
این روزها فیلم زیاد میبینم. وقتی خسته میشوم یکی از راههای رفع خستگی دیدن فیلم است.
به ندرت پیش آمده فیلمی را چند بار ببینم؛ «گل یا پوچ» ابوالفضل جلیلی را پنج بار است دیدهام، یکی از بهترین کارهای اوست و مدتی است لوح فشرده آن به بازار آمده. آدم یک وقتهایی که خسته میشود میخواهد به یکجا پناه ببرد، و اینروزها دیدن فیلم شده پناهگاه من.
کفشهای تقتقیاش را بهزور از زیر آوار درآورده بود و داد میزد: "کفشام سالمه عمو! آخجون کفشامو دراوردم! "
نمیدانست تمام خانوادهاش زیر آوار مردهاند.
حسین (سپید)
میدونی چیی حسین؟! گاهی یک جفت کفشِ تقتقی میارزه به دنیا و مافیهاش.
یك رژ مسی، یک لاک قرمز...
كفشی كه خدا پای آهو كرده
رنگی كه خدا رو بال پروانه كشیده
فلسی كه تن ماهیها كرده
میدونی حسین زرق و برق دنیا قشنگه، مثل چراغهای رنگ و وارنگ عروسی رو سردر خونهی همسایه، مثل بیرقهای سبز پولکدار رو بام خونهی حاجی، مثل ریتمِ پاشنهی كفش دختر عمو، روی سنگفرشهای كوچه وقتی كه با ذوق از بازار كفشفروشها بر میگرده.
منتها چشم میخواد برای دیدن
گوش میخواد برای شنیدن
من نمیدونم كسی كه چشم دیدنِ زیباییها را نداره، فردا تو بهشت هم میخواد چشماشو به روی خودش ببنده...!
مشكل اون یکجفت كفش تقتقی نیست كه از زیر آوار بیرون آورده شده، مشكل اون ذهن تقتقیی كه هی مثل تفنگ تقتق میكنه. تقتق تهتق... تیر در میكنه.
مشكل اونیی كه دیوارو آوار كرده... نه یکجفت كفش تقتقی كه سادهترین بهونه برای ادامهی زندگیه...
در دنیای ناامنی زندگی میكنیم مهیار. و این ناامنی را احساس نمیكنیم مگر اینكه بند پاره شود. بعد میبینیم از پرتگاهی به پرتگاه دیگر افتادهایم. من كمطاقتم و ظرفیت پذیرش مصائب زندگی را ندارم و سالهاست آن الههی مهربان از روی شانهام پریده. دیگر دستم به سرشاخهی هیچ درختی دخیل نمیبندد. این است كه تنها ماندهام رفیق، تنها و خدا را برای آمرزش جسم و جانم كم آوردهام. سالهاست كه به عیان میبینم این حوض پر ستاره تصويرِ ماه مرا ندارد. من به حوض بیماه عادت ندارم مهیار. و مادر هم نیست تا گاهی دستم را بگیرد، وردی بخواند و از روی بام، جانب مهتابی آسمان را نشانم دهد.
دیشب رفته بودم امامزاده طاهر؛ نبشقبر
حالا انگار از نبشقبر ِخودم بازگشتهام
كنار ِ احمدمحمود نشستم، سنگ را كه برداشتم؛ آدمهای قصههاش بیرون آمدند، و من تماشا میكردم. انگار دریچهای به شرجی و آفتاب گشوده بودم و دسته دسته پروانه، از حبس ِ گلو بیرون میآمدند.
شاملو با آن سنگ كوچك و ارزان، هنوز ابهت داشت. سنگ را كه برداشتم پریا بیرون دویدند، و دخترانِ ننهدریا، با بوی زُهم ِ هزار دریای تو در تو.
نگاه كردم به سنگ ِ گلشیری
نگار گفت: «اینهمه آدم ِ بزرگ، زیر این سنگهای كوچك چه جوری جا میشوند؟!»
...

