این نوشتهی مصطفی رحیمی را - که در مجموعه "نامهی کانون نویسندگان ایران" در فروردین سال 1358منتشر شده - میخواندم، با خودم گفتم حالا حکایت ماست، دلم نیامد شما نخوانید، مثل همیشه از قلم این مرد لذت بردم. شما هم بخوانید ببینید چقدر این نویسنده و مترجم کمکار؛ باهوش، با زکاوت و توانا بوده، بخوانید:
سقراط: «ای آلکسیبادس گویی تازه از گرد راه رسیدهای...»
آلکسیبادس: «آری، چنین است. من، شاگرد پیشین تو، آمدهام تا تو را از رویداد بزرگی آگاه کنم.»
سقراط: «آن چیست؟»
آلکسیبادس:«در سرزمین تارپ، سرزمین رودها و جویهای خروشان و صحراهای بکر، زمین دهان باز کرده همه چیز را که کادو از دیرباز ساخته و پرداخته بود، از بناها و گلخانهها، فرو خورده است.»
«و تو آن بناها و گلخانهها را دوست میداشتی؟»
«نه، ای استاد، خواهم گفت که چرا.»
«بدان خواهیم رسید. شگفتی تو از چیست؟»
«آنچه را از افلاطون شنیده بودم – و سالیان بدان دل بسته بودم - در سرزمین تارپ بر خطا شد.
«این بدان دلیل است که یا افلاطون درست نیندیشیده بود یا درست به کار نبسته بود.»
«تو هم استاد؟»
«بلی، من، سقراط، که آنهمه افلاطون را دوست داشتم و دوست دارم دربارهاش چنین میگویم. افلاطون چون خواست که شهر نوین خویش را بسازد، اندیشههای خود را بس دانست...»
«اندیشههایش بهراستی بزرگ بود و نو.»
«من نیز جز این نمیگویم، اما از تو پرسشی دارم.»
«بگو ای استاد.»
«آیا در سخنی که ماه پیش با هم داشتیم به این نتیجه نرسیدیم که هیچیک ازپیامبران راستین نخواستهاند پیامشان با زور به مردمان تحمیل شود؟»
«درست به همین نتیجه رسیدیم.»
«در این مدت اندیشهی تو دگرگونی نیافته است؟»
«نه، در اینباره نه.»
«اکنون از تو میپرسم: آیا افلاطون حق داشت که اندیشهی خود را به زور بر مردمان تحمیل کند؟»
«ای استاد، آن مردم اندکشمار کسانی بودند که به بهای تیرهروزی دیگران، مال اندوخته بودند.»
«میبایست مالشان را – که به ناحق گرد آمده بود – بگیرد. آنگاه اینان چون سایر مردمان میشدند. اکنون شهر افلاطون را در بخشی سیاهی فرا گرفته است و این جز خطای افلاطون، خطای دیگر کسان هم هست.»
«کسانی که خود را هواخواه افلاطون میدانند؟»
«چنین است، دیآلکسیبادس هوشیار. اما مشکل تو چیست؟»
«سارو را میشناسی؟»
« آری، خوب.»
« خوب؟»
«این شگفتی از چیست؟»
«که تا دیروز کسی او را به جد نمیگرفت، هر چند سارو دانای بِخردی است.»
«من همهی دانایان کوشا را به جد میگیرم.»
«تو بزرگی، سقراط. مرا ببخش که هنوز بخشی از وجودت برایم ناشناخته است.»
«هیچکس "بزرگ" نیست. تو هم میتوانی هوشیار باشی. از سارو میپرسیدی.»
«در سرزمین تارپ برتو، بر افلاطون، و بر هر کس دیگری پیروز شد. من شامگاهی بود او را دیدم. بر تپهای بر فراز آمد. قدمش بلند بود و صدایش رسا. در چشمانش درخشندگی خورشید بود. انگشت به آسمان برداشت و گفت...»
«میدانم چه گفت.»
«دیگر شگفتزدگی نشان نمیدهم... در آنباره که ترا هم بر خطا دانست چه میگویی؟»
«ای آلکسیبادسِ جویا از تو میپرسم: کادو، فرمانروای پیشین تارپ چگونه بود؟»
«آه، مغرور بیمغز! به بناهای بلندش مینازید.»
«به بناهای ساخته از سستترین چوبها و نایها... و برای چه کسانی؟»
«دزدان دریایی و دستیارانشان... به او از همهی دریاها زرِ ناب و سیم سره به ارمغان میآوردند. اما بسی بیشتر از تارپ میبردند.»
«راز شکستش چه بود؟»
«اینکه برای نخستینبار در تاریخ به خیانت افتخار کرد.»
«آن روی حقیقت چه؟»
«در نمییابم ای سقراط.»
«به همهی تارپیان زخم زد. بر روانشان. و ستم را از اندازه برد...»
«چنین است ای سقراط. هنگامی که او، کادو، در ساحل تنها ماند، فریاد زد:«کجایید ای خوشسخنان، کجایید ای دوستان؟ کجایید ای کسانی که مرا از خدایان المپ برتر میدانستید؟» اما تنها کسی که با او مهربان بود نسیم خنک دریا بود، که او بیگمان پروایش را نداشت.»
«نسیم دریا تنها بر پاکدلان خوش است.»
«هیچکس بر تنهاییش اشکی نریخت، هیچکس... دست انتقام زود فرو آمد.»
«از چه سوی؟»
«از سوی سارو، میخواستی از کدام سوی دیگر باشد؟»
«اینبار تو بر خطایی، ای آلکسیبادس.»
«من همهچیز را دیدهام، ای سقراط.»
«یقین داری؟»
«مگر این چشمانم درست نبیند. گوش هایم درست نشنوند... و من از هیچیک از اینها نالان نیستم.»
«آنچه را دیدهای برایم بگو.»
«ای سقراط، همان شامگاه چون سخنان سارو به پایان رسید، خروشی عظیم از اعماق شهر برخاست. بهراستی سوگند که هیچگاه خروشی چنین غران نشنیده بودم. سپس در آگادموس شهر ولوله افتاد. من به آن بنای بزرگ نگریستم و چون نگاهم باز بر دریا افتاد دزدان و مهمانان کادو را دیدم که سوار بر کشتیها و زورقها و کلکها بسی راه پیموده بودند. نگران و شتابزده. سپس انبوه مردمان، که سخنان سارو را بر زبان داشتند به کاخ کادو هجوم بردند و...»
«گفتی انبوه مردمان؟»
«آری، سقراط. من چنین گفتم. همهی مردمان و جوانان و نوجوانان و زنان حتی کودکان. شهر هیچگاه چنین جنبشی به خود ندیده بود. حتی کسانی که کادو آنان را "خوشسخنان" مینامید در برابر عظمت جنبش چنان شدند که افعی در برابر زمرد: گویی تنشان را از چوب تراشیدهاند، جز آنان که بر زورقها نشستند و امواج نیمهشب بردشان. سپس همهی دیوارها لرزیدن گرفت. از آنرو که دستی نبود که به کار نیفتاده باشد.»
«پس آن کار و آن افتخار از همگان بود؟»
«چنین است، ای سقراط.»
«اکنون به گفتهی پیشین تو باز میگردیم. بایست میگفتی: دست انتقام از سوی همگان فرو آمد.»
«اما اگر سارو نبود، فرود نمیآمد.»
«در این زمان، بیشک»
«پس، باز هم ای استاد من و تو بر یک نقطه ایستادهایم.»
«همواره چنین باد.»
«مژده باد مرا و ترا! شهر تارپ در کار نوشتن قانونی نو است.»
«این قانون را چه کسی مینویسد؟»
«شنیدهام سارو.»
«پس یقین نداری؟»
«نه، ای سقراط. یقین ندارم. شادی من چندان بود که به یقین نارسیده بهسوی آتن آمدم ترا و همهی دوستان شهر را از این شادی انباز کنم.»
«از کدام سوی آمدی؟»
«از راه جزیرهی سرو.»
«مردمش را چگونه یافتی؟»
«خوشبخت، از مرد و زن. بر میدان بزرگی که هر شامگه گرد میآیند نوشته بودند: ای رهگذر، قانون این جزیره را همگان مینویسند، همگان. تو نیز نصیب خود را دریاب!»
«و اگر شهر تارپ چنین کند؟»
«جز این نخواهد بود. اما در آن شهر سارو سخنگوی همگان است.»
«سخنگوی همگان بود.»
«در نمییابم ای سقراط.»
«تا روزی که ستمگر بر جای است باید همهی سخنها یکی باشد تا در صف رزمندگان شکاف نیفتد، اما روزی که ستمگر برافتاد، هر گروه باید سخن خود را بگوید.»
«خطر آن نیست که شمشیر در میان افتد؟»
«با زبان سخن میگویند، نه با شمشیر... تا چه حد به خرد تارپیان امیدواری؟»
«ای سقراط. همهی وجود من شادی است، همهی روح من احساس است و در مستی پرنشاطی غوطهورم. آیا میخواهی این لحظه را که همهی بادههای تاکستانها به ایجادش توانا نیست از من بگیری؟»
«من خرد تو را پیش میخوانم. تا با شادیت همگام شود. اکنون بگو: افلاطون عظیمتر بود یا سارو؟»
«پاسخ آسان نیست.»
«آیا افلاطون نظام بر بیداد شهری را که چند برابر تارپ بود بر نینداخت؟»
«چرا، ای سقراط.»
«آیا او نیز سخنگوی همهی نوآوران نبود؟»
«بود. بیگمان.»
