانی دیگر بغلتم.
توی چشمهاش ستاره داشت كه دیدمش؟ توی چشمهاش پولک بود که وقتی بالای سرم میایستاد دستهام را دراز میكردم به سمت چشمهاش؟ او هی خودش را بالا میكشید، بالاتر. مثل سنجاقكی كه روی بند رخت هی جا عوض میكند، یا پروانهای كه روی گلها و شاخهها جابجا میشود.
راه كه افتادم، او اولین كسی بود كه دنبالش افتادم. تاتیتاتی، میرفتم تا بهش برسم. میرسیدم، میدیدم كه نیست. تاتیتاتی میرفتم تا شاید دستم به دامن چارخانهی شطرنجیاش برسد. میدویدم و بهش نمیرسیدم. مثل خورشید كه در افق ایستاده بود و هر چه میدویدم نمیرسیدم. گاهی دورتر از من میایستاد و هی میگفت: «خب بیا...»
چهار سال از من، پیش بود. به گمانم۱۴۶۰ روز.
زمین به دور خودش میچرخید و من به او نمیرسیدم. تا روزی كه قلبش برای همیشه از تپش باز ماند و از مدار زندگی بیرون افتاد. غروب جمعه بود كه بهش رسیدم، از او گذشتم، و توی گذشتهام جا گذاشتمش.
گفته بودم: «آبجی بلاخره یك روزی بهت میرسم.»
گفته بود: «محاله.» بهش رسیده بودم اما او باز جایی دیگر بود.
گاهی كنار مادر در غروب پیش میآید. مثل دستهی كوزهای در پهلوی مادر نشسته. گاهی هم دوشادوش هم به جانب غروب میروند.
اولینبار كجا دیدمش؟ كه آن همه دنباله داشت مثل بادبادک در باد. مثل نور ماه كه در رود كارون میافتد، تا آن سوی ساحل ادامه پیدا میكند. و شكنشكن دارد.
كجا بود كه دیدمش؟
۲
یك روز خواسته بود به تقلید از مادر، مرا با چادرنماز به كمر ببندد. میخواست كولم کند؛ نمیتوانست. نمیتوانست تعادلش را حفظ كند. عاقبت هم از روی دوشش افتادم. مادر سراسیمه سر رسید، نهیبش كرد. و او با گریه رفت كه بخوابد. شب هم لب به غذا نزد و گرسنه خوابید. من آه و ناله میكردم، و او دزدكی با چشمهای خیس از لای ملحفه نگاهم میكرد. و آخر شب، وقتی همه خوابیدند كنارم آمد و بوسیدم.
بعدها پدر برایش عروسكی بزرگ خرید كه هر وقت خواست با چادر به كمر ببندد. عروسكی كه موقع خواب چشمهای زیتونیاش را میبست. من سالها بعد از سر بازیگوشی آن را به ترک موتورسیكلت مرد لحافدوزی بستم كه نمیدانم آن را با خودش كجا برد. عروسكی كه هیچوقت پیدا نشد.
نسخه PDF كارگاه داستاننويسی عباس معروفی (بخش یکم تا پنجاهوسه) را از اینجا دانلود کنید. لطفاً از نحوه دریافت فایل بیخبرم نگذارید.
نقره گفت: «اين آدمه؟ بشره؟ اين هيچچی حالیش نیست.»
صدای رجبباغبان از تو ايوان بلند شد. سر جايم جابجا شدم. رضا هم كشيد عقب. رجب داد میزد: «نقره؟»
نقره گفت: «ايشالله كه لال بشوی. كه هيچوقت نتوانی صدايم بزنی، الهی كه يک مرضی بگيری كه شفا گيرت نياد.»
صدای رجبباغبان از دور میآمد. داشت غر میزد: «صدام را نمیتواند بشنود اين زن، تحملم را ندارد اين دردگرفته...»
نقره، درِ گنجه را باز كرد و بستهها را يكیيكی از دست من و رضا گرفت. گفت: «سیل كنید؟ هی نكونال میكند... همهجا با این دیوانهی بدبخت بودم، همهجا، تو كُلّهمرغی جا گرفتم، میان مستراح جا گرفتم، توی انباری خانههای مردم، همهجا باهاش بودم، همهجای عالم دور خوردم، بهخاطرِ بدبختیهاش ساختم، این هم از عاقبتم!» گفت: «دیوانهست این مرد. امیدوارم ریشهاش از گِل در بیاد.» گفت: «مردادماه خُب میدانید كی هست؟ مرداد ماه!؟ - كه حالا میبینی این روزها زنها اینهمه نازلو شدند. چقدر ناز و نیز میكنند- از گرمای آفتاب میرفتیم زیر سایهی پلیتها تا که شب بگیردمان. شب حیاط را آبپاشی میكردیم و میخوابیدیم... همان وقتها سر همین علی پسرم بود به قول خودمانگفتنی، ده روز تمام همین دردی را كه كشیدم موقع زایمان، خودم بودم و خدای بالا سری. سهِ شب، خدا علی را بهام داد. مردادماه، دهم مرداد ماه. به قرآن فقط خدا بالا سَرم بود... این مرد پیداش نبود... پيش از علی هم یک بچهی شش ماهه دنیا آوردم كه مُرده بود، از بس از كوههای سرمسجد سطلِ آب كشیدم بالا. آنوقتها که آب لولهكشی نبود. زندگی زحمت داشت، زحمت.
از رمان خاطرههای سالخوردگی یک کودک
عنكبوت بزرگی را كه رفته بود زیر میز دنبال کردم. رفت لابلای شكاف میز. من هم از غیظ هرچه رشته بود پنبه کردم. با قلمنی هرچه تنیده بود همه را در هم پیچاندم. تارها به لوله قلمنی چسبیدند، مثل سهپستان چسبناک بودند. از زیر میز بالا آمدم. چشمهای سیاه و درخشان دخترآبادانی از آنور پیشخوان بهام دوخته شده بود.
چادرش را از هم باز کرد، مثل کبوتری كه برای پرواز بال باز میكند. با خنده جلو آمد. گفت: «چه خوب از جلوش در آمدی؟»
صداش نازك و تو دماغی بود. پیشخوان را دور زد و بیتعارف آمد توی دكه.
«بیرون جهنم است.»
سه پایه را جلو كشیدم. نشست. چند تار مو سر خورد روی پیشانیاش. با دست آنها را پس زد. سرش را بالا گرفت و باز خندید. گونههاش برق میزد. چند سالی از افسانه بزرگتر بود.
با زیر سیگاری رحیمآقا ور رفت. مجلهها را بیآنكه بخواند ورق زد. حس کردم دمای دكه گرمتر از پیش شد.
گفت:«آنروز وقتی همه در رفتند تو ماندی، باید پسر خیلی شجاعی باشی؟!»
از شجاعت نبود كه مانده بودم. از حیرت سر جا میخكوب شده بودم.
«تو اسمت چی است؟»
«رضا»
گلویم خشك شد. دختر آبادانی بین من و كلمن آب نشسته بود. دست برد و لیوان را پر آب کرد.
گفت: «تو تشنه نیستی؟»
«نه»
آب لیوان را تا نصفه سر کشید، باقیاش را داد دستم و بلند شد.
«دیگر من بروم آقا رضا، باز هم میآیم پیشات»
بینیام را با انگشت گرفت، تكان داد و آرام رها کرد. ته دلم خالی شد. انگار توی گهواره نشسته بودم یا توی اتومبیل وقتی از شیب تندی سرازیر میشود.
مجلهی «زنروز»ی از روی میز بر داشت، چشمكی زد و بیدرنگ بیرون رفت. از پشت پیشخوان گردن کشیدم. دور شدنش را نگاه کردم. از كنار دیوار از توی سایه میرفت. نبش كوچه ایستاد. رو برگرداند و دست تكان داد و مثل سراب تو هرم گرما دود شد.
روی سه پایه دست کشیدم، جای پشتاش گرم مانده بود. ته مانده آب لیوان را سر كشیدم.