عباس معروفی:
رمان «ذوبشده» تمام شد. آن را برای نشر ققنوس در تهران فرستادم که اجازهی چاپ و انتشارش را بگیرد. رمانی که بیست و شش سال پیش نوشته شد ولی منتشر نشد.
{منبع}رمانی كه با حال و هوای بیست و شش سال پیشِ ِ آقای معروفی نوشته شده باشد خواندنی است. عباس معروفی از محدود نویسندگانی است كه خاطرهی شخصیتهای داستانهاش عمری در ذهن مخاطب میماند. "آیدین" و "حسینا"ی او جامعترین، پویاترین و محبوبترین شخصیتهای داستانی آفریده شده در سالهای اخیرند.
زیر سایهی چناری نشسته بودم. و به پاهای دختربچهای نگاه میکردم که رفته بود توی جوی آبی که از پای چنارها رد میشد. تلفن همراهِ توی جیبم تکان خورد. ییغام کوتاه بود و مختصر.
شنیدن خبر برایم مثل جدا شدن برگی از شاخهی چنار بالای سرم بود، همین.
عادت کردهام به شنیدن خبرهای ناگوار. خیلی وقت است با این غم آشنایم، از بچگی. وقتی پرویز فنیزاده مُرد فهمیدم که آدمهای روی پرده هم میمیرند.
نگار از آنطرف سایهی چنار گفت: پیام چی بود؟
تلفن را دادم بهاش. نمیخواستم پیغام را با صدای بلند خوانده باشم. که نگار با صدای بلند گفت: خسرو شکیبایی هم مرُد.
آهِ همه در آمد. یکی گفت: شاید خبر سر کاری باشد!
خورشید چنار را دور زده بود و هیچ سایهای بالای سرم نبود.
یادم آمد که در خیالم؛ نقش خیلی از شخصیتهای داستانی را او بازی کرده بود. یادم آمد که "ریرا" را با صدای او بود که شنیدم. و خیلی چیزهای دیگر که تصویر شد و از پیش چشمم گذشت.
تکیه دادم به درخت چنار و سایهاش دوباره افتاد روی سرم. چنار پر از برگ بود. باد داشت زیر بالِ برگها میزد.
خُب دلم برایش تنگ شده. برای آغوشش حتا. برای سیگارهای شیرازی که میکشید. برای روزهایی که غر میزد که چرا تا پاسی از شب بیرون خانه ماندهام. یا حتا برای روزهایی که از مدرسه بر میگشتم و میپرسید:«امروز نمره چند گرفتی؟»
حالا هم گاهی تا پاسی از شب میمانم روی مزارش. سیگار میکشم و باهاش حرف میزنم. همین چند شب پیش رفتم و ماشینی را که تازه خریدهام نشانش دادم، و همانجا خوب برقش انداختم. بعد حسرت خوردم که چرا دیگر نیست تا روی صندلی جلو بنشانمش و بگردانمش گرد شهر.
دلم برایش تنگ شده، خیلی.
ز پشت پنجره برخيز تا به كوچه رويم
براي ديدنِ تصوير، قاب لازم نيست
آفتابي بود هوا، اما آفتاب صورت كسي را نميسوزاند. عكساش را گذاشته بودند وسط دو تا عكس، كه هيچكدام سعدي و حافظ نبود. سهراب و فروغ هم نبود. عكس دو تا آدم بود كه حرفهشان شاعري نبود. و من تنها بودم.
قيصر را كه توي قبر گذاشتند من ديگر دور شده بودم. خيلي دور. (يك عکس از قبر خالي او گرفتم. قبري كه انگار براي هميشه خالي است.)
بعدازظهر كه برگشتم، قبر را با خاك پوشانده بودند. چند زن با چادر سياه زير آفتاب كنار قبر قرآن ميخواندند. فردا ميخواهم بروم روي قبري كه توي آن مرده نيست. او مثل مسيح در ذهن من عروج كرده است.