«آیا قانون افلاطون قانون بدی بود؟»
«نبود ای استاد.»
«پس، ای آلکسیبادس، اگر امروز شهرش را تباهی فراگرفته از آن روست که تنها افلاطون قانون شهر را نوشت و هیچکس را از حقطلبان، به میدان نطلبید. به یاد دارم که شبی بر میدان خالی شهر نوشتند: "ای تباهی، نام تو قدرت است." اما افلاطون این هشدار را به چیزی نگرفت. تو میدان شهر را دیدهای؟»
«ندیدهام. شاید کاهلی کرده باشم.»
«افسوس! در شهر، میدانی که همگان در آن آزادانه سخن بگویند نیست.»
«ای استاد، روزی افلاطون به مردم گفت: ای آزادگان، تمام چیزهایی را که شما میخواستید برایتان فراهم کردم. اکنون به خانههایتان بروید...»
«سیاهی از همینجا آغاز شد.»
«چگونه؟»
«میبایست بگوید: "ای آزادگان، همهی آنچه شما میخواهیدهمین است؟" و مهمتر از آن میبایست به مردم شهر بدان حد قدرت اندیشه و وسعت آزادی بدهد که کسی از مردمان قدرت "نه" گفتن داشته باشند.»
«و اگر آزادگان اختیار خود را به قانونگذار خود واگذارند؟»
«باید در آزادگیشان تردید کرد.»
«راست است... شرمندهام که متوجه این نکته نبودم. از این پس باید سنجیده سخن بگویم.»
«شرمنده مباش. همیشه سخنت را بگوی و پروا مکن. همواره در هر کس رازی هست که دیگری میگشاید.»
«اما در سخن گفتن با تو، آن که همیشه خطایش آشکار میشود، منم.»
«از اینکه خطایت آشکار شود بیم داری؟»
«نه، اما میخواهم گاهگاهی نیز خود را بر حق ببینم.»
«تو بسیار بیش از گاهگاه، برحقی و نمیدانی.»
«من؟»
«آری تو، آلکسیبادس.»
«اما تو، ای سقراط، همیشه بر حقی. من نیز میخواستم چنین باشم.»
«سقراط همیشه بر حق نیست. هیچکس نیستکه همیشه بر حق باشد، حتی آن مرد که تو را مست از شادی کرده است. حقیقت گوهری نیست که در دست این یا آن باشد، آذرخشی است که از برخورد دو ابر روی مینماید، یا بهتر بگویم از برخورد ابرها. حقیقت در گفتگوها میدرخشد. بدا یه شهری که میدان ندارد.»
«آه، ای سقراط، کادوی نابکار همهی میدانها را قمارخانه کرده است، باید که سارو بسیار بکوشد...»
«ای آلکسیبادس، فرزندم...»
«آه، سپاسگزارم که مرا چنین میخوانی.»
«نه، سپاسگزارم مباش. میخواستم ترا سرزنش کنم.»
«چرا؟»
«تو، چون کودکان، در جستجوی پدری... و بسیاری از مردم نیز چنیناند. ترا بر حذر میدارم.»
«گمان نمیکنم: قلب من از مهر سارو آکنده است. مرا سرزنش میکنی؟»
«نه.»
«پس سرزنش تو از چیست؟»
«که سارو میخواهد خطای افلاطون را تکرار کند و تو خاموشی.»
«ای سقراط. مقایسهی این دو درست نیست. امروز در تارپ حتی کودکان نیز نام سارو را بر لب دارند، من دراین شهر دانستم که چگونه وجود همگان در وجود یک تن مجسم شد.»
«و اکنون آن یک تن میخواهد جانشین همگان شود؟»
«آری. این حق اوست. زیرا خواست همگان نیز همین است.»
«نخست گفتی"آری"، بر این گفته یقین داری؟»
«نه آنچنان یقین که تو میطلبی.»
«پیروانش چنین میخواهند؟»
«اینبار به یقین میگویم آری.»
«آیا حق دارند اینان؟ آیا آزادگاناند؟»
«چون میخواهم از راستان باشم باید بگویم نه.»
«اکنون دانستی که من نیز سارو را بسیار دوست دارم؟»
«و همگان را بیشتر.»
«دانستی چه کسانی را دوست ندارم؟»
«اگر بر خطا نباشم باید بگویم: کسانی میخواهند برای همگان سخنگویی پیدا کنند.»
«کلامت کامل نیست، ای فرزند.»
«آه، میبایست بگویم:"کسانی که میخواهند یکی را جانشین همگان کنند. هر کس که باشد.»
«این تنها وسیله است برای حذف همگان.»
«اکنون دانستم...»
«اگر اشتباه نکنم میدانستی، از مدتها پیش.»
«مرا دروغزن میخوانی؟»
«نه، زیرا به روشنی نمیدانستی. اما نمیخواستی بدانی، زیرا فریفته بودی.»
«آری، من فریفتهام.»
«و چیزی بر تو از آن.»
«کدام؟»
«مجذوب و... کجا میروی فرزندم؟»
«میروم تا آنچه را امروز آموختهام با مردم تارپ در میان بگذارم. باشد که از درسهای شهر افلاطون غبرت بگیرند. هر چند که ایشان چنان مست شادیِ فرو ریختن دیوارهایند که گوششان...»
«نه، نرو. با من بیا.»
«چه؟ نروم؟ آیا تو از آنانی که میگویی حقیقت چون آفتاب است، به هنگام خواهد درخشید؟»
«نه، من از آنانم که میگویند حقیقت، روشنایی است، هرکس باید چراغی بر افروزد.»
«پس چرا من نروم وسخن امروزتان را چون چراغی، در میدان شهر تارپ، بر میفروزم؟»
«از آن رو که لحظهای پیش، یکی از مردم تارپ اینجا بود، بسیاری از سخنانی را که برای تو گفتم، او به من آموخت. اکنون او باید به میدان شهر خویش رسیده باشد... بیا ای آلکسیبادس، بیا برویم و خود را به نسیم دریا بسپاریم و چون لختی برآمد دربارهی گفتوگوی فردا بیندیشیم.»
نمیخواستم نام چنگیز را بدانم
نمیخواستم نام نادر را بدانم
نام شاهان را
محمدِ خواجه و تیمورِ لنگ،
نام خفتدهندگان را نمیخواستم و
خفتچشندگان را
میخواستم نام تو را بدانم
و تنها نامی را که میخواستم
ندانستم.
جز گریه مگر میشود کاری کرد «عباس». مرگ که بیاید از دست هیچکس کاری بر نمیآید، از دست هیچکس.
نویسندهی محبوبم؛ آقای «معروفی» من هم از شنیدن این خبرغمگینم، غمگین از روزهایی که بر تو گذشته و میگذرد. چقدر غریبی تو... غریب. نمیدانم در این روزهای غم و اندوه درغربت کسی را داری تا سر بر شانهاش بگذاری؟!...
عجیب غمگینم... عمری در حسرت دوباره بوسیدن پدر بودی... حالا نمیدانم برای بوسیدن سنگ مزارش چقدر دیگر باید انتظار بکشی؟!
نزدیکیهای «آوج» بود که دیدمش. ماشین را نگه داشتم و پیاده شدم و با موبایل این عکسها را گرفتم. مدتهاست از سفر برگشتهام اما هنوز - از میان آن همه جنگل، دریا، ابر و باران - پیرمرد را فراموش نکردهام. بعضی تصاویر را نمیشود از یاد برد.


تازه از سفر برگشتم، چند بار یادداشت "آرزو" را خواندهام و هر بار بغض گلویم را فشرده، گذاشتمش اینجا تا "الناز" بیاید و بخواند. برای کسانی که نوشتههای مرا خواندهاند این قصه آشناست... شاید فصلی دیگر به رمانم اضافه کنم... فصل «الناز»

آرزو:
نمیدانم کجا هستید... ولی میدانم فکرتان کجاست... نمیدانم به عروسی رسیدید یا نه؟
امروز نوزدهم امرداد است و میدانم قبل از هر کسی "افسانه" رسیده بود... با یک دامن لی و بلوز سفیدی که موها و چشمهاش را سیاهتر نشان میداد... اینبار آنها را در بند کشها دو گوشی نکرده بود... رها کرده بود، گذاشته بود بریزند روی چشمهایش، روی اشکها و لبخندهاش... روی گل سرخ کوچکی که بین انگشتهایش میلرزید...
کناری ایستاده زل زده بود به صورت دخترک کوچکش که بیشتر از انگشتهای دستش نبوسیده بودش... مادر تحمل نکرد از کنار "عمو سلطان" و مردی که بین آدمها سایه شده بود آمد، سر "افسانه" را گذاشت روی دامنش گفت: «یک روز تو هم عروس بودی...»
«افسانه» میگوید:«کاش اسم هیچ دختری "افسانه" نباشد...» و هر دو خیره میشوند به دنبالهی لباس سفیدی که روی گلهای سرخ کوچک کشیده میشود... مادر میگوید:«"الناز"... میسپارمت به ضامن آهو...» "افسانه" میخواند:«من آمدهااااام...» و میخندد...
مردی از آن گوشهها بین سایهها میگوید:«دخترم سفید بخت شی...»
...
امروز من همهاش در عروسی بودم ...چرا اشک میریزیم؟ مگرنه؟... نه!! نباید گریه کرد... من میدانم "افسانه" خوشحال است ....خیلی...