بویی پیچیده بود توی دكه كه بوی كاغذ نبود. رحیمآقا گفت:«بوی جوی مولیان آید همی!... چه بوی خوبی، ادكلن زدهای رضا؟»
گفتم:«نه»
ابروهاش را در هم كشید و گفت: «عجیبه»
عجیب بود كه در آن گرما، توی زل آفتاب، دختر آبادانی مثل کبوتر جلو دكه ظاهر میشد. بدون تعارف میآمد تو. مجله ورق میزد، لیوانی آب میخورد و بعد بویاش میپیچید لابلای هرچه روزنامه، و گرمای تناش برای ابد میماند روی سهپایه.
«چرا آرامی رضا؟»
«ها؟»
دلم میخواست روزنامهها را بچسبانم به تمام شیشهها تا هیچكس داخل را نبیند. دلم میخواست تمام روزنامهها را فرش كنم كف دكه تا دختر آبادانی پاهاش را دراز كند و توی مردادماه بگوید:«اینجا بهشت است.»
«رضا تو را چه میشود؟»
«رحیم آقا عشق چیست؟»
« عشق معیارِ تنهایی آدمه»
افسانه از خنده منفجر شد؛ «مگر میشود آدم توی این سن، از عشق حرف بزند؟»
چرا حرف نمیزدم وقتی با قصه شیرین و فرهاد بزرگ میشدم؟ چرا حرف نمیزدم وقتی هنوز رخش گمشدهی رستم را در ته چشمهای تهمینه میدیدم. وقتی شب تا صبح پای ضبطصوتِ "مستر تونی" مینشستم و دیالوگهای عاشقانه فیلم "شعله" را گوش میکردم!
بوی دختر آبادانی تمامی نداشت. و یاد چشمهاش كه مثل گردباد همه چیز را میبلعید.
نگاهم را از او میدزدیدم. در حضورش دست و پایم را گم میكردم. تبدیل میشدم به یك موجود خجالتی كه خودم هم باورم نمیشد. و هراس داشتم از نگاهاش. مردمك چشمهاش هی گشاد و تنگ میشد. و پرههای بینیاش باز و بسته. دستهام را میگرفت. تا نُك انگشتهای پا لمس میشدم. عرق میکردم و خنك میشدم. انگار روی تاب مینشستم، روی سرسره. یا داخل قطار ِ بازی در تونل وحشت، به جای آنكه وحشت كنم ته دلم یكجوری قرص بود. ترس و بازی با هم، مثل قلقلك كف پا در خواب، هم مكیف و هم زجرآور.
از تونل وحشت كه بیرون آمدم. دیدم كشمیری ایستاده بالای سرم. سمت سهپایه نگاه کردم. دختر آبادانی رفته بود. كشمیری گفت:«چه بوی گندی! اینجا را سمپاشی كردهاید؟»
جواباش را ندادم. و خودم را با مرتب كردن روزنامهها مشغول کردم.
«رحیمآقا كجاست؟ اینروزها كمتر آفتابی میشود!»
رحیم آقا خود آفتاب بود. كه اگر یك روز نمیتابید جهان در ظلمات فرو میرفت. آفتابی كه بهاش تكیه میدادم، با شعاع نورش چون ساقههای گندم خودم را از خاك بیرون میكشیدم. مثل كرمهای ابریشم به مدد او كفن پاره میكردم. رحیم آقا رنگ زندگی بود. آیینهای تمام قد كه تصویر رنگینکمان روی آن افتاده بود.
كشمیری سرش را خاراند و غرغرکنان رفت.
روی سهپایه نشستم تا قصه یوسف و زلیخا را بخوانم. رضا با لبخند آمد. از مسجد بر میگشت. قرآن را لابلای یك پارچه منگولهدار سبز پیچانده بود. بو كشید گفت:«شیشهی گلاب شكستهای توی دكه؟»
«نه»
به كتاب توی دستم نگاه کرد و گفت: «شاید، بوی پیرهن یوسف است!»
قرآن را از دستاش گرفتم:«چند خریدی؟»
گفت:«نخریدهام، هدیه كردهام. قرآن كه خرید و فروش نمیشود»
روی پارچه تمیز منگولهدار دست كشیدم. دلم میخواست همان فردا مدرسه باز میشد و اول صبح جلو صف آیههای قرآن را به صوت میخواندم. تا شاید صدایم از بلندگوی مدرسه به گوش دخترآبادانی برسد. دلم میخواست تكخوان گروه سرود مدرسه میشدم. میخواندم و بقیه تكرار میکردند. مثل تكنوازی سازی زهی، هنگامی كه سایر سازها آكورد گرفتهاند. من میخواندم و جمعیت برایم هورا میکشید و كف میزد. و من از ذوق چشمهام را میبستم. بعد چشمهام را باز میکردم میدیدم دختر آبادانی لابلای جمعیت ایستاده، براندازم میكند و برایم كف میزند.
داستان استارتگاه خلیل رشنوی را اینجا بخوانید
جنگ مثل ابری سیاه آسمان را پوشانده بود. و از روزیكه یك تكه تركش مذاب به دیوار حیاط خورد و شیشهی آشپزخانه شكست منتظر بودیم هر لحظه از آسمان، باران آتش ببارد.
انگار سربازان ابرهه بودیم و خدا ما را غضب كرده بود و میبایست در آتش گناهی كه مرتكب نشده بودیم میافتادیم و میسوختیم. با دو بال آتشین در باد میوزیدیم، و هر چه به پیش میرفتیم بیشتر گُر میگرفتیم.
از هفتسالگی به هر چه نگاه میكردم شبیه جادهای بود كه میبایست تا آخرش میرفتم. یك افق امن و روشن در پیش چشمم مجسم میشد، يك رنگينكمان هفترنگ در پوششی از آفتاب و باران. اما از روزی كه انقلاب شد و بلافاصله جنگ؛ انتهای هر جاده یك خاكریز بود با چند گونی شن و ماسه كه روی هم چیده شده بود و باید پشت آن پنهان میشدم و برای آنكه دچار حادثه نشوم سر بالا نمیگرفتم.
یك ماشین پلاستیكی داشتم كه با تیغ درهاش را باز كرده بودم. برایش صندوقعقب درست كرده بودم و كاپوتاش را جدا كرده بودم. و به جای موتور یك فنر گذاشته بودم با باتری و یك آرمیچر و میللنگی كه چرخهاش را به حركت میانداخت. عروسكهای کوچک افسانه را سوارش میكردم تا بروند پیكنیك.
جنگ كه شد به كمك رضا یك لولهی آنتن روی آن نصب كردیم كه لوله تانك بود، لوله را پُر از گوگرد میكردیم و انتهای لوله یك سوراخ تعبیه شده بود كه وقتی كبریت میکشیدیم محتوای لوله با انفجار به بیرون پرت میشد. گاهی برادر رضا كه پاسدار بود از جبهههای جنوب میآمد مرخصی و همراه خودش پوکه و فشنگ میآورد. من و رضا باروت پوکهها را خالی میکردیم توی لولهی آنتن و به جای گوگرد استفاده میكردیم كه بُرد بیشتری داشت. گاهی هم از خَرج استفاده میكردیم. و یك روز هم بر اثر بیاحتیاطی ماشین پلاستیكی من در آتش سوخت.
مادرم گفت: «جنگ، خانمانسوزه»
و خانههای بزرگ و باغهای سرسبز شركت نفتی را میدیدم كه در آتش جنگ میسوختند. نخلهایی كه از میان به دو نیم میشدند. و كودكی خودم را میدیدم با یک اسباببازی سوخته در دست، پشت یك خاكریز متوقف شده بود. مثل یك رود كه دارد راه خودش را میرود و یك جایی، به خاکریزی سدی سیمانی میرسد و مجبور است همانجا بماند یا راه خود را عوض كند. همیشه فكر میكنم كه مسیر زندگیام عوض شد. و این سرنوشتی نبود كه فرشته مهربان و حامی برایم نوشته بود.