لابلاي كتابهاي نگار پيداش كردم. همهاش صد برگ بود. همينطور كه برگ ميزدم و ميخواندم نگار بالاي سرم ايستاد و بهام لبخند ميزد. يك شيطنتي هم توي چشمهاش بود. انگار انشاهاي توي كتاب را خودش نوشته بود و منتظر ايستاده بود تا واكنشي نشان دهم و تحسيناش كنم. شايد هم با رندي كودكانهاش انتظار اشكهاي مرا ميكشيد. يكي دو صفحه از كتاب را كه خواندم، ديگر نتوانستم زميناش بگذارم. نگار را از اتاق بيرون كردم و كتاب را تا به صفحهي آخر خواندم.
نام كتاب: «در افريقا هميشه مرداد است»
گردآورنده: «مارچلو دُ اورتا»
ترجمه: «حميد زرگرباشي»
نشر:«آنا» و «نقشخورشيد»
در مقدمه کتاب میخوانیم:«آشکار شدن «راز های مگو» آن هم با این زبان صریح و بیآلایش كودكان، خوشآیند بسیاری نبود. از این رو پس از انتشار این کتاب در ایتالیا (سال 1990)، بسیاری علیه «مارچلو دُ اورتا» به دادگاه شکایت بردند، مستقیم و غیر مستقیم او را تهدید کردند. مافیا با نفوذی که در همهی ارکان قدرت دارد، سبب اخراج او از کار شد. با این حال نتوانستند مانع شوند که این کتاب بیش از یکمیلیون نسخه در ایتالیا به فروش رود، به زبانهای دیگر ترجمه شود و توجه بسیاری از روزنامههای جهان را به خود معطوف دارد.»
نمونهاي از انشاءها را در اينجا بخوانيد:
كداميك از تمثيلهاي فراوان عيسي را بيشتر از بقيه ميپسندي؟
من از قضيه روز قيامت بيشتر از همه خوشم ميآيد. چون من نميترسم بعد از آن انگار صد سال است كه مردهام.
خدا بزها را از چوپانان جدا ميكند. يكي را طرف چپ، يكي را طرف راست و در وسط، آنهايي كه بايد بروند به برزخ. از هزار ميليارد هم بيشترند. بيشتر از همهي چينيها و بزها و چوپانها و گاوها روي هم.
اما خدا سه در خواهد داشت. يك درِِ خيلي بزرگ (كه همان جهنم است)، يكي متوسط (كه برزخ است) بعد خدا خواهد گفت: «همه يه كم ساكت باشيد!» بعد آنها را جدا ميكند. اين يكي را از اين طرف، ديگري را از آن طرف. حالا اگر كسي بخواهد زرنگي كند و از اين طرف برود، خدا او را ميببيند.
بزها ميگويند كه هيچ كار خلافي نكردهاند، اما دروغ ميگويند. جهان از هم ميپاشد. آرزانو هزار قطعه ميشود. شهردار آرزانو و رييس انجمن شهر ميان بزها خواهند رفت. بلبشوي وحشتناكي ميشود. مريخ از هم ميپاشد، ارواح ميميرند و دوباره روي زمين ميآيند تا اجساد را ببرند، شهردار آرزنو و رييس انجمن شهر در ميان بزها ميروند. آدمهاي خوب ميخندند و بدها گريه ميكنند. آدمهاي توي برزخ يك كمي ميخندند و يك كمي گريه ميكنند. بچههاي دالان جهنم پروانه ميشوند.
انگار ميكنم كه از خوابي هزار ساله برخاستهام. توي گوري كه مال خودم نيست. مثل درختي كه توي خانه قديميمان بود و حالا آن ديگري است. مثل جويباري كه هر روز صبح با صداي پاي تو بيدار ميشود.