بیلی(زندانی) خطاب به دادستان:
و تو ای میمون، فقط آرزو میکنم که یک روزی تو هم در جایی بایستی که من الان ایستادهام. چون آنوقت متوجه چیزی خواهی شد که الان نمیدانی، آقای دادستان؛ بخشش!
متوجه خواهی شد که مفهوم یک جامعه بر اساس کیفیت رحم و بخشش استوار است، احساس جوانمردانه آن، احساس عدالت آن... اما این درخواست از شما مثل درخواست از یک خرس برای شاشیدن در توالت است.
بیلیهیز کتاب "قطار سریعالسیر نیمه شب" را نوشت که در ۱۹۷۸دستمایه فیلمی به همین نام ساخته آلنپارکر با بازی براددیویس در نقش اصلی شد و فیلمنامه را هم الیور استون نوشت. فیلم نامزد شش جایزه اسکار از جمله بهترین فیلم و کارگردان شد و در نهایت دو اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی و موسیقی (جورجو مورودر) را از آن خود کرد.{منبع}
برای فاطمه
قیصر امینپور:
«تو میتوانی هر شعری که تو را خوش نیامد، پاره کنی و دور بیندازی اما شاعر تنها چند برگ از تاریخ ادبیات نیست که آن را از شیرازه جدا کنیم و به دور افکنیم. مثل این است که بخواهی پارههای پوست و گوشت خویش را به دندان بر کنی و به دور افکنی. مثل این است که بخواهی پارههای دلت را با ناخن چنگ بزنی…»
«چرا زمین را از زیر پای خویش میکشی و تکیهگاه خود را خالی میکنی؟ چرا نردبانی را که از آن فراز آمدهای به یکسو میاندازی؟ چرا از کسی که یک حرف و دو حرف بر زبانت نهاده است، دو حرف "زندهیاد" را دریغ میداری؟ مگر یاد را هم میتوانی بکشی؟ وای وای افسوس! آیا درست است که «خاموشی سرآغاز فراموشی است»؟
«چه ستون تسلیت سیاهی برافراشتید تا شانههای لرزان خانواده و دوستانش بر آن تکیه کنند. حتا پس از مرگ هم از این در وطن خویش غریب، دست بر نداشتید و به راستی که چه چهره زیبایی از خویش در روزنامه کشیدید؛ تصویری از اخلاق و دین و انسانیت. گیرم که او گبر و ترسا بود که نبود؛ تو که مسلمانی!»
«با این خطکشی که تو در دست گرفتهای و هر چه را که از آن بلندتر یا کوتاهتر بنماید، قطع میکنی، با این قلمی که نه، با این تیغی که تو در کف گرفتهای، چه بازوها که باید قلم شوند، آن هم بازوانی از این دست که به راستی انگشتشمارند! اما این خطکش تو تا قوزک پای حلاج، نه، تا رد پای حلاج هم قد نمیدهد.»
«اگر دست تو بود، نهتنها دست و پای حلاج را میبریدی، بلکه از او جز سایهای بر دار نمیماند و تازه سایهاش را هم با تیر میزدی و خاکستر سایهاش را هم به باد میدادی و طنین امواج باد و فریاد او را هم در فضا تیر باران میکردی. اگر دست تو بود، عینالقضات و شیخاشراق را صد بار سنگسار میکردی و بر دار میکردی و حتا بوسعید و بویزید و بوعلی و رازی و ملاصدرا و حافظ و مولوی و سعدی و... حیف که فرصت نیست تا برایت بگویم که آنها چه و چهها گفتهاند. خودت برو بخوان. آنوقت ببین از پیکر فرهنگ تو به جز شیری بیدم و سر و اشکم چه میماند.»
«من فکر میکنم اینها که هیچ، حتا تمام پیغمبران هم از دم تیغ تو در امان نخواهند بود. راستی چرا علی امروز القیس را اشعر شعرا میخواند؟ پیغمبر چطور؟ میگویند گاهی آستینهایش کمی کوتاه و گیسوانش کمی بلندتر از خطکش تو بود! میگویند نسبتی با ابولهب داشته؛ اصلاً خود خدا چطور؟ چرا زیباست؟ چرا زیبایی را آفرید؟ مگر زیبایی جرم نیست؟ گناه نیست؟ مگر اشاعه زیبایی، اشاعه فساد نیست؟»
«چرا خدا رنگ را آفرید؟ مگر رنگ، حرام نیست؟ چرا همه چیز را سیاه نیافرید؟... »
«مگریز آینه، مگریز...»
میگریزد، نه به جانب جایی که من میخواهم، روی دو زانو میافتد، دستش را دراز میکند کاکل سبز بوتهای را میگیرد تا برخیزد، به پهلوی راست یله میشود، لبانش را به دندان میگزد. توش و توانش را جمع میکند تا دوباره برخیزد...
«مگریز آینه، مگریز...»
«نمیتوانم، دیگر نمیتوانم.»
«آخر کجا میخواهی بروی؟»
«هیچکجا فقط از این قصه میروم...»
بلند میشود چند گامی بر میدارد... اگر نویسنده به قهرمان قصهاش مجال فکر کردن بدهد روزگارش تباه است. کاری بکن زن، حرفی بزن. داستانت بدون آینه هیچ است، نگاهش کن چطور تلوتلو میخورد و درست برخلاف مسیری که تو میخواهی حرکت میکند... یک لحظهی دیگر اگر درنگ کنی تا ابد میرود، شتاب کن، دستی به گونههای زخمیاش بکش، دستی به موهای پریشانش.۱
منیرو گفت: «خیلیوقت است که فکر میکنم کاری ازم بر نمیآید جز همین انتقال تجربهام به داستاننویسان تازهکار. خیلیوقت است فکر میکنم نباید منتظر آقای رئیسجمهور و یا فلانوبهمان بود و اینکه هرکاری که میتوانی بکن... آنها جز همینکه کردهاند و میکنند، کاری نمیدانند.» و من هم از همانروز دست به کار شدم، و امروز کارِ انتقال پُستهای آموزشِ داستاننویسی به وبلاگِ گروه اینترنتی کولیها۲ به اتمام رسید.
۱- کولی کنار آتش، منیرو روانیپور، نشر مرکز، چاپ اول1378
۲- مرتبط با موضوع
قسمتی از "مَد و مِه" به بهانهی انتشار نامه*ی ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمی
نفرت؟ چرا نفرت؟ تلخی بس است. نفرت که چیزی نیست. نفرت را آسان میتوان رد کرد. آسان میتوان بخشید. آسان میتوان بخشود، اما نمیتوان که فراموش کرد... وقتی که روح تلخ میشود تلخ میماند. کاری نمیتوانی کرد. تلخی انگ است. داغ است و مهر و نشانهست. میماند. میشود هویت انسان. مانند رنگ چشم. هر چند رنگ چشم، دنیا را رنگی نمیکند. ولی تلخی تصویرهای تلخ میسازد. تلخی تصویر واقعیت است. تصویر شیشهی مات تو، وارونه، کوچکتر از واقع. واقع منم با من، با این هوای مِهآلود و بوی مَد، تنها.
اینجا هوای مهآلود و بوی مد با خواب، خواب قدیم خسته بیخون، عجین شدهست. هذیان و دغدغه جای تصویر و اندیشه را گرفته است. این فکر نیست، کابوس است. این کار نیست، این تلاطم بیماریست. این تصویر واقعیات است. ما را در میان لذت محروم کردهاند... خیرخواهان مصلحتاندیش ما را به جای آب انداختند توی آبانبار... و در تمام این مدت نفهمیدند ما را پیش مردم نامردمی فرستادند که زخم و سوزشمان کار آنها بود.
من امشب از پنجره، شط را نمیبینم. امشب این پنجره بیفایدهست. وقتی که چشم نمیبیند یک پنجره چه فایده دارد؟ من شط میخواهم روشن. من چشم میخواهم بینا. شط وقتی که روشن شد آنوقت من به فکر پنجره میافتم. بینایی چیزی جداست از ظلمت. تاریکی را هم باید به چشم دید. برای دیدن، روز کافی نیست، چشم میخواهد. من چشم دارم. من چشم دارم میبینم که روز میگذرد، حصهام از روزگار را حدّ حقیر محیطم تعیین میکند. من از شکاف این حقارت مستولی بُعد زمانی بودن را میبینم، و میجوشم. حالا تو هی بگو که تحول، یواش، پیش خواهد رفت، و کار خود، یواش، خواهد کرد. مختار است. اما عمر من یواش طی نخواهد شد. من میخواهم همراه آن باشم، من حق دارم همراه آن باشم. من در وقت زندگی میکنم ولی محیط من در جغرافیست...
ما آنقدرها هم وجود نداریم. بیبتهایم. بیبته بودن ما را مظلوم کرده است. مظلومیت هرگز دلیل حقانیت نیست. حقانیت کافی برای بردن نیست. بردن یک احاطه میخواهد. باید در نفس آقا شد. باید در ذهن روشن بود. باید بود. بیبته بودن در واقع نبودن است...
من ممنون هر کسم که نگذارد عمرم در خواب بگذرد... من بیداری را ترجیح میدهم. من فحش را میبخشم زیرا طبیعی است که از عجز میآید. در افتادن با عجوزهها و عاجزها جالب نیست، کیف ندارد...
انتظار یعنی چه؟ انتظار افیون است. هر لحظه انتظار، در حداکثر، مانند مستی خوش آغاز بادهپیماییست. بعد بالا میآوری. در انتظار بودن یعنی نبودن در وقت.
مَد و مِه
ابراهیم گلستان
چاپ اول 1348
مشق فرشتههای مهیار رشیدیان را اینجا بخوانید.