زندگی، بهشتی بود كه یكباره به جهنم تبدیل شده بود. قَبایی كه در حد و اندازهی من نبود. جایی نبود كه سرم را بگذارم آرام بخوابم و خروسخوان از خواب ناز بیدار شوم؛ یك تشویش مضاعف بود. یك روانپریشی محض كه از بیرون خودش را به من تحمیل میكرد. یك القای شرورانه كه تمامی من را حرام خودش میكرد. زهری بود كه از بیرون وارد تنم شده بود و روزگار شیرنم را اینچنین تلخ كرده بود.
شاید هم مسیر زندگیام در تصادم با آن سد عوض نشد و آن رود ِ متوقف شده، حالا به دریایی بدل شده بود که میخواست بالا بیاورد. بالا آمده بود و هر لحظه ممكن بود همهی آنچه را که پیش رو داشت ویران کند.
بند دور روزنامهها را محكم بستم. گفتم:«رضا، او را دیدهای؟»
«كی را؟»
«دختر آبادانی را»
«دختر آبادانی؟»
«آره، دختر آبادانی... جنگزدهاند. چند روزی میشود آمدهاند بالاخانهی هلیلی. تازه اسبابكشی كردهاند به این محله.»
«خوب چه ربطی به ما دارد؟»
«گفتم بدانی... بچهها هر روز جمع میشوند زیر دیوار خانهشان... بیا ما هم برویم.»
«برویم که چی بشود؟»
«میگویند؛ دخترآبادانی هر روز میآید كنار هره دیوار مینشیند. برای پسرها دست تكان میدهد، قهقهی خنده سر میدهد، میرقصد. سیگار هم میکشد.»
«خوب كه چی؟»
«خوب بیا ما هم برویم... من تا به حال ندیدهام که دختر سیگار بکشد، دوست دارم ببینم.»
با اخم نگاهم كرد:«خوب هزار کار ناثواب هست که دیگران میکنند، ما هم باید بکنیم؟!»
«کدام کار ناثواب؟... میخواهم فقط ببینم، دیدن که گناه نیست!»
«گناه نیست ولی امام جماعت مسجد میگوید اینها مقدمه كجروی آدم است.»
«دست بردار رضا، اینجور که تو میگویی زندگی همهاش انحراف است. انگار که آدم از ازل افتاده باشد تو میدان مین، هیججا نتواند پا بگذارد و تا ابد هر جا كه قدم بگذارد خطر است.»
« آره همینطور است. همه جا خطر هست.»
گاه حوصلهام از كلكل با او سر رفت. قاطعانه گفتم:«من هوس دیدن دختر آبادانی زده به سرم. میخواهم بروم و ببینماش. تو هم اگر میخواهی بیا، نمیخواهی نیا.»
بسته روزنامه را زیر بغل گرفتم و از پیش او دور شدم. از دور رضا به جزیرهای كوچك میماند كه لابلای اقیانوسی از آب باران جا گذاشته باشم.
به خانه هلیلی که رسيدم ديدم چند تا از بچهها سینهكش دیوار نشستهاند. دخترآبادنی هم لبه دیوار روبرو ایستاده. پیرهن قرمز راهراهی تن كرده و یک کبوتر سفید توی دستاش است. بچهها با نیش ِ باز و چشمهای گشاد زیر جلكی برایش دست تکان میدادند. او هم دست تكان میداد. و میخنديد.
«نگاهاش كن رضا، ببین چه حشری به سیگار پك میزند!»
موهاش سیاه و تابدار بود. خط سیاه سرمه چشمهاش را درشتتر میكرد. چشمهاش شبیه دو هستهی سیب، بالای انحنای گونه نشسته بود.
محو تماشا بودم كه کشمیری مثل کپسول ایرانگاز از شیب کوچه قِل خورد پايین. بچهها انگار جن دیده باشند زدند به چاك فرار. من همچنان سر جایم ماندم و به دختر آبادنی نگاه میكردم که سیگار را گوشه لب گذاشته بود و با دست طوق گردن كبوتر را نوازش میكرد.
کشمیری هنهن کنان نزدیک شد. شلوارش را تكاند. نگاهی به بالا كرد؛ دختر آبادانی پكی عمیق به سیگارش زد.
یكهو یک کشیده خوابید بیخ گوشم. كبوتر از توی دست دختر آبادانی پريد، بال كشيد و پیش چشمم چهارتا كبوتر شد.
زل زدم تو چشمهای ریز کشمیری.
گفت:«بچه قرتی، چشم دوختی به ناموس مردم که چی بشه؟»
دختر آبادانی سیخ ایستاده بود و از بام نگاه میکرد. لجم گرفته بود از کشمیری. جلو چشم دختر آبادانی زده بود بیخ گوشم. كشمیری ترسی نداشت. اما رحیمآقا میگفت از او بترسم.
بهاش گفتم:«چرا میزنی؟»
«میزنم تا آدمت کنم»
«بیخود میکنی، مگر تو چهكارهای؟»
«خفه!»
«نمیشوم»
«به زبان خوش آدم بشو و گرنه میسپارمت دست بچههای پایگاه تا آدمت کنند.»
دختر آبادانی از كنار هره دیوار كنار كشيد و از نظر پنهان شد. كبوترها هنوز دور سرم میچرخيدند.
لحن كشمیری كمی نرم شد:«من خیر تو را میخواهم»
صدایم را بالا كشيدم:«تو بیخود میکنی دست روی من بلند کنی. مگر چه کار کردهام. یک دفعه بگو نفس نکش. یک دفعه بگو خفهخون بگیرم.»
«نه... فقط آدم باش. مثل یک بچه مسلمان، رفتار کن. مثل رضا دوستت باش.»
به رضا فكر كردم، به اقیانوسی از باران كه احاطهاش كرده بود و همواره بر مقدارش افزوده میشد. به جزیرهای از جسم رضا كه ذره ذره در آبی مقدس فرو میرفت. به دختر آبادانی، شعبدهبازی كه در یك چشم به هم زدن یك كبوتر را چهارتا میكرد. به پسرهایی با سر تراشیده كه سینهكش دیوار مینشستند به تماشای دختری كه گمان میكردند با بقیه دخترها فرق دارد. به كشمیری كه خیال میكرد راه رستگاری بشر را میشناسد. به رحیمآقا و روزنامههایی كه در باد لابلای قفسهها بال میزدند.
«هركس یك افسانه شخصی دارد.»
افسانهی شخصی من آبجی من بود، ملكه همهی افسانهها. پرنسس زیبای همهی قصهها. كسی كه میشد بهاش تكیه زد، كنارش ایستاد و با زیباییاش فخر فروخت.
افسانه خواهر من بود، همزاد همهی قصههایی كه مادر از بر داشت، و شبها با مهربانی برای ما تعریف میكرد. از دختری به نام "گُردآفرید" میگفت كه از دل افسانهها بیرون میآمد.
افسانه، "گُردآفرید"زندگی من بود. كه جسارت را بهام یاد میداد.
«دختر، تو كی از شر و شور میافتی؟»
مادر از دست افسانه مدام مینالید. از دست او كه یك جا بند نبود. از بس عجله میکرد. از بس بیقرار بود. از بس كه جان سگ داشت.
مادر با تحكم بهاش میگفت:«بنشین یكجا، نازك غذات را بخور!»
روی سفره بند نمیشد. تند تند غذا میخورد. زودتر از همه غذاش تمام میشد و میرفت بازی.
پیرهن نازکی تن کرده بود و رفته بود زیر باران.
«میترسم عاقبت بلایی سر این دختر بیاید.»
مادر نگران افسانه بود. زیر باران خیس شده بود.
«آبجی اینها چی است كه پشت پیرهنت قایم كردی؟»
با شرم نگاهم كرد و دستهاش را ضربدری گذاشت روی پستانهاش.
افسانه روز به روز زیباتر میشد. مادر میگفت:«هر دختری، گلسرخی دارد كه باید نگهاش دارد. نباید گذاشت باد پرپرش كند.»