آيا به راستي اين همه سال خواب بودهام و خواب ديدهام؟ آيا ميشود كه خواب بيش از بيست و چهار ساعت طول بكشد؟
مدام صداي غرولند پيرمردي را ميشنوم كه يكروز با باز كردن در اتاقش، برگشته بود به چهلسال پيش توي حياط خانهاي در اصفهان! جواني زنش را ديده بود. در آغوشش كشيده بود، خوب بوسيده بودش. بعد آمده بود توي اتاق ديده بود كه تنهاست. دوباره در را باز كرده بود. پنجره را. اما همه درها و پنجرهها باز ميشد به حياط خانهاش در اهواز. ديده بود كه خيلي تنهاست.
چشمهام دور اتاق ميگردد و روي تركهاي سقف ثابت ميماند. دلم ميخواهد بوي غذا بپيچد توي اتاق. دلم ميخواهد توپ بچههاي محل بخورد به شيشه پنجره تا پيرمرد غرولندكنان بدود توي كوچه و از كوچهباغهاي اصفهان سر درآورد، ببيند كه جواني زنش با يك سبد پر از نان، ميوه و سبزي از راه ميرسد. بچهها را فراموش كند. با لبخند زنبيل را از دست زن بگيرد و بگذارد كنار حوض. نانها را بر دارد توي سفره بچيند و همانجا روي تختِ سيمي بنشيند و ديگر نرود توي اتاق. چشم بدوزد به زن كه ميوهها را در حوض كوچك خانه ميشويد. فقط خيره شود به پَر پيرهن زن كه خيس شده.
صداي پيرمرد رهايم نميكند، حرف كه ميزند گريه هم ميكند.
به پشت سر كه نگاه ميكنم. تعجب ميكنم از اين همه طاقتي كه داشتهام. به اينهمه صفحه كه ورق زدهام. به اين همه هوايي كه تنفس كردهام. عجيب است كه ظرفيت طي نمودن اين همه روز و شب را داشتهام. اين همه راه رفتن، اين همه دويدن، اين همه...
مغزم سوت ميكشد. آيا اينها همه من بودهام و يا در طول سالها بدون آنكه متوجه شده باشم پوست انداختهام و تغيير ماهيت دادهام؟!
ديگر مغزم گنجايش حمل خاطرههاي سالهاي سياه و سفيد را ندارد. ميخواهم بخوابم، توي گوري كه مال خودم نيست. و گوش كنم به طنين صداي جويباري كه تنها با ساق پاي تو از خواب بيدار ميشود.
گفتم در اين سفر ياد تو باشم. ياد بيست و پنج سال پيش كه همراه تو آمده بودم.
گنبد طلايي و گلدستههاي روشن را كه از دور ديدي زير لب صلوات فرستادي و چهرهات ارغواني شد. اشك روي پهناي صورتت نشست. گريه ميكردي و من رد اشكهات را دانه دانه ميگرفتم تا برسم به گوشهي لبهات. گولههاي اشك مثل جيوه با لرزش لبهات ميغلتيدند. دلم ميخواست به جاي گنبد طلايي روبهرو، به تو نگاه كنم كه آن همه زيبا شده بودي.
دست كوچكم را در دست فشردي و گفتي:«سلام كن حميد... به آقام رضا سلام كن!»
نگاهم را از چهره تو برداشتم و خيره شدم به طلايي گنبد و گفتم: «چه خوشگله!»
گفتي: «سلام كن حميد... به آقام رضا سلام كن!»
دستم را روي سينهام گذاشتم و گفتم: «سلام اي ضامن آهو»
چيزي از توي گلويم رد شد كه طعم شير تو را داشت.
آن روزها همراه تو آمده بودم، پي دلم كه توي سينه تو ميتپيد. دل تپندهاي كه در انتهاي هر راه و بيراهه پي روشنايي بود. انگار نافم را به تو بسته بودند. هرجا بودي به واسطه حضور تو بودم.
با شوق گنبد طلايي و گلدستهها را نشانم ميدادي و ميگفتي: «ديدي بلاخره ما را طلبيد؟»
حالا اما فرسخها دور از آرامگاهت، پي تو آمدهام. پي يادي كه بيست و پنج سال پيش در اين شهر جا گذاشتم. مثل رايحهي گلي پرپر، كه عطرش هنوز در فضا مانده است.