دو قرن سكوت
دكتر عبدالحسین زرینكوب
چاپ بیستم ۱۳۸۴
انتشارات سخن
صفحهی۵۴ و ۵۵
با اینهمه، دولت ساساسانی بر رغم شكوه و عظمت ظاهری كه داشت، به سختی روی به پستی و پریشانی میرفت. در پایان سلطنت نوشیروان، ایران وضعی سخت متزلزل داشت. سپاه یاغی بود و روحانیت روی در فساد داشت. فسادی كه در وضع روحانی بود، از قدرت و نفوذ موبدان بر میخاست. تشتّّت و اختلاف در عقاید و آراء پدید آمده بود. و موبدان در ریا و تعصب و دروغ و رشوه غرق بودند.
بدینگونه سپاهیان یاغی و روحانیون فاسد را پروای مملكتداری نبود و جز سودجویی و كامرانی خویش اندیشهای دیگر نداشتند. پیشهوران و كشاورزان، نیز كه بار سنگین مخارج آنان را بر دوش داشتند در حفظ این اوضاع، سودی گمان نمیبردند، بنابراین مملكت بر لب بحر فنا رسیده بود و یك ضربت كافی بود كه آن را به كام طوفان حوادث بیفكند. این ضربتی بود، كه عرب وارد آورد و مدت دو قرن دراز كشوری آباد و آراسته را عرصهی دردناكترین طوفان حوادث كرد.
پیرمرد و دریا
ارنست همینگوی
نجف دریابندری
انتشارات خوارزمی، چاپ اول۱۳۶۳
پیرمرد گفت: «مانولین، شکستم دادن، راستی شکستم دادن.»
پسر گفت: «او که شکستت نداد. خود ماهیه که شکستت نداد.»
«نه. درسته. بعدش شکست خوردم»
«حالا باز با هم میریم»
«نه. من بختم خوب نیست. من دیگه بختم برگشته.»
«بخت چیه؟ من بخت با خودم میآرم.»
پسر گفت:«من همه چیزو مرتب میکنم. تو دستاتو خوب کن، بابا»
پیرمرد گفت: «میدونم چه کارشون کنم. شب یه چیز عجیبی تو دهنم حس کردم انگار یه چیزی تو سینهم شکست.»
پسر گفت: «اونم خوب کن»
پرندگان میروند در پرو میميرند
رومن گاري
ابوالحسن نجفي
انتشارات كتاب زمان، چاپ اول ۱۳۵۲
چیزی در او بود که نمیخواست دست بردارد و تسلیم شود، و همیشه به همهی دامهای امید میافتاد. در ته دل به سعادتی ممکن اعتقاد داشت که در عمق زندگی پنهان است و ناگهان سر بر میآورد تا در دم غروب همه جا را روشن کند.
نوعی حماقت مقدس در او بود، نوعی معصومیت که هیچ شکستی، هیچ خطای منکری هرگز نتوانسته بود آن را از میان ببرد، نیرویی از امید، امیدِ واهی، که او را از میدانهای جنگ در اسپانیا تا نهانگاههای ورکور در فرانسه و کوههای سیرا مادره در کوبا کشانده بود و نیز به طرفِ دو سه زن که همیشه، در لحظاتِ بزرگِ ترک و تسلیم، آنگاه که هر امیدی باطل مینماید، میآیند تا تو را وسوسه کنند و به زندگی باز گردانند. با این همه، سرانجام گریخته و به این ساحل پرو آمده بود، همچنان که دیگران به صومعه میروند یا روزگار خود را در غاری از جبال هیمالیا به سر میآورند. او در کنار اقیانوس میزیست همچنان که دیگران در کنار آسمان؛ یک ماوراءالطبیعهی زنده، هم متلاطم و هم آرام، فراخنای سکونبخشی که هر بار نگاهت بر آن بیفتد تو را از تو میرهاند. بینهایتی در دسترس، که زخمهایت را میلیسد و یاریات میکند تا از جهان دست بشویی.(داستان اول اين مجموعه)
زن نانوا
مارسل پانیول
محمد قاضی
انتشارات نیلوفر، چاپ دوم بهار۱۳۶۴
كشیش:«زن شما بر اثر اشتباهی کاملاً غیرقابل فهم، شما را ترک میکند»
نانوا:«بله، غیرقابل فهم. مرا ترک میکند»
كشیش:«پس دیگر کفر گفتن چرا؟ حس نمیکنید که ذکر و تأمل و نماز و دعا تنها دوای درد شما هستند؟»
نانوا: «ولی آدم وقتی نماز و دعا میخواند که گناهی مرتکب شده باشد. مگر من کار بدی کردهام؟ در حق که؟ کی؟ پس چون خدا روا داشته که زن من با یک گوسفندچران فرار بکند من باید معذرت بخواهم؟ شما میدانید که من برای خدا احترام قایل بودم. ولی از امروز به بعد به من بدهکار است. بلی، او باید حرمت مرا داشته باشد.»
كشیش:«و چون وجدان شما پاک است به خدا توکل کنید: او هرچه را هم که به شما مدیون نباشد به شما خواهد داد.»
نانوا:«]خطاب به آنتونن[ ای بابا! این یارو از بخار معده حرف میزند، ها! بله دیگر! شما خیالتان راحت است که خداتان فرار نمیکند... چون او را به صلیب میخکوب کردهاند... ولی من... خدای من در رفته!»
*شهريار كوچولو گفت: - اهلي كردن يعني چي؟
روباه گفت: - چيزي است كه پاك فراموش شده، معنيش ايجاد علاقه كردن است.
- ايجاد علاقه كردن؟
روباه گفت:- معلوم است. تو الان واسه من يك پسربچهاي مثل صدهزار پسربچه ديگر. نه من هيچ احتياجي به تو دارم نه تو هيچ احتياجي به من. من هم براي تو يك روباهام مثل صدهزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلي كردي هر دوتامان به هم احتياج پيدا ميكنيم. تو براي من ميان همهي عالم موجود يگانهيي ميشوي من براي تو.
شهريار كوچولو گفت: - كمكم دارد دستگيرم ميشود. يك گلي هست كه گمانم مرا اهلي كرده باشد.
روباه آهكشان گفت: - ... اگر تو منو اهلي كني انگار كه زندگيم را چراغان كرده باشي. آنوقت صداي پايي را ميشناسم كه با هر صداي پاي ديگري فرق ميكند؛ صداي پاي ديگران مرا وادار ميكند تو هفت سوراخ قايم بشوم اما صداي پاي تو مثل نغمهيي مرا از لانهام ميكشد بيرون. تازه، نگاه كن آنجا آن گندمزار را ميبيني؟ براي من كه نان نميخورم گندم چيز بيفايدهاي است. پس گندمزار هم مرا ياد چيزي نمياندازد. اسباب تاَسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتي اهليم كردي محشر ميشود! گندم كه طلايي رنگ است مرا ياد تو مياندازد و صداي باد را هم كه تو گندمزار ميپيچد دوست خواهم داشت...
شهريار كوچولو به تماشاي گلها رفت و به آنها گفت:- شما سرِ سوزني به گل من نميمانيد و هنوز هيچي نيستيد. نه كسي شما را اهلي كرده نه شما كسي را.... خوشگليد اما خالي هستيد. برايتان نميشود مرد. گفتو گو ندارد كه گل مرا هم فلان رهگذر گلي ميبيند مثل شما. اما او به تنهايي از همهي شما سر است چون فقط اوست كه آبش دادهام، چون فقط اوست كه زير حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست كه با تجير برايش حفاظ درست كردهام، چون فقط اوست كه حشراتش را كشتهام، چون فقط اوست كه پاي گلهگذاريها يا خودنماييها و حتا گاهي پي بُغ كردن و هيچي نگفتنهاش نشستهام، چون او گل من است.
روباه گفت من به عنوان هديه رازي را بهات ميگويم:- جز با چشم دل هيچي را چنان كه بايد نميشود ديد. نهاد و گوهر را چشم سر نميبيند... ارزش گل تو به قدر عمري است كه به پاش صرف كردهاي... آدمها اين حقيقت را فراموش كردهاند و تو نبايد فراموش كني. تو تا زندهاي نسبت به آني كه اهلي كردهاي مسئولي. تو مسئول گُلِتي!
*شازده کوچولو - آنتوان دوسن تگزوپری - ترجمه احمد شاملو - انتشارات نگاه
![]()
رمان «سمفونی مردگان» در فهرست بهترینها
«سمفونی مردگان» به عنوان یکی از صد رمان برجسته سال 2007 بریتانیا انتخاب شد.
«سمفونی مردگان» اثر عباس معروفی که توسط لطفعلی خنجی به انگلیسی ترجمه شد، و چند ماه پیش توسط انتشارات Aflame Books تحت عنوان Symphony of the Dead به چاپ رسید، در سازمان World Book Day انگلستان به عنوان یکی از صد رمان برجسته سال 2007 در بریتانیا برگزیده شده است و چنانچه آرای کافی بدان تعلق گیرد، ممکن است در گروه بیست رمان برجسته قرار گیرد.
براي تبريك به ايشان اینجا كليك كنيد.

روسريات در باد تكان ميخورد، گويي كه دنبالهي باد است كه به موهات بستهاي. لبخند از روي لبهات محو نميشود. مثل سي سال شير و خورشيد از روي پرچم.
خوب است كه هنوز در پس اين همه پنجره تو نشستهاي، با لبخندي كه جاودانگي آدمي را نويد ميدهد، در روزگاز متلاطمي كه سگ، جانِ ماه را به دندان كشيده و ميدود.