گل سرخی در تن افسانه پنهان بود و او میبایست نگذارد كه باد پرپرش كند. و من باید قوی میشدم تا بایستم روبروی هرچه باد. مثل درخت تنومندی كه میشد پشت آن قایم شد.
یكی از مادهسگهای مهندس غلامپور توله كرده بود. شش توله. یكی كاملاً سیاه، دو تا سفید و دو تا سیاه با لكههای سفید و یكی سفید با لكههای سیاه. من آن كه سفید با لكهی سیاه بود را بغل زدم. چهقدر گرم بود. دستام را لیس میزد. زبانش زبر بود. مهرداد آن را كه سفید بود در آغوش كشید.
رضا گفت:«سگ نجس است، دست نمیزنم.»
«ببین چه ملوس هستند، چه ناز هستند، میبریم بزرگشان میكنیم»
مهرداد گفت:«كجا میبری؟...خانهی خالهات!»
«بقیهی تولهها را چیكار كنیم؟»
رضا گفت:«رجبباغبان بفهمد كلهتان را میكند. تازه اینكار دزدی است!»
«سگ كه دزدی ندارد، دارد!؟»
«چرا ندارد؟!»
یهو رجبباغبان با پوز باریك، گوشهای وال، ابروهای باریك و لبهای قیطانیاش مثل علم عباس روبرومان سبز شد. لاغر و بلند قد بود. دستهای، خشك و پینهدار بزرگی داشت.
تا آمدم بجنبم، خودم یك طرف پرت شده بودم، توله سگ یك طرف. رضا مشتهاش گره شده بود. مهرداد نیمخیز شد و توله را زمین گذاشت، دمپاییهاش را دست گرفت. شلوارم از روی زانو پاره شده بود. زخم ناجوری بر داشته بودم. بیصدا اشك میریختم.
«تخمسگا كیگفت به تولهها دست بزنید؟»
مهرداد زد به چاك فرار. رجب باغبان پارهسنگی حوالهاش کرد كه بهاش نخورد.
صاف شدم تو صورت رجب باغبان. گفتم:«ما تخم سگ نیستیم حرف دهنت را بفهم!»
رجب باغبان جلو آمد.شانههام را گرفت و از زمین جاكنم کرد. بین زمین و آسمان دست و پا میزدم. «تو دیگر چه میگویی تخم سگ؟»
جیپ مهندس غلامپور پشت سر ما ترمز کرد. گرد و خاك بلند شد. از روی صندلی هیكل گندهاش را جابجا کرد. چرخ سمت راننده افتاده بود روی رینگ. داد زد:«رجب!... تو داری آنجا چه غلطی میكنی؟»
رجب باغبان، دستهای گندهاش را از شانههای نازكم جدا کرد. چارچنگولی افتادم روی زمین.
«مهندس این بیپدر مادرها با سنگ افتاده بودند به جان سگها»
رضا به طرف مهندس رفت:«نه به قرآن، مهندس ما با سنگ نزدیم!»
خودم را تکاندم:«فقط نازشان كردیم.»
و پاچهی شلوارم را بالا زدم و زانوی زخم و زیلیام را نشاناش دادم:«ببین چیكارم كرد؟!»
مهندس مستقیم تو چشمهای رجب باغبان نگاه کرد:«از جلو چشمام دور شو مرتیكه قزمیت!»
رجب كه دیگر از تك و تا افتاده بود، از جلو چشم دور شد. و رفت سمت كُلّه مرغی. مهندس آرام دستم را گرفت و زیر سایهی آكالیپتوس نشاندم. رضا را مخاطب قرار داد:«برو از خاله میكروكورم بگیر.»
با دستهای تپلاش گونههام را پاك کرد:«مرد كه گریه نمیكند!»
چاق بود و بلند. بچهها میگفتند صدوپنجاه كیلو وزن دارد. سایز كفشاش تو بازار نیست. فامیلهاش سفارشی از آمریكا برایاش میفرستند. لباسهاش را هم باید سایز و اندازه بدهد خیاط. میگفتند توی خانه تخت خوابِ لاستیكی دارد كه به جای پنبه با آب پرش میكند. زمستانها با آبگرم و تابستانها از آب سرد. مهندس برخلاف هیكلاش كه خیلی گنده بود. خوش قلب و مهربان بود.
افسانه میگفت:«چون بچهاش نمیشود بچهها را دوست دارد.»
چندین هكتار زمین كشاورزی داشت كه قسمتهایی از آن را درخت كاشته و بقیهاش را ترهبار و صیفیجات. توتفرنگی هم کاشته بود. و چند كندو عسل كه به موازات هم در جعبههای زرد و نارنجی چیده شده بود. یك سگ لنِگدراز هم داشت. كه تازی بود. آنقدر ترسناك نگاه میكرد كه زهره آدم از ترس میتركید.
رضا به همراه زن مهندس از راه رسیدند. زن مهندس ریز و لاغر بود عینهو نی قلیان. زمانی كه كنار مهندس میایستاد مثل فیل و فنجان بودند. زن مهندس از خود مهندس مهربانتر بود.
«عزیزم... جانم چی شده؟»
با بغض نگاهاش کردم. شلوارم را از نو تا زد. رضا شلنگ آب را از پای درخت زیتون بر داشت و دستاش داد. اول پایم را شست، بعد دواگلی ریخت روی زخم.
«چیزی نیست عزیزم، زود خوب میشود... این رجب هم حتماً خیال كرده دارید به این زبان بستهها صدمه میزنید.»
رضا گفت:«خوب به زبان آدمیزاد میپرسید دارید چی میکنید. باید حرف بد میزد. باید كتک میزد؟»
جای انگشتهای رجب را كه روی بازوهام مانده و كبود شده بود نشاناش دادم.
«خوب شما هم اشتباه كردید... یك هوا سرتان را پایین انداختید و آمدید تو، اقلكم به خودم میگفتید.»
صداش زنگدار و قشنگ بود. موهاش خرمایی، چشمهاش مثل گربه سبز ماشی. با مهر نگاه میكرد. به زانوی استخوانیام كه دست میزد مرتب «عزیزم، جانم» میگفت.
مهندس گفت:«ماشالله، اینها مَرداند.»
زن مهندس بلند شد و رفت یكی از تولهسگها را آورد داد دستم، سیاه خالدار بود. یكی دیگر آورد كه بدهد به دست رضا که جا خالی داد، پس کشید. رم کرد و نزدیك بود بیفتد روی ردیف گلدانهای كوچك كنار جدول سمنتی.
خندیدم و گفتم:«خانم مهندس، رضا پاك و نجسی میكند. به سگ دست نمیزند!»
آن یكی توله را هم با خنده انداخت تو بغل من. كیف کردم.
رضا نگاهام کرد و گفت:«از فردا موقع سلام و علیك دیگر باهات دست نمیدهم.»
مهندس غلامپور رفته بود و كندوهای عسل را سر كشی میکرد. انگار از نیش زنبورها نمیترسید. همینطور با خیال راحت از بین كندوها عبور میكرد. وارسیشان میكرد.
از دور شبیه خرس گندهیی بود كه روی پاها ایستاده بود و دنبال عسل میگشت.
به ملكهي زيبای محمد؛ ليلا
چقدر عزیز بودن خوب بود. میدانستم كه عزیز مادرم هستم. افسانه میگفت:«بچه میمون هم برای مادر خودش عزیزترین است.»
«آبجی، من میخواهم شاهِ مملكت بشوم.»
«سلطنت و شاهی در این مملكت موروثی است!»
رحیم آقا بود كه میگفت. بعد ادامه میداد:«البته سالهاست كه تلاش میکنیم اینطور نباشد.»
افسانه میگفت:«اما هر دختری میتواند ملكه آیندهی این ملک بشود.»
با حسرت نگاهش میكردم كه موهاش را مثل ملكه جمع كرده بود بالا. و نرم و آهسته، روی پنجهی پاها از روی فرش قرمز میگذشت.

صدای آواز سیدقادر از توی كوچه به گوش میرسید. داشت برای برادرزادهاش میخواند.