حالا دلم دوباره تپيدن آغاز كرده. انگار كسي دارد به روحم ضربه ميزند. مثل ساعت بزرگ برج روبرو.
روي اين همه گلدسته شمايل تو را ميبينم. به جاي اين گنبد طلاپوش انگار تويي كه ميتابي، با گردنبندي از زمرد، با گوشوارهاي پنكهاي بزرگ، با لبخند مهرِ تابان كه تا هميشه عمر، آرامشم ميدهد. انگار اين گنبدطلايي برق از گردن آويز تو ميگيرد.
حكايت تو و من حكايت گمگشتگي بشر است. حكايت آرام و قراري كه هيچوقت نيست. آرام و قراري كه هيچوقت نبوده است.
به كبوترهاي حرم نگاه ميكنم، كه خسته و بيروح سر در بال فرو كردهاند، وجودشان تصنعي است. بيشتر شبيه اسباببازيهاي پشت ويتريناند. و من انگار سرم را زير آب كردهام و روزگار يكجور ديگر دور سرم ميچرخد. انگار هوشياريام رفته رفته يكجايي پنهان ميشود.
زائران ميآيند و ميروند، مثل ماهيِ تنگ بلور بيصدا لب ميجنبانند. احساس و احترامشان به اين فضاي مقدس شبيه احساس من است به تو، به تعالي هنر. اين تنها وقتي است كه با آنها احساس يگانگي ميكنم. وقتي است كه انگار همه ستارههاي آسمان جواهر ميشوند و فرو ميريزند، مثل جيوه در سطح خاك پراكنده ميشوند. آنوقت ناقوسها و ساعتها، همزمان به صدا در ميآيند و بعد يك سكوت طولاني.
ديگر تو نيستي كه نيمه شب از هتل بيرون بزني. به تنهايي بروي كنار ضريح. نذر كني، نياز كني. براي خوشبختي كسانت دعا بخواني. بوسه بزني به ضريح طلايي و به آرامش برسي. بعد هم مشهدي خاتون بشوي و آرزوي سفر حج كني، آنقدر كه حتا در خواب، زني نوراني را ببيني كه بهت بگويد: «يكي از بچههات تو را حاجيه ميكند.»
حالا هر جا كه ميروم، من لامذهب نايبالزياره توام خاتون! من خسته من پوسيده بر شاخههاي بيد.
كاش ميشد دوباره مثل عكس توي قاب كنارت ميايستادم، پشت به بارگاه، كنار بچه آهوي توي نقاشي و دست راستم را به سينه ميگذاشتم.
حالا در گوشه و کنار ذهنم يک کودک ده ساله ميبينم که با سينهاي شكافته و تهي از قلب دنبال تو میگردد. و تو چادر نمازت افتاده روی شانههات و دو گيس بافته موهات از دو سوی سينه آويزان است. لبخندت جادويم ميكند، مثل خورشيدی که از جانب شب طلوع میکند. لابلاي اين همه بانوي سياهپوش تنها تويي كه چادر نماز افتاده روي شانههات و با موهاي رها قدم ميزني.
حالا به هر زني كه دست كودك ده سالهاي را در دست گرفته ميرسم؛ دست راستم را به سينه ميگذارم، تعظيم ميكنم و زير لب ميگويم:
«سلام»

دهم
ديروز توي باغچه خانه دنبال تو ميگشتم. يك جايي بين گلهاي رز، زير سايه درخت زيتون.
پسر همسايه كفتر بازي ميكرد و آسمانِ باغ را سپرده بود به بال كبوتر.
من توي آسمان دنبال تو ميگشتم. يك جايي لابلاي بالهاي كبوتر.
به عكسات نگاه ميكنم؛ ميبينم چشم به آسمان داري و چيزي شبيه پرواز در چشمهات ميدرخشد. تو ماه ميشوي و من ميبينم كه ماه بيعصا از آب ميگذرد.