حميدرضا سليماني
نوامبر ۲۰۰۷ سانفرانسیسکو
خیلیوقت است که از نویسندگان ایرانی پرسیده میشود چرا ادبیات ایران جهانی نیست؟ من تا آنجا که میتوانستهام از جواب دادن به این سئوال پرهیز کردهام. نه اینکه دغدغه ادبیات و زبان خود را نداشته باشم بلکه به خاطر این موضوع که خیال میکنم این سئوال سادهای نیست و فقط به ادبیات مربوط نمیشود و با خودش مسائل بسیاری را مطرح میکند. این سئوال مثل ادبیات به تاریخ فرهنگ سیاست حکومت و رفتارهای قومی و فردی ما بر میگردد.
من به عنوان نویسنده چندین سئوال در برابر این سئوال میگذارم:
- مقصود ما از جهان کجاست؟ و چرا اصلا میخواهیم ادبیات ما جهانی شود؟
- جهانیشدن یعنی چه؟
- این سئوال را چرا حالا میپرسیم؟
- سی سال پیش چه میگفتیم؟
سالها پیش جلال آلاحمد همه ما را از غربزدگی بر حذر داشت و دکتر شریعتی با بازگشت به خویشتنِ خویش نگاه ما را متوجه داشتهها و ذهنیات خودمان کرد. سی سال پیش همپای انقلاب کتاب غربزدگی در دست و حرفهای شریعتی بر زبان به چمنها هجوم بردیم آنها را از بیخ و بن کندیم تا برای مستضعفان سبزی بکاریم. چمن چیزی بود از غرب آمده و ما که شیفته هویت خود بودیم میخواستیم تمام نشانههای غرب را از بین ببریم تا سریعتر به خویشتنِ خویش دسترسی پیدا کنیم.
خیلی وقت است جای خالی چمنها را میبینیم؛ دام چالههایی پر از کرم و آبهای گندیده.
سی سال پیش همه ما چه آنها که در راه رشد غیر سرمایهداری به زندان افتادند و جان خود را از دست دادند و چه کسانی که به دنبال آرمانشهر اسلامی خود بودند با مشتهای گره کرده در خیابانها پایکوبان و فریاد زنان با خودشیفتگی و خودباوری هولناکی که خاص آدمهای نابالغ و بریده ازجهان است میخواستیم همه آن چیزهایی را که در ذهن داشتیم به جهان صادر کنیم. سی سال پیش به تمام دنیا پوزخند میزدیم و خیلی پیشتر از آن هم کارمان پوزخند زدن به دیگران بود.
و حالا آيا از اسب توهمات خود پائين آمدهایم؟ آيا از خویشتنِ خویش بریدهایم و به جهان روی آوردهایم؟
واقعیت این است آزادی و برابری مفاهیمی مدرناند و ما با ابزاری که در اختیار داشتیم فقط به باز تولید خیر و شری پرداختیم که خودمان قربانی آن بودیم.
ما ناتوان از دستیابی به فردیت خویش اکنون میخواهیم جزیی از جهان باشیم ما که میخواستیم جهان را مثل خودمان کنیم.
مدتهاست از خواندن شعرهاي امين روشنيزاده لذت ميبرم. اينبار ميخواهم شما را در اين سرخوشي شريك كنم:
چَمَرونه ساز عزا
غیژ واژهای لری به معنا و آوای جیغ و فریاد
گُلونی نوعی روسری که زنان لُر سر میکنند
سِتره لباس محلی مردان لُر
تل تل شاخه شاخه؛ تَل به فتح اول در زبان لری به معنای شاخه است
برنو
این شعر
دشداشه نمیپوشد
میخواهد شال و سِتره ببندد
بزند زیر دوپا
سه پا
اما چَمَرونه نمیگذارد
ناف مرا با برنو بریدهاند
پدر با یک دستش مرا گرفته بود
و با دست دیگرش
شلیک را
شبها
تیر... باران... بود
پدرم را که بستند
دهنم هنوز بوی شیر میداد
و روزها
قدم را با برنوی یادگاریش اندازه میگرفتم
تا حساب مرد شدن
دستم بیاید
از دهان سرخ شلیک که گذشتم
شدم اتفاقی
که قطره قطره
روی خیابان به راه افتاد
خیابان به راه افتاد
ماشه را بوسیدم و کنار گذاشتم
حالا نان خوش از گلویم
پایین نمیرود
سكته
سرت را جلوتر بیاور
میخواهد بیخ لبت
چیزی بگویم
من
همانم که همیشه با نیامدنت
حرف میزد
آنقدر گریه کرد
که این از آب در آمدم
نگاه تو ویرانترم میکند
بس کن
اینقدر توی سینهاش
نفس
نفس
نزن
این جنازه آدم بشو
نیست
به امین روشنیزاده که میرسی
قلب را
با «سک»«ته» بنویس
از دستان شُک
کاری بر نمیآید
روی تختی
که دراز کشیده
زیر ملحفهی سپید
در راهرویی
كه به کشوهای برزخي
ختم میشود
عرق شرم را
از پیشانیت پاک کن
«آدم را
هر وقت که از آب بگیری
مرده است»
این را روی دستهای زنی فهمیدم
که رُولَه رُولَه میکرد
زنی
که رُولَه رُولَه میکرد
صدایش مرده را زنده میکرد
به احترام گیسهای سپیدش
روزگار سیاهش
بلند میشوم
روی پاهای خودم
دوباره میمیرم!
غیژ
خدا
قطره شد
و روی خاک ریخت
روی دامن زنی
که با گیسهایش
باد را
به آتش کشید
تنها کمانچه بود
که میتوانست
"غییژژژ"هایش را تکرار کند
وقتی که شعله بر "گُلوَنی"اش
آر... شه... می...کشید
خدا روح نداشت
در گِل من دميد.
«هر نفر یک خشاب
هر خشاب برای یک نفر»
و پدر را با "سِترهی" سپید بردند
خواهر از گیسهاش شروع کرد
مادر در گور
لرزید
اسبها رم کردند
رمهها... اسبها... رم کردند
وقتی که میآمد
"سِترهی" سُرخش
از همیشه یک خشاب
سنگینتر بود
لم داده بر زین مفرغی اسبی
که مرگ را
به ارمغان آورد
خدا یقیناً روح نداشت
وقتی که شاهرگ بلوط را میزدند
تبر
درپوست خود نمیگنجید
آذوغهی زمستان شدیم
"تل تل"
در آتش سوختیم و خاکسترمان
ایستاده بود
مثل پدر
مثل زاگرس
که برای همیشه سیاه پوشید
برايحبيب سليمينژاد كه وقتي به او فكر ميكنم؛ فرودگاهِ مهرآباد برابر چشمم قد يك قوطي كبريت ميشود.
هنوز فكر ميكنم حبيب، در مهرآباد كنار دكه چايفروشي پشت ميز نشسته، چاي مينوشد و سيگار ميكشد. و روي ميز، چند برگ كاغذ هست كه باد ميخواهد آنها را با خود ببرد.
برگ ميشوم، دور ميشوم . مهرآباد، پيش چشمم اندازهي يك قوطي كبريت ميشود، ميرود توي جيب حبيب. و حبيب هر روز مهرآباد را از جيب بيرون ميآورد. سيگارش را روشن ميكند. و از دور دستتكان ميدهد.
چگونه ميتوان شعر ساخت
نویسنده ماياكوفسكي
ترجمه مصطفيرحيمي
گفتهام و باز ميگويم كه من در اينجا نميخواهم هيچ قاعدهاي به دست بدهم كه با آن كسي شاعر شود، يا با آن كسي به شعر گفتن بپردازد. چنين قاعدهاي وجود ندارد. حقيقت اين است كه، كسي قواعد هنر شاعري را وضع ميكند كه شاعر نام دارد. من ميخواهم دربارهي كارخود سخن بگويم، نه بهعنوان آموزگار بلكه به نام دستاندركار.
مقالهي من جنبهي علمي ندارد. من از كار خود سخن ميگويم كه به موجب مشاهدات و اعتقاد خودم، در اساس، با كار ديگر شاعراني كه كارشان شاعري است تفاوت اساسي ندارد.
براي صدمينبار با عطش فراوان اين مثال را بگويم و از آن قياس كنم: رياضيدان كسي است كه خلق ميكند، كامل ميكند، قواعد را گسترش ميدهد. كسي كه براي نخستينبار قائدهي «دو و دو ميشود چهار» را وضع كرد رياضيدان بزرگي بود هرچند كه با گذاشتن دو ته سيگار پهلوي دو ته سيگار ديگر به اين نتيجه رسيده باشد. تمام كساني كه بعد از او آمدهاند، حتي كساني كه اشياء بينهايت بزرگتر، مثلاً لكوموتيوها را با هم جمع كردهاند، رياضيدان محسوب نميشوند. اين حقيقت به هيچوجه اهميت كار كسي را كه به جمع لكوموتيوها ميپردازد كاهش نميدهد. كار چنين كسي، به هنگامي كه كار حمل و نقل دچار اختلال است چه بسا كه صدبار گرانبهاتر از فلان قائدهي سادهي رياضي باشد. اما نبايد گزارش تنظيم و شمارش لكوموتيوها را به «انجمن رياضيات» فرستاد و تقاضا كرد كه آنرا مانند نظريهي هندسي لوباچفسكي مورد مطالعه و بررسي قرار دهند.