سیدقادر گوژپشت بود. هر روز صبح جعبه واكساش را زیر بغل میگرفت و میرفت نزدیك دكهی رحیمآقا بساط پهن میکرد. بعدازظهر هر پنجشنبه برادرزادهی تپلاش را روی كوهان مینشاند و میبرد سرسره بازی. مادر میگفت:«این بچه تنها دلخوشی سیدقادر است.»
افسانه میگفت:«سیدقادر دیگر قد نمیكشد دیگر از اینکه هست بلندتر نمیشود!»
درعوض برادرزاده سیدقادر روز به روز چاقتر و كشیدهتر میشد. با رضا شرط بسته بودم كه سیدقادر تا آخر تابستان دیگر توان حمل برادرزادهاش را نخواهد داشت.
سیدقادر دعانویس هم بود. طلسم رفع چشم زخم و مهرهی مار هم دست مردم میداد.
«دستهاش شفاست!»
میگفتم:«اگر دستهاش شفاست چرا یك فكری به حال خودش نمیكند؟»
رضا میگفت:«این خواست خداست، خدا هر بندهاش را یكجور آزمایش میكند.»
به دستهای واكسی سیدقادر چشم میدوختم و به صبر و بردباریاش فكر میكردم، به اینكه خدا كوهان شتر روی گردهاش قرار داده بود و آخ هم نمیگفت.
«مطمئنم بالاخره یك روز زیر این بار كمرش خواهد شكست.»
مهرداد میگفت:«چشمهاش شبیه چشم سگ كتكخورده است.»
یك غمی ته چشمهاش مثل پاندول ساعت مدام در رفت و آمد بود. انگار كه یك دل سیر گریه داشت. هی منتظر بودم كه اشكاش را ببینم و نمیدیدم. انگار یك عالمه ابر سیاه تو چشمهاش جا خوش كرده بود. یك دنیایی كه نه آفتاب داشت و نه سایه. یك بغض بیخ گلوی او مانده بود كه صداش را دورگه میکرد.
رحیم آقا میگفت:«محكوم به مرگیست كه تا آخر عمر باید صلیب به دوش بكشد.»
روز عاشورا مهرداد او را لابلای دسته زنجیرزنها دیده بود كه با شوق و حرارت زنجیر میزد.
«جای زنجیر روی پشتاش كبود شده بود. كوهاناش از پارگی پیراهن بیرون افتاده بود و مثل آتشفشان خون از آن بیرون میزد.»
افسانه گریهاش گرفت.
«چرا گریه میكنی؟»
«به بدبختی بشر گریه میكنم.»
احساس اندوه کردم. یك جایی در خیالم سیدقادر را میدیدم كه سعی داشت با ضربههای زنجیر، قوزش را ذره ذره بتراشد.
گاهی اوقات از بس كه پیدام، گمام. شدهام كابوسِ شبهای رضا. هر شب كه توی چشمهاش، راه گم میكنم؛ تب میكند و ستون وجودش میلرزد. دستهای كوچكش را كه تو دستهام میگیرم، میترسد. خیره نگاهم میكند. میپرسد:«تو كی هستی؟ چرا شب و روز داری مرا مینویسی؟»
میگویم:«من همان بزرگسالی تواْم»
زل میزند توی آیینه چشمهام و خودش را میبیند كه پیر شده است. مثل بختك افتادهام به جان این بچه، به جان خودم. میفهمی؟
«آبجی برف چه شکلی است؟»
«تو یادت نیست؟»
«یادم نیست. من ازآن روزگار هیچ چیز، یادم نیست.»
«برف سفید است. زیاد كه ببارد، انگار سرتاسر کوچه را با کاغذ سفید پوشانده باشند.»
«سفیدی برف یادم نیست اما چکمههای قرمزی که پا میکردیم یادم هست.»
«و چکمههای زرد. تو همیشه چکمههات را لنگهبهلنگه میپوشیدی، هرجا چالهای از آب بود، بازی تو آغاز میشد.»
«راستی آبجی، کودکی من کی آغاز شد؟»
تا یادم است همیشه به گذشتهای دور فکر کردهام. هر وقت به پشتسر نگریستهام کودکی بوده که سعی داشتهام به خاطرش بیاورم... تا حالا کودکی را دیدهای مدام به گذشتهاش فکر کند؟... آبجی گذشتهی من کی شروع شده؟ چرا همیشه فکر میکنم گذشتهام طولانیتر از عمریست که بر من گذشته است؟
افسانه پوستاش روشن و دستهاش نرم بود. مثل من سبزهرو نبود. چشمهای سیاهاش یك برقی داشت كه توی چشم هیچ دختری ندیدم. چشمهاش مدام دودو میزد، نینی چشمهاش مثل ستاره میماند در ظلماتِ یك شب تاریك، كه برقِ شهر رفته باشد.
گاهیكه برق نبود و از در و دیوار آتش میبارید، روی پشتبام میخوابیدیم.
من و افسانه برای بیشتر ستارهها اسم گذاشته بودیم و هر ستاره متعلق به یكی از مردهها بود. مادر میگفت:«آدمهای خوب، بعد از مرگشان ستاره میشوند، میروند بالا و میچسبند به طاق آسمان»
افسانه میگفت:«هر آدم خوبی یك ستاره خاموش دارد كه با مرگش روشن میشود.»
ستارهها را یكییكی به افسانه نشان دادم و گفتم:«این یكی، ستارهی خاله مینا است. اینهم كه از همهی ستارهها بزرگتر است ستارهی عموسلطان، این هم كه مدام چشمك میزند ستارهی آقامنوچهر.»
اسم منوچهر را كه آوردم افسانه ترانه خواند:«ستاره آی ستاره این رسم روزگاره / هركی مثل تو باشه سرش بالای داره»
منوچهر از بستگان ما بود كه توی خرمشهر موقع دفاع چهلروزه كشته شد. جسدش را هم نتوانستند موقع عقبنشینی با خود بیاورند، افتاد دست دشمن.
«افسانه دشمنان با جسد منوچهر چهكار كردهاند؟»
«حتماً یك جایی چالاش كردهاند، توی گورهای دستهجمعی»
«آبجی، میشود روی گورهای دستهجمعی فقط برای یکی فاتحه خواند؟»
«آره. چرا نمیشود. از همینجا كه ما نشستهایم هم میشود خواند.»
به ستاره منوچهر خیره شدم و برای آمرزش او دعا کردم. برای خالهمینا كه بر اثر تصادف اتومبیل مرده بود و برای عموسلطان هم دعا کردم.
پدر هر وقت اسم برادرش سلطان را میشنید گریه میكرد. میگفت:«برادری هم اگر بود همان سلطان بود.»
عمو سلطان شكارچی ایل بود. مادر میگفت:«عمو سلطانت جوانمرگ شد.»
پدر میگفت:«سلطان هیچوقت دستخالی از شكار بر نمیگشت. شیرشكار بود. آن سالها شكار پازن و بزِكوهی بود، سلطان با تفنگ پوزپُر به شكار میرفت. وقت برگشتن لاشِ یك پازنِ هفت روی شانهاش بود. یكهفته ایل را سیر میكرد.»
پدر ایل را در نوجوانیاش ترك كرده بود. آمده بود شهر درس بخواند. اما عموسلطان مانده بود. وقتی هم كه وضع پدر در شهر سر و سامان گرفت عموسلطان حاضر نشد گوسفندها را بفروشد و به شهر بیاید.
مادر میگفت:«قسمتاش این بوده كه توی كوههای تاراز بماند و همانجا شكار ِ شكارش بشود.»