وقتي دلم براي تو تنگ ميشود دلتنگيام را كجا ببرم سعيد؟ كنار كدام پنجره بايستم و نگاه كنم؟ روي كدام بام دستهام را سايبان چشمهام كنم؟ به كدام جاده چشم بدوزم تا كه شايد از دور نمايان شوي و من از شوق برايت دست تكان دهم؟
...
گاهي درخيالم با تو زير درختهاي پاركشهر قدم ميزنم، مينشينم كنارت روي زنجير لب درياچه، انگاري لبهي ليوان نشسته باشم، مثل پروانهاي كه تشنهاش باشد!
چه خوب است در خيال تو راه گم كنم. به برلینِ سفر كنم، در خيال تو راه بروم، سيگار بكشم، آبجو بنوشم؛ بدون پاسپورت، بدون ويزا ؟!
يازدهم
ميداني عاطفه، آبادان آدمهاي خوبي داشت. آبادان با نخلهاي سبز و مردم خوشصحبت و خون گرماش، با ترانه "دختر آبادانياش" در شبهايي كه با صداي "آغاسي" مثل روز روشن ميشد. روزگاري كه روي گلوبندِ زن سرهنگ عكس رضاشاه بود و عشق حليمه جادوي روزگار بود.
چند شب پيش خواب ديدم رفتهام آبادان، انگاري آبادان به آن شكوه سابق بازگشته بود. برگشتم به سينما تاج كه "مرضيه" كنسرت خاطرهانگيزش را اجرا كرده بود. جايي كه پدرم "هايده" را ديده بود و مادرم صداي "ويگن" را وقتي كه "گلنسا" را ميخواند از نزديك شنيده بود.
روزهايي كه كويت، كويت نبود؛ آبادان بود. "دبي، دبي" نبود؛ "آبادان شهرفرنگ" بود.
در خواب از محلهها و خيابانها ميگذشتم؛ بِريم، باوارده، احمد آباد، جمشيد آباد، باغملي، از خيابان "عروسيه" از ميان عروسكهايي كه شبييه عروسك تو بودند رد ميشدم؛ بدون اينکه لكهاي دود روي گونههاشان نشسته باشد.
آبادانِ تو قبل از جنگ شهر فرنگ بود. آنوقتها براي همه كار بود. ماهي و ميگو بود. پرسنل شركت نفت يخ جلو درِ خانهها ميآوردند. اسكله پر از اجناس لوكس بود. اهالي آبادان مردماني خوشبخت بودند كه خنده از روي لبشان محو نميشد.
"جاشوان بندر" را كه ميشنوم ياد آبادان تو ميافتم. "احمدمحمود" را كه ميخوانم ياد آبادان تو ميافتم. آباداني كه فرصتطلبي و بيخردي يك مرد ويرانش كرد.
جنگ كه شد، كودكي تو گم شد، و ديگر هيچ وقت عروسك و گربهي نازي تو، پيدا نشدند.
و جواني تو براي هميشه به شهر ديگري كوچ كرد.
ششم:
مدّتهاست ديگر كاري به كسي ندارم. سرم توي لاك خودم است. بايد اتفاقي بيفتد كه از خودم بيرون بيايم. (مثل لاكپشت گردن بكشم، اين طرف و آن طرف را نگاه كنم. سپس راه بيفتم. قدم بردارم، بايستم و دوباره سر در گريبان فرو كنم!)
اگر همسايهاي سنگريزهاي به پنجرهام كوبيد يا صدايم كرد. پاسخ ميدهم. اگر گفت پشت درِ حياطِ خانهاش بيكليد مانده است، از روي در خواهم پريد و در را برايش باز ميكنم. اما باز هم سرم توي لاك خودم است. من به اين زندگي لاكپشتي عادت كردهام. يكجوري هم احساس امنيت ميكنم. آهسته ميروم آهسته ميآيم تا كسي بهم شاخ نزند.