در كار شاعري جز چند قاعده براي شروع كار وجود ندارد. تازه اين قواعد هم كاملاً صورياند. درست مانند بازي شطرنج. حركات اول تقريباً مشابهاند. اما در مرحلهي بعدي بايد خود شما طرح حملهي تازهاي را ابداع كنيد. نابغانهترين حركت در دست بعدي بهكار نميآيد. حريف وقتي در ميماند كه حركت شما غير منتظرانه باشد، درست چون قافيههاي غيرمنتظره در شعر. با توجه به اين مطلب قواعد لازم براي شروع كار شاعرانه كدام است؟
نخست: وجود مسئلهاي كه حل آن جز با اثر شاعرانه غيرقابل تصور باشد.
دوم: استشعاري روشن يا بهتر بگويم احساس كردن تمايلات
سوم: ماده و مصالح كار، يعني كلمات. غني كردن مداوم مخزنها و انبارهاي مغز از كلمههاي لازم و بليغ و كمياب و ابداع شده و تركيب يافته و جز اينها…
چهارم: وسايل و ابزار كار: قلم، مداد، ماشينتحرير، تلفن، لباسي كه با آن بشود شب به گوشهاي پناه برد، دوچرخهاي كه بشود به سردبيران سر زد، يك ميز تحرير مجهز. چتري كه بشود در زير باران هم نوشت، مسكني كه چند قدم فضا داشته باشد، كه براي كار لازم است. ارتباط با يك خبرگزاري كه بفهمد در شهرستانها چه چيزي جالب است ... و حتي پيپ و سيگار هم!
پنجم: داشتن عادت به كار و داشتن روش كار. كار روي كلمات. و اين امر بينهايت شخصي و انفرادي است و فقط بر اثر سالها ممارست به دست ميآيد.
وزن
وزن قوت و قدرت اصلي و نيروي اساسي شعر است، اما تبيين شدني نيست. ميتوان گفت كه وزن در شعر چيزي است مانند مغناطيس يا نيروي برق، اينها صورتهايي از «انرژي» هستند. ممكن است در چند شعر وزن به يك گونه باشد و حتي در تمام آثار يك شاعر. اين امر موجب يكنواختي كلام نميشود، زيرا ممكن است وزن چنان پيچیده و چنان به قالب آوردنش دشوار باشد كه نتوان هيچگاه به سرانجام كار رسيد. حتي با چند شعر طويل…
كسي كه براي نخستينبار در زندگي قلم به دست ميگيرد و ميخواهد شاعر بشود احتياجي به نوشتهي من ندارد. كسي به اين مقاله نياز دارد كه بخواهد به رغم همهي موانع شاعر بشود. كسي كه با علم به اين نكته كه شاعري دشوارترين كارهاست بخواهد از وسائل و عواملي كه رنگ الهام به خود گرفته است اطلاع يابد. بهعنوان نتيجه بايد بگويم:
1- شعر صنعت است. دشوارترين صنعتها، پيچيدهترين صنعتها.
2- كارآموزي در كار شعر آن نيست كه ياد بگيريم چگونه نمونهي مشخص و محدودي از آثار شعري تدارك ببينيم بلكه مطالعه و بررسي وسايل همه جانبهي كار شاعري است، مطالعهي روشهاي علمي اين صنعت است، كه ما را در آفريدن روشهاي ديگر مدد ميكند.
3- نوآوري در موارد و مصالح كار، و نيز در اسلوبها و روشها، براي هر كار شاعرانهاي الزامي است.
4- كار شاعر بايد هر صبح و شام باشد تا بتواند به كار خود تسلط يابد و خزانههاي شاعري را انباشته كند.
5- داشتن يك يادداشتنامه و دانستن راه استفاده از آن مهمتر است تا بيخطا اوزان و معيارهاي كهنه را آزمودن
6- بيهوده است كه كارخانهي بزرگ شعرسازي بنا كنيم كه آجر شعر بيرون بدهد. بايد به جلفيها و سبكسريهاي غيرعاقلانهي شاعري پشت كنيم.
7- شاعر بايد در مركز وقايع و رويدادها باشد. بايد فرضيهي اقتصادي بداند، زندگي واقعي را بشناسد. در ديد علمي تاريخ نفوذ كند. اينها براي شاعر در قسمت اساسي كارش مهمتر از كتابهاي قرون وسطايي اساتيد خيالپرست است كه به افكار كهنه رنگ ابديت ميبخشند.
8- بايد افسانهي هنر بياعتنا به سياست را ريز ريز كرد.
9- قضاوتهاي مبني بر اتفاق و تصادف، داوريهاي انفرادي، ابراز سليقههاي بياساس هنگامي به دور ريخته ميشود كه هنر را از ديدگاه صنعت ببينيم.
10- آنطور كه بعضي ادعا ميكنند نميتوان «حكاكي» و شيوهي پرداخت(تكنيك) شعري را به خودي خود داراي ارزش دانست. اما با اين همه همين كار است كه شعر را قابل استفاده ميسازد. فقط با اختلاف در «وسايل» كار در قلمرو شعر است كه تفاوت شاعران آشكار ميشود. فقط با آگاهي و كوشش در راه بهتر شدن، گرد كردن مواد و تنوع شيوههاي كار است كه از مبتدي، هنرمندي حرفهاي به وجود ميآيد.
11- فضا و محيط شاعرانهي روزمره نيز، مانند عوامل ديگر، در آفرينش آثار اصيل هنري تأثير ميگذارد. بايد كه حتي لباسهاي شاعر، و گفتگوهاي خصوصي با همسرش نيز، بر اساس آفرينش شاعرانهي او، با ساير مردم تفاوت داشته باشد.
كوشش من كوشش فروتنانهاي شخصي است. كار من اين است كه از كارهاي نظري دوستان زبانشناس استفاده كنم. اين زبانشناسان و لغتشناسان بايد دربارهي مواد و مصالح دوران ما كار كنند. و مستقيماً به مدد كار شاعرانهاي كه در پيش است بشتابند.

كاليگولا
ترجمه ابوالحسن نجفي
انتشارات؛ كتاب زمان
صحنهي دوم
آشوب و قيلوقال است. چكاچاك سلاحهاي برافراشته. مشعلي ميافتد. ميزي واژگون ميشود. همه به سوي در خروجي هجوم ميبرند. اما كرئا خونسرد به درون ميآيد و جلو اين هيجان را ميگيرد.
كرئا: «اينطور داريد كجا ميرويد؟»
بزرگزادهي سوم: «به كاخ شاهي. »
كرئا: «ميدانم اما، اما خيال ميكنيد ميگذارند داخل بشويد؟»
بزرگزادهي نخست: «موضوع كسب اجازه نيست. »
كرئا:«يكباره دور برداشتهايد! آيـا اقلاً اجازه دارم كه توي خانهيخودم كمي بنشينم؟»
در را ميبندد. كرئا به سوي ميز واژگون ميرود و روي لبهي آن مينشيند، در حاليكه همه به او رو ميكنند.
كرئا: «رفقا، كار اينطور كه خيال ميكنيد آسان نيست. ترسيكه شما احساس ميكنيد نميتـواند جاي دليري و خونسردي را بگيرد. اين ميوه هنوز نارس است.»
بزرگزادهي سوم: «اگر تو همراه ما نيستي، برو، اما جلو زبانت را بگير.»
كرئا: «با اينحال گمان ميكنم كه همراه شما باشم. اما نه به همان دلائل.»
بزرگزادهي سوم: «پرگويي بس است!»
كرئا(راست ميايستد): «بله، پرگويي بس است. من ميخواهم كه وضع روشن باشد. چون اگر من همراه شما هم باشم همرأي شما نيستم. براي همين است كه روش شما را نميپسندم. شما هنوز دشمن حقيقيتان را نشناختهايد و انگيزههاي حقيري به او نسبت ميدهيد. انگيزههاي او بزرگ است و شما ميخواهيد با پاي خودتان به گور برويد. اول بايد او را همانطور كه هست ببينيد، بعد بهتر ميتوانيد با او بجنگيد.»
بزرگزادهيسوم: «ما او را همانطور كه هست ميبينيم:ديوانهترين سلاطين مستبد!»
كرئا: «مطمئن نباشيد. ما امپراتور ديوانه بسيار ديدهايم. اما اين يكي آنقدر ديوانه نيست. چيزي كه در وجود او باعث نفرت من است اين است كه ميداند چه ميخواهد.»
بزرگزادهي نخست: «مرگ همگي ما را ميخواهد»
كرئا: «نه، چون اين در درجهي دوم اهميت است. اما اين مرد قدرتش را در راه هوسي بلندتر و كشندهتر به كار انداخته است: ما را در عمق وجودمان، در عميقترين ريشهي هستيمان تهديد ميكند. البته بار اول نيست كه مردي در مملكت ما قدرت بيحد و حصر دارد، اما بار اول است كه مردي اين قدرت بيحد و حصر را به كار ميبرد! تا جايي كه انسان و جهان را نفي ميكند. در وجود او همين است كه مرا ميترساند و من با همين است كه ميخواهم بجنگم. از دست دادن زندگي چيزي نيست و هر وقت كه لازم باشد من اين شهامت را خواهم داشت. اما از دست رفتن معناي زندگي و نابود شدن بهانهي هستي، اين است آنچه تحمل كردني نيست. نميشود بيدليل زندگي كرد.»
بزرگزادهي نخست: «انتقام خود يك دليل است.»