«شكارِ شكارش بشود یعنی چی؟»
پدر میگفت:«یكروز سلطان موقع شكار از روی صخرهای به سمت یك بزكوهی نشانه میرود. بز برمیگردد و توی روی او میخندد. سلطان جا میخورد و دستپاچه میشود. از روی صخرهای كه پناه گرفته سر میخورد پایین، تفنگ هم با قنداق به زمین میكوبد. گلوله در میرود. مینشیند به رانش. خونریزی میكند. كشانكشان خودش را به طایفهی هفتلَنگها میرساند. خونریزی بند نمیآید. تب و لرز میكند. تا یک هفته زنده بوده و درد كشیده. توی ایل هم كه دكتر و جراح نبوده. دوا و درمان محلی میكنند. افاقه نمیكند. تلاش حكیمعلفی بیفایده است. سلطان قانقاریا میگیرد. در آن یكهفته لابلای هزیانهاش مدام میگفته بزكوهی توی صورتاش خندیده است.»
«خوب بزكوهی خندیده كه خندیده!؟»
مادر میگفت:«خندیدن بز كوهی شگون ندارد. اگر موقع شكار بزكوهی توی روی شكارچیاش بخندد. حتماً بلایی سر شكارچی میآید.»
پدر میگفت:«نازنین برادری بود. هر وقت همراهش میرفتم با اینكه خیلی كوچك بودم تفنگ دستم میداد تا تیر دركنم. چندبار هم با كمكاش برای كبك دام پهن كردم. كبكها را كه به ایل میآوردیم همهجا نقل میكرد شكار كاكام است. من هم جلوی همسن و سالهام قیافه میگرفتم.»
گفتم:«افسانه ستارهها تعدادشان چندتا است؟»
گفت:«كسی نمیداند.»
اما من میدانستم به تعداد تمام مردههایی كه در طول زندگیشان خوبی كردهاند در كهكشان ستاره هست. چهقدر آدم نازنین و خوب باید مرده باشد تا با این همه ستاره آسمان شب روشن بماند.
شهابی از آسمان میگذشت. به افسانه گفتم:«نگاه كن عمو سلطان است و دارد با تفنگاش تیر در میكند.»
صدای هقهق پدر بلند شد. صورت خیساش را از پشت توری سفید پشهبند دیدم كه خیره شده بود به ستارهها. گویی گفتگوی مرا با افسانه شنیده بود و با چشمهاش در ظلمت شب، پی ستارهی سلطان میگشت.
تقديم به آرش رضايی كه پنجرهای به روی صلح و آزادی باز كرده است.
دوستي مسئوليتي است شيرين ، نه يك فرصت.
" جبران خليل "
رضا بود كه صدایم میزد.
از جا جستم. پدر غرولند کرد:«لِنگِظهری، ولكنِ هم نیستند ئی بچهها»
رضا زیر سایهی پِلیتها جلو در حیاط دست به سینه ایستاده بود. از گرما سرخ شده بود و گونههاش گُل انداخته بود. عرق از سر و رویاش میریخت.
آمده بود انگشتر عقیقی را كه عمویاش از مشهد سوغات آورده بود نشانم دهد. نقرهای بود و یك نگین سیاه براق داشت. كمی برای انگشت دستاش بزرگ بود. با نخِ قرقره، مقداری از قُطر آن كم كرده بود، با این حال هنوز تو انگشتاش میچرخید و لق میزد.
رضا، همسن و هم نامِ من بود. پسری مودب. هیچوقت نشنیده بودم دروغ بگوید. مدتها بود كه با هم اُخت شده بودیم. پدرش كارگر سمپاش بود. یكبار كه با پدرم رفته بودم شركت از تو كامیون ِ نیكش پدرش را دیده بودم که چفیهی خیسی سر كرده بود و مخزن سمپاشی روی دوشاش بود. شُرشُر عرق میریخت و نیشكرها را سمپاشی میكرد.
رضا یك تسبیح سیوچهار دانهای داشت که پدرش با هسته خرما برایش درست كرده بود و همیشه همراهاش بود. مدتها بود كه دیگر رضا با بچههای كوچه تیله بازی نمیكرد. میگفت از پدرش شنیده تیلهبازی حرام است.
از رحیم آقا پرسیدم:«درسته که میگویند تیلهبازی حرامه؟»
رحیم آقا داشت بند نایلونی بستهی روزنامهها را باز میکرد:«تیلهبازی؟... نه... كی گفته؟»
«رضا، دوستم»
روزنامهها را روی میز میچید:«کاری كه بد است قماره، تیله اگر واسه بازی باشه خیلی هم خوبه. تازه دقت آدم را زیاد میكند. مثل بازی پاسور و شطرنج.»
رضا گفت:«رحیم آقا بیربط گفته، بابام گفته حرامه! پس حرامه، بابام كه از رحیم آقا سناش بیشتره»
گفتم:«دانایی كه به سن و سال نیست، آقا رحیم سواد دارد، در ضمن همیشه كتاب میخواند. و همهی روزنامههایی كه تو دكهاش هست را خوانده»
تسبیح را از دستاش گرفتم و به گردن انداختم. چیزی نگفت و خیره شد به زمین. ناراحت شده بود. تسبیح را در آوردم و دادم دستاش.
گفت:«اینكه، گردنبند نیست تا مثل زنها دور گردن بیندازیم. این تسبیح فقط واسه ذكره»
خندیدم. دلم نمیآمد سر به سرش بگذارم. منتها دلم میخواست چیزهایی را كه یاد میگرفتم بهاش یاد بدهم. توی عقایدش کلهشق بود. یك جورایی حرف تو كلهاش نمیرفت. فقط حرف خودش را میزد. نمیتوانست نرمی كند. بدجوری به عقیدهاش پابند بود. اصلاً گوشاش بدهكار نبود. هرچه تلاش میكردم آوای دیگری را نمیشنید. موسیقی گوش نمیكرد، میگفت حرام است. آواز كه میخواندم، گوشاش را كیپ میگرفت. به دخترهای همسایه سلام میكردم با اخم نگاهم میكرد. گویی مغزش را با كچ قالب گرفته بودند. بدقلق بود. با این همه هیچكدام از رفقام را به اندازهی او دوست نداشتم. ممكن بود اشتباه كند اما هیچوقت دروغ نمیگفت. رضا حتا در اشتباهاتاش صادق بود.
كمالی میگفت:«رضا، بچهی با ایمانی است، جَنَماش با بقیه فرق میكند.»
با رضا قرار گذاشتم بعدازظهر، همراه او و پدرش به مسجد بروم. او خداحافظی کرد و به دو رفت.
از دور شبیه پروانهای بود كه آرام و قرار نداشت. خوب كه نگاه میكردم میدیدم که سایه نداشت.
□□□
اولینباری بود كه برای خواندن نماز به مسجد میرفتم. تعدادی دمپایی، گیوه و كفش جلو در ورودی كنار هم چیده شده بود. سالن بزرگی بود. بوی عود و گلاب تو فضا قاطی شده بود. سقف سالن مهتابیهای سفید داشت. قسمتی از سقفِ گچی، نم كشیده بود و به زردی میزد، رَد نمِ بارانِ جا مانده از زمستان بود. یك جاهایی هم گچاش کاملاً فرو ریخته بود.
كاشیهای لعابی آبی رنگ روی ستون دیوار كنار هم چیده شده بود. روی آنها كلمات عربی نوشته شده بود كه نمیتوانستم بخوانم. حروف در هم و بر هم، به هم زنجیر بود. حروف توی بغل هم چپیده بودند، توی هم گره خورده بودند. مثل پیچك به تن هم، پیچ وتاب خورده بودند رو به بالا. كنار بعضی از كلمات شاخه و گلبرگهای ریزی بود كه انگار از متن كاشیهای لعابی بیرون زده بودند.
یك منبر قدیمی نیمه سوخته با پلههای چوبی كنار دیوار بود. فرشهای زیر پا ساییده شده بود. یكی دو جا گلیم كهنهی رنگ و رو رفته انداخته بودند. قسمت انتهایی سالن هم با بوریا فرش بود.
نشستم. فرش زیرپایم زبر بود. قوزك پام مدام میخارید. احساس تنهایی و غربت میكردم. مثل كسی بودم كه دیر به كلاس درس رسیده بود و معلم درس را شروع كرده بود، با خودم كلنجار میرفتم و با محیط هماهنگ نمیشدم. چند پنكهسقفی با میلههای سفید بلند از سقف آویزان بود. لق لق میكردند. جیر جیرشان گوش را آزار میداد.