كرئا: «بله، و من در اين كار با شما شريكم. اما بدانيد كه مشاركت من براي جانبداري از خرده احساسات جريحهدار شما نيست. براي جنگيدن با با اين انديشهي بزرگ است كه پيروزياش در حكم ختم جهان است. من نميتوانم بپذيرم كه كاليگولا چيزي را آرزو دارد عملي كند و هر چه آرزو دارد عملي كند. كاليگولا فلسفهاش را به صورت اجساد مردم در ميآورد و بدبختي ما اينجاست كه اين فلسفه را نميشود رد كرد. و وقتي كه نشود رد كرد بايد كوبيد.»
بزرگزادهي سوم: «پس بايد دست به عمل زد.»
كرئا: «بايد دست به عمل زد. اما شما نميتوانيد اين حكومت ظلم را در اوج قدرتش با مبارزهي رو در رو براندازيد. با استبداد ميشود جنگيد، اما با شرارتي كه غرض مادي نداردبايد نيرنگ زد. بايد آن را در راه خودش پيش برانيم و صبر كنيم تا اين منطق مبدل به جنون شود. اما باز هم ميگويم - و من اينجا هرچه گفتم از روي راستي و درستي بود - بدانيد كه من فقط مدت كوتاهي با شما خواهم بود بعد از آن به هيچ كدام از منافع و مقاصد شما ياري نخواهم كرد، چون فقط آرزو دارم در دنيايي كه از نو ضبط و ربط پيدا ميكند به صفا و آرامش برسم. محرك عمل من جاهطلبي نيست، بلكه ترسي منطقي است، ترس از اين تغزل نامردمي كه در قبال آن زندگي من هيچ است.»
بزرگزادهي نخست(نزديك ميرود): «گمان ميكنم كه مقصود تو را فهميدام، يا كم و بيش فهميدم. اما مهم فقط اين است كه تو هم مثل ما معتقدي كه پايههاي جامعه متزلزل شده است. در نظر ما - با همهي شما هستم – مسئله قبل از هرچيز مسئلهي اخلاقي است. بنيان خانواده به هم ميريزد، احترام به كار از ميان ميرود، سراسر وطن دچار كفر ميشود. فضيلت ما را به ياري ميطلبد، آيا ميخواهيد صداي آنرا نشنيده بگيريم؟ رفقا، آيا ميپذيريد كه بزرگزادگان هر روز عصر مجبورباشند كه دور تخت روان قيصر بدوند؟
كرئا، تو خوب گفتي. و خوب كردي كه آتش ما را خواباندي. براي اقدام هنوز زود است: ملت تا امروز هنوز مخالف ماست. آيا حاضري همراه ما مترصد بماني تا لحظهي نهايي برسد؟»
كرئا: «بله، بگذريد كاليگولا به راهش ادامه بدهد. حتي او را در اين راه پيش برانيم. ترتيب ديوانگياش را بدهيم. روزي ميرسد كه او در مقابل يك مملكت پر از مرده و قوم و خويش مردگان تنها بماند. »
همهمهي مردم.صداي شيپور از بيرون. سكوت. سپس يك نام دهان به دهان ميگردد:«كاليگولا».
مقدمه: این یادداشت، هیچ ربطی به موضوع ویراستاری و شیوهی نگارش و رسمالخط و... ندارد. مدتهای طولانی از انتشار «غلط ـ نامهها» میگذرد، ولی هنوز هستند خیلیها که مقدماتیترین الفبای فنی نگارش در کامپیوتر و برای وب را یا نمیدانند، یا میدانند و رعایت نمیکنند. هنوز هستند کسانی که از من میپرسند چگونه میتوانند «نیمفاصله» ایجاد کنند یا اصلا «نیمفاصله» یعنی چه؟ نقطهگذاری درست یعنی چه؟ مگر پرانتز و گیومه گذاشتن هم شیوهی خاصی دارد؟ این یادداشت، چکیدهی غلطنامههای پیشین است که طی آن بدون وارد شدن به موضوع رسمالخط و ویرایش، الفبای فنی نگارش در کامپیوتر و برای وب را به «سادهترین» زبانی که بلدم، مینویسم.
پس دو نکته را یادآوری میکنم؛ نخست این که مخاطب این دستورالعمل کسانیاند که یا متوجه غلطهای فنی نگارشیشان (در وب) نیستند، یا کسانیاند که متوجهاند، ولی هنوز دقیقا نمیدانند چه باید بکنند. و دوم این که این نکات دقیقا «الفبا»ست. اگر نوشتن روی کاغذ نیازمند دانستن الفبای نگارش است، برای نوشتن در کامپیوتر و برای وب (یا وبلاگ) باید چند نکتهی فنی زیر را هم بر آن الفبای نخستین اضافه کنید؛ در غیر این صورت، آدم یا وبلاگنویس بیسوادی محسوب میشوید (با عرض معذرت از دوستان بزرگوار و فرهیختهای که هنوز در این مورد تنبلی میکنند). عکسی هم که میبینید، به تازگی از یک وبلاگ گرفتهام تا عمق فاجعه را بیشتر دریابید.

نیمفاصله چیست؟
برای ایجاد فاصله میان کلمات، ما از کلید Space استفاده میکنیم که به آن اصطلاحا میگوییم «فاصله». اما یک نوع فاصله هم برای ما فارسینویسان هست که به آن میگوییم «نیمفاصله» که با زدن همزمان دو کلید Shift و Space ایجاد میشود. استفادهی همزمان از این دو کلید، بدون این که از نظر ظاهری میان دو کلمه فاصله ایجاد کند، باعث میشود این دو کلمه به هم نچسبند. در غالب ویندوزها «نیمفاصله» یا همان Shift + Space عمل نمیکند که به آن هم میرسیم.
دقیقتر بگو نیمفاصله چیست؟
معمولا «فاصله» را میان هر دو کلمهی مستقل ایجاد میکنیم، مثل همین فاصلههایی که بین کلمات این سطر میبینید. اما برخی کلمهها هستند که از چندپاره تشکیل شدهاند، ولی در مجموع یک کلمه محسوب میشوند، مثل «میشود»، «رفتهاند»، «دستها»، «همهی» یا همین کلمهی «نیمفاصله». اگر دقت کنید، میبینید که مثلا کلمهی «میشود» از دو بخش «می» و «شود» تشکیل شده، ولی برای ایجاد فاصله میان آنها از Space استفاده نشده. به عبارت سادهتر این دو بخش هم جدا هستند و هم کنار هم نشستهاند چون از Shift + Space برای ایجاد فاصله میان آنها استفاده شده.
چه فایدهای دارد؟
وقتی میان اجزای یک کلمه، به جای Space از Shift + Space استفاده کنیم، هم ظاهر متنمان زیباتر میشود و از شلختگی پرهیز کردهایم، و هم اتفاق بزرگی برای ماشین زباننفهمی به نام کامپیوتر میافتد که تقریبا از آن غافلایم. کامپیوتر هر کلمهای را که با Space از دیگری جدا شده باشد، یک واحد مجزا حساب میکند، ولی اگر در میان این کلمه از «نیمفاصله» یا همان Shift + Space استفاده شده باشد، همهی آن را یک واحد مجزا محسوب میکند. با دوبار کلیک کردن روی کلمات مختلف میتوانید این وضعیت را آزمایش کنید. اگر مایل نیستید متنتان از نظر ظاهری زیبا و منظم به نظر برسد و این خاصیت کامپیوتر هم برایتان مهم نیست، دستِکم به این نکته توجه کنید که نمایش نوشتههای شما در وب کیفیتی نسبی دارد. اگر خود را به مرور مقید کنید که «فاصله» و «نیمفاصله» را بهجا استفاده کنید، خواهید دید که پایان سطرهای نوشتهی شما در وبلاگ یا سایتتان، اینقدر آشفته نمیشود. همین الان نگاهی به سایت یک خبرگزاری بکنید یا یک وبلاگ دمدست؛ میبینید که «می» فعلهای مضارع در انتهای سطرها جدا افتاده یا مثلا کلمهای در پایان سطر آمده و «ها» جمع آن افتاده اول سطر پایین و... در حالی که اگر این فاصلهها به «نیمفاصله» تبدیل شوند، اجزای کلمههای واحد در هر شرایطی کنار هم میایستند، بدون که به هم چسبیده باشند.
موارد کاربرد نیمفاصله چیست؟
«می» افعال مضارع، «ها» جمع، پسوند فعلها، و کلمههایی که از دو یا چند جزء تشکیل شدهاند. بهخصوص کسانی که در نوشتن از قاعدههای گوناگون «جدانویسی» پیروی میکنند، بیشتر به این «نیمفاصله»ی نازنین نیاز دارند.
کامپیوتر من «نیمفاصله» ندارد، چه کنم؟
روی این لینک کلیک کنید و یک برنامهی بسیار سبک را (به اسم تریلیآوت) دانلود کنید. این یک فایل zip است. آن را از حالت زیپ خارج کنید و روی آیکون برنامه کلیک کنید. بلافاصله به سمت راست نوار پایین Desktop شما یک علامت تازه اضافه میشود. بدون نیاز به وارد شدن به این برنامه، از این پس شما در هر محیطی از ویندوز که تایپ کنید (نتپد یا ورد یا هر محیط دیگر) امکان ایجاد «نیمفاصله» را نیز دارید؛ کافیست به جای زدن کلید Space کلید Shift را بگیرد و همزمان کلید Space را بزنید و از زندگی لذت ببرید. احتمالا تا چند روز کمی کند خواهید بود ولی اگر تحمل کنید، خیلی زود عادت خواهید کرد.
برنامهی «تریلیآوت» فقط به همین درد میخورد؟
علاوه بر امکان ایجاد «نیمفاصله»، با این برنامه میتوانید حتی کلیدهای کیبورد خود را به دلخواه خود تعریف کنید. کافیست روی آیکون برنامه راستکلیک کنید و بعد از انتخاب گزینهی «آرایش صفحه کلید» قولنج کیبوردتان را بگیرید. به این ترتیب که بعد از کلیک روی «آرایش صفحه کلید» تصویری از کیبورد شما ظاهر میشود. روی کلید هر کاراکتر که میخواهید جای آن را تغییر دهید، کلیک میکنید، در صفحهی جدید که باز میشود تمام کاراکترها در دستهبندیهای مختلف در اختیار شما قرار میگیرد. کاراکتر دلخواهتان را انتخاب میکنید، سپس روی گزینهی «قبول» کلیک میکنید؛ به همین سادگی! اگر به سراغش رفتید، توصیه میکنم اعداد ردیف بالای کیبورد خود را یکی یکی با اعداد فارسی جایگزین کنید و هنگام تایپ از آنها استفاده کنید تا اعداد میان نوشتههای شما روی وب، در هر ویندوزی به شکل فارسی دیده شوند.
هر بار باید روی آیکون این برنامه کلیک کنم تا اجرا شود؟
اگر ویندوزتان XP است، در درايوی که ويندوز XP نصب شده (غالبا C) اين مسير را دنبال کنید:
Documents and Settings / All Users / Start Menu / Programs / Startup
حالا از روی آیکون آن برنامه با راستکلیک يک کپی بگیرید و در فولدر Startup پيست کنید، بعد هم ریاستارت. از این پس نیازی به هربار اجرای برنامه نخواهید داشت.
الفبای نگارش در کامپیوتر و برای وب فقط همین نیمفاصله بود؟
نه! دو تا نکتهی بسیار مهم دیگر هم هست. نخست علامتهای نگارشی مثل نقطه، ویرگول، نقطهویرگول، علامت سؤال، علامت تعجب، سهنقطه و... شیوهی تایپ این علائم بسیار ساده است. فاصله انداختن بين علامتهايی چون [. ، ؛ : ؟ !] با کلمهی قبلی غلط است و فاصله نينداختن بين آنها و کلمهی بعدیشان هم به همچنین. درست اين است:
[کلمه] [علامت نقطهگذاری] [فاصله يا همان space] [کلمه بعد]
پس متوجه باشید که قبل از یکی این علامتها کلید Space را نزنید، و نیز متوجه باشید که بعد از علامتها حتما کلید Space را بزنید. رعایت اين شيوه، هم شکل ظاهری متن را زيباتر میکند و هم باعث میشود نقطهگذاریهای متن شما در هر حالتی از دیده شدن در مونيتور و يا چاپ شدن روی کاغذ، به هيچ وجه از انتهای سطر پايین نيفتند. هنگام استفاده از سهنقطه [...] هم بدون هیچ فاصلهای از کلمهی قبل، سه نقطه (دقیقا سه نقطه، نه کمتر و نه بیشتر) پشت سر هم تایپ کنید؛ این جوری...
نکتهی دوم یادت رفت!
دومی و در واقع آخری مربوط است به استفاده از علامتهایی مثل پرانتز، کروشه، آکولاد و گیومه ("«[{}]»"). برای اینها هم دقیقا یک فرمول بسیار ساده وجود دارد، دقت کنید: هر کدام از این علامتها را که باز میکنید، قبلش باید Space را زده باشید تا با کلمهی قبلی فاصله ایجاد شود، اما بعد از علامت به هیچوجه کلید Space را نزنید و فاصله ایجاد نکنید. برای بستن علامت هم دقیقا برعکس عمل کنید؛ یعنی بدون هیچ فاصلهای از کلمهي قبلی، علامت را ببندید، ولی بعد از آن کلید Space را بزنید و به نوشتن ادامه دهید. نمونهی این شیوه را میتوانید در جملاتی از سطرهای بالا که داخل پرانتز آمدهاند، ببینید. به این مثال هم میتوانید توجه کنید تا دقیقا دریابید ماجرا چیست: «برای نگارش در کامپیوتر و برای وب باید اصول آن را (بهعنوان الفبا) رعایت کرد.»
در جملهی بالا هم به وضعیت گیومه دقت کنید و هم به وضعیت پرانتز. این توضیح تکراریست که رعایت این شیوه هم علاوه بر زیبا کردن ظاهر متن، باعث میشود این علامتها همواره و در هر حالتی از نمایش و پرینت، سر جای اصلیشان باشند و تکان نخورند.
نیمفاصلهی نازنین در ویستا
شمار فارسیزبانانی که از ویندوز ویستا استفاده میکنند، روزبهروز بیشتر میشود. برخی از دوستان ناراحت بودند که برنامهی «تریلیآوت» در ویندوز ویستا اجرا نمیشود و از نعمتِ ایجاد «نیمفاصله» به شکل اصولی، محروماند و زندگی بر ایشان تلخ گردیده! پاسخی برایشان نداشتم تا یکی از خودِ ایشان راه حل را یافت و برایم نوشت، به این قرار:
ابتدا به پوشهای بروید که برنامهی «تریلیآوت» را در آن گذاشتهاید. روی آيکون اجرایی برنامه راستکلیک کنید. سپس روی گزینهی Properties کلیک کنید. برگهی Compatability را انتخاب کنید و در بخش Compatability Mode جلوی عبارتِ Run This Program in Compatability Mode For را تیک بزنید، اوکی کنید و دوباره از زندگی لذت ببرید.
تمام شد؟
به عنوان الفبای فنی، بله تمام شد. ممنون که با دقت خواندید و ممنون که از این پس رعایت میکنید و ممنون که به دیگران هم توصیه میکنید رعایت کنند. تکرار میکنم که این یادداشت هیچ ربطی به موضوع ویرایش و رسمالخط و درستنویسی ندارد، بلکه صرفا مربوط است به ابتداییترین قوانین تایپ کردن، خصوصا برای وبلاگنویسها. شخصا نمیتوانم تصور کنم کسی برای نوشتهاش اهمیت و جدیت قائل باشد، ولی به ظاهر و آداب نوشتن اهمیتی ندهد. من یکی نوشتههایی اینچنین را همیشه از سر بیحوصلگی میخوانم، چون احساس میکنم این نوشتهها آنقدر برای مؤلفشان اهمیت نداشته که با ظاهری درست و خوشایند آن را تحویل من بدهد، من چرا باید آن را جدی بگیرم؟
.jpg)
حالا حكايت ماست:
«عمران صلاحي مُرد»
«سكه خورشيدمون گم شد و ما فقير شديم
ميآيي با همديگه مشتاي ابرو وا كنيم؟»
عيادت*
مرگ از پنجرهي بسته به من مينگرد
زندگي از دم در
قصد رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد کرد
در شبي تيره و سرد
تخت،
حس خواهد كرد
كه سبكتر شده است
در تنم خرچنگيست
كه مرا ميكاود
خوب ميدانم من
كه تهي خواهم شد
كه فرو خواهم ريخت
توده زشت كريهي شدهام
بچههايم
از من ميترسند
آشنايانم نيز
به ملاقات پرستار جوان ميآيند.
من بچهي جواديهام*
میرانم
با قایقی نشسته به گل
من بچهي جواديهام
از روي پل كه ميگذري
غمهاي سرزمين من آغاز ميشود
...
و مردم محلهي من هر صبح
با بوي خون
بيدار ميشوند
با بوي شاش
...
سگهاي نازي آباد
در بوي لاشههاي كهن عشق ميكنند
ميعادگاهشان
كشتارگاه
...
من بچهي جواديهام
وقتي درشكهچي
شلاق ميكشد
خطي كنار صورت من رسم ميشود.
...
خونهي باهار؟*
کمک کنین هلش بدین چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو بذار کنار پنجره
بلکه با دیدنش یه شب وا بشه چن تا حنجره
به ما که خستهایم بگو خونه باهار کدوم وره؟
تو شهرمون آخ بمیرم چشم ستاره کور شده
برگ درخت باغمون زباله سوپور شده
مسافر امیدمون رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشممون پیدا بشه یه شاپره
به ما که خستهایم بگو خونه باهار کدوم وره؟
کنار تنگ ماهیا گربه رو نازش میکنن
سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش میکنن
آخر خط که میرسیم خطو درازش میکنن
آهای فلک که گردنت از هممون بلن تره
به ما که خستهایم بگو خونه باهار کدوم وره؟...
ميآئي بچـه بشيم؟*
ميآئي بچـه بشيم به آسمون نيگا كنيم؟
ميآئي قلبارو مثل بادبادك هـوا كنيم؟
ميآئي بچه بشيم پشتِ ستونِ سايهها
يه جوري قايم بشيم همديگه رو صدا كنيم؟
ميآئي بچه بشيم رختامونو در بياريم
بپريم با همديگه تو حوض نور شنا كنيم؟
من ميخوام يه جور بشه بغل كنيم همديگه رو
ميآئي بچه بشيم دروغكي دعوا كنيم؟
سكهي خورشيدمون گم شد و ما فقير شديم
ميآئي با همديگه مشتاي ابرو وا كنيم؟
همهي پنجرهها شيشه دارن، شيشهي مات
بيا با همديگه سنگ از تو كوچه پيدا كنيم!
ماشين تحرير
انگشتهای من
میبارند
و نام تو
میرويد
*عمران صلاحي
گريه در آب