پدرم مسجد برو نبود. فقط اگر مراسم ختمی بود به مسجد میرفت. اما پدر رضا مسجدی بود. روی پیشانیاش جای مهر بود. انگار سكهای را داغ كرده بودند و مهر زده بودند همانجا. وقتی وضو میگرفت یك ساعت طولاش میداد و با خودش هی پچ پچ میكرد.
نماز تمام شد. پدر رضا كه جلوتر از ما نشسته بود بلند شد و از قفسهی فكسنی، قرآنی برداشت. قفسه پر از كتابهایی یك جور و یك اندازه بود. منهم یكی بر داشتم. رضا هم بلند شد و كتابی بر داشت، بوسید و بر پیشانیاش چسباند. كتاب را به تقلید از پدر رضا، روی رَحل چوبی گذاشتم. حروف عربی شبیه حروف فارسی بود اما كلماتاش را نمیتوانستم بخوانم. رضا هم بلد نبود. فقط نگاه میكرد. از پدرش شنیده بود كه حتا نگریستن به قرآن نور چشم را زیاد میكند و بیننده بصیرت میدهد. رضا چند سورهای را كه از حفظ بود زمزمه کرد. تصمیم گرفتم كه من هم چند سوره كوتاه را از حفظ بشوم. گوشهی مسجد یك انباری بود با نردههایی چوبی. رضا گفت:«كمالی میخواهد تو مسجد كتابخانه دایر كند.»
گفتم:«اینجا كه كتاب قرآن هست.»
«قرآن، نه... میخواهد كتاب داستان بیاورد اینجا»
بوی عود فضا را پر كرده بود. به منبر قشنگ ولی نیمهسوخته نگاه کردم. رضا گفت:«جنساش از چوبِ ساج است.»
و ادامه داد. «حضرت محمد صلی الله و علیه و آله گفته روزی كه آخرالزمان بشود میمونها از روی منبرها بالا میروند.»
دوره آخر زمان را تصور کردم. و به انتهای زمان فکر کردم كه قرار بود همه چیز با حضور میمونها بر روی منبر به آخر برسد.
از شیشههای هلالی و رنگارنگ پنجدری، بیرون را نگاه کردم. هر شیشهای به رنگی بود، آبی، قرمز، سبز و زرد.
«یاالله بچهها، بجنبید دیگر باید برویم»
پدر رضا بود كه صدایمان زد. از جا بلند شدیم. رضا قرآنی را باز گذاشته بودم بست و گفت:«لای قرآن را هیچوقت باز نگذار، چون ممكن است بعد از رفتنات شیطان بیاید و آن را بخواند!»
دم پاییهام را از لابلای سایر دمپاییها پیدا کردم. و همراه رضا و پدرش از مسجد زدم بیرون. احساس سبكی میكردم. حس میكردم فرشتهای روی شانه راستم تكان میخورد. انگار داشت ثواب مسجد آمدنم را به پایم مینوشت. دست چپام را گذاشته بودم رو شانه راستام. از خودم خوشم میآمد.
قدمهای پدر رضا تند بود. من و رضا هم تند شدیم. در راه پدر رضا برایمان فترمه خرید. فترمه سفید. درست اندازه دوریالی. روی زبانم كه میگذاشتم. زبانم سِر میشد. و دهانم خنك میشد.
از نبش خیابان مسجد گذشتیم. چند دختر جوان، هرّ و كرّ كنان از رو برو میآمدند. موتورسیكلتی به سمت آنها میراند. دو نفر بودند. تركنشین دست دراز کرد طرف یكی از دخترها و گفت:«ببینم خوشگله، میدهی لیموهات را آب بگیرم؟»
او كه جلو نشسته بود گفت:«آب لیموی مجید!»
قهقهی خندهاش فضا را پر کرد. انگار مست لایعقل بود. دخترها پس کشیدند. پدر ِ رضا شلنگانداز از ما دور شد. با لبخند به سمت آنها رفت. مچ دست یكی از آنها را گرفت. و گفت:«برادر فرض كن یكی تو خیابان جلو خواهرت را...»
حرف تو دهان پدر رضا خون شد، دندانِ شكسته شد، خلط شد.
مردها از ترك موتور پایین پریدند. عربده میكشیدند و دیوانهوار با مشت و لگد به پهلویش میزدند. با مشت توی سر و صورت پدر رضا میزدند. خون سر و رویش را گرفته بود. انگار از جای مُهر روی پیشانیاش خون میجوشید.
من و رضا وحشت زده فقط نگاه میکردیم. دستهای رضا مشت میشد. خون و عرق روی لباس پدرش قاطی هم شده بود. چشمهاش انگار رفته بودند تو كاسهی سرش. دخترها عقب كشیده بودند و جیغ میزدند. رضا فریاد زد:«یا امام زمان!»
و گریه کرد. رضا به امام زمان معتقد بود. فكر میكرد با روزی با آمدناش جهان را پر از عدل و داد خواهد كرد. افسانه میگفت:«هر قوم و قبیلهای منتظر ظهور ناجی خودش است. مسیحیها هم انتظار مسیح را میكشند.»
رحیمآقا زل میزد تو چشمهام و میگفت:«ناجی خود تویی! در وجود هر آدمی یه مریم مقدس و باكره هست كه آبستن مسیحه... تو میتوانی خود ناجی باشی. جای دیگری دنبالاش نباش!»
مشتهام گره میشد. اگر زورم میرسید پدر رضا را از چنگ آنها خلاص میکردم. یك پارهآجر بر داشتم. این دست و آن دست کردم. موقع پرتاب ممكن بود به سر پدرِ رضا بخورد. پرت کردم. خورد به پای آن كه قیه میكشید. برگشت و با غیظ نگاهم کرد. چند قدم به طرفم بر داشت. دخترها جیغ کشیدند. چند نفر از دور به سمت ما دویدند.
آن دو پدر رضا را خونین و مالین وسط كوچه رها کردند و ترك موتور سیكلت گریختند. دخترها بور شده بودند. دور پدر رضا حلقه زدند. یكیشان گریه میكرد. پدر رضا خاكآلود روی زمین افتاده بود. قفسهی سینهاش هی بالا و پایین میشد. سیاهی چشمهاش رفته بود. خون از بینی و لباش سرازیر میشد. زیر چشمهاش سیاه شده بود. لكههای درشت خون با عرق تنش روی سفیدی پیراهن شتک زده بود.
با رضا را صدا میزد كه گوشهای بهت زده ایستاده بود و صورتاش عین گچ دیوار سفید شده بود.
تو صداش خلط افتاده بود. صداش رگهدار شده بود:«بیا بابام، بیا، نترس پسرم.»
و رضا خودش را در آغوش پدر انداخت و بلند بلند گریه کرد.
درج " داش آکل " در گردون ادبی
تقديم به: اكرم ابويي
كه، سرمه چشمی شد
تا از آن
به ازدحام كوچهی خوشبخت بنگرم

فرخنده نوزده سال داشت. لاغر و كشیده، با موهای سیاه بلند شلاقی عین موی اسب. بلندی زلفاش تا باسناش میرسید. راه كه میرفت نُك موها به موازات حركت پاهاش بالا و پایین میشد.
دامن كوتاهی پا کرده بود با جورابهای بلندی كه تا انتهای رانهاش را میپوشاند. بلوز مردانهی سفید تناش بود. كنار پنجره ایستاد. پرده را كنـار زد و به بیـرون نگاه کرد. بعد نشست و تكیه داد به پشتی. كنارش نشستم.
بوی لباساش خوش بود. دلم میخواست سرم را روی پاهاش بگذارم. توی چشمهای قهوهایاش نگاه كنم تا از میمونها حرف بزند. و برایم بگوید كه چهجور آدم غول شد، "یك هلو و هزار هلو" صمد را برایم بخواند.
یك ماهی میشد كه خانهی ما مخفی شده بود. افسانه میگفت:«میمونها از ماقبل تاریخ تا به اینجا دنبالاش كردهاند.»
و از خنده ریسه میرفت و من توی دلم آشوب میشد.
مادر مثل پروانه دور فرخنده میچرخید. نمیگذاشت دست به سیاه و سفید بزند. هر وقت از كنارش میگذشت لبخند میزد و میگفت:«قربان گیسهای بلند و سیاهات بشوم. كه با این جوانی، این همه غصهی مردم را میخوری.»
فرخنده سر میجنباند و میخندید.
رضا میگفت:«كسی كه به خدا ایمان نداشته باشد بین زمین و آسمان به بندش میكِشند. مرد باشد از پا آویزاناش میكنند، زن باشد با گیساش!... یك زن اگر حتا یك تار مویاش بیرون باشد او را با همان تار مو، آویزان میكنند.»
و من دلم میخواست به سر برهنه فرخنده نگاه كنم، كه گیساش تا روی زمین میرسید، و مویش را هم از نامحرم نمیپوشاند.
هزار بار به موهاش دست كشیده بودم. موهاش نرم بود. بوی خوبی هم داشت. سیب گلوش از حد معمول بزرگتر بود، بالا و پایین كه میشد میدیدی یك بغض بیخ گلویش مانده است.
افسانه میگفت:«فرخنده تیرویید دارد.»
اما من میدانستم كه بغض دارد. خودم شنیده بودم فرخنده به مادر میگفت رفقاش را شكنجه میكنند و چند تاشان هم جزء اعدامیها بودهاند.
مادر مدام گریه میكرد. جانِ فرخنده در خطر بود. وقت نماز میدیدم كه برای فرخنده دعا میكند.
فرخنده اما دعا نمیكرد، نماز هم نمیخواند. فقط كتاب میخواند. افسانه میگفت:«یك ساعت تفكر، برابر هفتاد سال عبادت است.»
و فرخنده انگار تمام ساعات در حال عبادت بود. اما خدا را نمیشناخت.
گاهی مادر هوس میكرد موهای فرخنده را شانه كند و ببافد. فرخنده چار زانو مینشست. من و افسانه آن روبرو میایستادیم و نگاه میكردیم. شبیه تصاویر مینیاتوری كتاب رباعیات خیام میشدند. انگار مادر با موهای فرخنده چنگ مینواخت.
مادر میگفت:«از بیاض گردن فرخنده بوی بهشت میآید.»
□□□
مادر ِ فرخنده آمده بود خانهی ما. چاق بود. و پستانهای بزرگاش هر كدام بادكنكی كه انگار بادشان كرده بود و گذاشته بود زیر پیراهناش. كفلاش آنقدر بزرگ و پهن بود كه پاهاش به چشم نمیآمد. روی گونهاش به اندازه یك پنج ریالی جای سالك بود، انگار كه گونهاش را كسی با دندان گاز گرفته و جاش مانده بود. ابروهاش كمانی و باریك بود. چشمهای درشتاش شبیه فرخنده بود اما حالت نگاهاش فرق میكرد. خیره كه میشد نگـاهاش را نمیتوانستم تحمل كنم. بیدلیل از چشمهاش میهراسیدم. انگار با نگاهاش فکرم را میخواند. انگار به چشمهام سوزن میزد و بادكنكها در ذهنم میتركیدند.
تكیه داده بود به دیوار و سیگار میكشید. سیگارِ اشنو لای انگشتهای پر گوشت دستاش گم بود. پُك كه میزد چشمهاش را میبست. دود را فوت میكرد سمت پنجره باز اتاق.
از اهواز آمده تا نقشهی فرار فرخنده را بچیند؛ با یك قیچی، نخ اصلاح، یك جفت كفش پاشنه بلند، یك دست كت و دامن، لاك قرمز و رژ مسی. قرار بود فرخنده مدتی اصفهان منزل یكی از اقوام دور پناه ببرد تا اوضاع آرام شود.
ننهجهانشاهِ آرایشگر، قیچی را به موهای فرخنده نزدیك كرد. دست مادر از دسته چرخ خیاطی وا ماند. صدای ممتد چرخ خیاطی آرام آرام بیجان شد. اتاق از سكوت انباشته شد. مادر آه كشید. فرخنده چشمهاش را به طرف مادر گرداند:«غصه نخور خاتون، هیچكس نداند تو میدانی كه موهام رشدشان خوبه!»
موها سر میخوردند لای دو تیغ قیچی و مثل برگ میریختند، با هر برش انگار جیغ میكشیدند.
هقهق مادر بلند شد. موها دسته دسته مثل برگهایی كه از درخت بریزد، اطراف فرخنده میریخت. مادر گریه میكرد.
رفته رفته چهره فرخنده عوض میشد. چشمهاش درشتتر، و گردنش كشیدهتر و سیب گلوش بزرگتر میشد. و بعد زیباییاش گم شد. یك جایی گم شده بود كه نمیدانستم كجاست؟ انگار در اوج بهار یکباره پاییز شده بود.
فرخنده گفت:«برای چی گریه میكنید؟ واسه چند تار موی شبق كه مثل روزگار مردم سیاهه؟ برای من كه موهام را كوتاه میكنم واسه فرار، واسه نجات جونم؟!»
و گریه كرد. چهرهاش شبیه چهرهی پسرهای نوبالغ شده بود.
سرم را پایین انداختم. و خرد و ریزِ موها را جمع كردم و ریختم داخل یك كیسه نایلون تا زیر درختهای آكالیپتوسِ باغِ مهندس غلامپور، به بادشان بسپارم.
نخ اصلاح را ننه جهانشاه، باز كرد. بند را کشید روی صورت فرخنده: «انشاالله واسه عروسیات هم، خودم صورت ماهات را بند میاندازم.»
بعد هم ابروهای پُر و دخترانهی فرخنده را به نازكی پُل صراط كرد. فرخنده حسابی تغییر كرده بود. حتم داشتم اگر افسانه از كتابخانه بر میگشت، او را میدید اول نمیشناخت.
به موهای فرخنده میاندیشدم. به یاد رفقای فرخنده میافتادم كه دودمانشان را كسی بر باد داده بود. سعی میكردم بفهمم چه اتفاقی دارد میافتد. كه هیچ ربطی به گربهی نازلوی من نداشت. هیچ ربطی به درخت انجیری كه تو باغ بود و همسن من بود، به درس و مشق من و دكتر شدنم، به خانم شدن و عروس شدن افسانه نداشت.
به خودم میگفتم اگر فرخنده كار بدی كرده خوب پدرش باید تنبیهاش كند. كس دیگری حق نداشت گیساش را توی خیابان بكشد. و سر در نمیآوردم كه چرا فرخنده از دست مامورهای خدا فرار میكرد. مگر مادر نگفته بود؛ خدا خودش همهجا هست. پس فرخنده از چی فرار میكرد؟ اصلاً چرا فرار میكرد؟
كشمیری میگفت: «ما، مامورهای خدا روی زمین هستیم حواست هست؟ و هر كس عناد كند، با مشت گره شدهی ما، با نك شمشیر ما، با اسلحهی ما طرف است.»
مگر خدا خودش زورش نمیرسید؟ مگر خدا كه جان آدمی كف چنگاش بود از تنبیه فرخنده عاجز مانده بود كه او را سپرده بود دست آدم شكم گندهای مثل كشمیری كه وقتی حرف میزد ریشاش را میخاراند و خشتكاش را میمالاند.
...
لرز گرفته بودم. تب كرده بودم. از خواب كه پریدم. تشكم خیس عرق بود. افسانه روبرویم ایستاده بود و گوشههای روسریاش را زیر چانهاش گره میزد. مادر داشت شربت را به هم میزد تا بریزد توی حلقم.
پرسیدم:«فرخنده؟!»
طعم شربت تلخ بود. مادر گفت:«بخواب پسرم.»
از حال رفتم. فرخنده را میدیدم كه با موهاش آویزاناش كردهاند توی آسمان.