با اين حال گاهي ميخواهم با همهي وجودم از اين لاك بيرون بزنم. اما خودم خوب ميدانم؛ وقتي ميتوانم كه ديگر اين لاكپشت مرده باشد.
حالا حكايت سنگريزهی توي دست تو و پنجرهي خانه من است. و يك گربهي چموش كه با چشمهاي براقش مدام پي لقمهاي چرب و چيل، روي هره ديوار خانه پنجه ميكشد. و من خيال ميكنم كه تو از گربهي سياه روي ديوار ميترسي. تكيه ميدهم به لبهي پنجره و تا صبح سيگار ميكشم. تا بتواني پنجره اتاقت را باز بگذاري و آسوده بخوابي. و صبح كه بيدار شدي چشم بدوزي به ته سيگارهايي كه از شببيداريهام جا مانده است.
حالا بماند كه چرا پنجره اتاق من رو به شرق باز ميشود. و بماند با اين همه دلبستگيام به غروب، چرا بيشتر شاهد طلوع آفتاب بودهام.
بهار، اينروزها مدام به زني فكر ميكنم كه دچار آلزايمر است. هر وقت از خواب بيدار ميشود خيال ميكند اول صبحاست و بايد نماز اولوقت بخواند. هر روز هزاربار ميخوابد و هزار بار بيدار ميشود. روزي هزار بار طلوع خورشد را ميبيند و هزار بار چادرش را به كمر ميبندد و ميايستد به نماز.
حالا حكايت تنهايي من است و دسته كليدي كه تو در خانهات جا گذاشتهاي. حكايت هزار سنگريزه و حكايت هزار پنجره كه هر روز، چشم در چشم هم باز ميكنند.
هفتم:
كسي به تو نگفته بود فاطمه كه چرا من عكسهاي سياه و سفيد را بيشتر از عكسهاي رنگي دوست دارم؟ كسي به تو نگفته بود كه سهسال آزگار توي يك عكاسي كار كردم، همه جور كاري ياد گرفتم اما هيچوقت روتوش هيچ عكسي را نياموختم؟
مدير عكاسخانه ميگفت:«در شگفتام كسي كه به اين خوبي نورپردازي ميكند چرا اين همه براي روتوش عكس فهمش كور است!؟»
و من نميتوانستم بگويم چرا !
قلم را كه برميداشتم. تيزش كه ميكردم روي شيشه كه ميكشيدمش؛ قيژوقيژِ صداش آزارم ميداد و به دستهام رعشه ميافتاد. در طول آن سه سال، دختري بود كه گاه و بيوگاه به بهانههاي مختلف ميآمد پيش من. خال سياهي گوشهي لبش بود. بافتهي موي سياهش از پشت روسري مثل دم اسب بيرون افتاده بود. روي چهارپايه مينشست، روسرياش را بر ميداشت، دستش را زير چانه ميگذاشت و ميگفت: «از من يك عكس سياه سفيد بگير، اين خال را هم از گوشهي لبم بردار»
...
كسي به تو نگفته بود كه چرا من عكسهاي سياه و سفيد بدون روتوش را بيشتر دوستدارم؟
هشتم:
آرزو، حالا كه مينويسم. مه همه جا را پوشانده. من تنهاي تنها، توي اتاقم نشستهام. همه رفتهاند جشن. براي من امروز، يك روز تعطيل است. آدم كه تنها باشد، در اين هوا بيشتر سردش ميشود.
دارم به آينده فكر ميكنم. و «به جوانيام ميخندم». ميخواهم خودم باشم. انگاري از چاهي در كوير بالا آمدهام و باد رد پاهام را از روي شنها پاك كرده باشد. و من راه بازگشتم را گم كرده باشم.
نهم:
بگذار كمي به آخرين بار كه ديدمت فكر كنم؛ كفشهايي كه پا كرده بودي چه رنگي بود؟
موهات را داده بودي بالا و سيگار از كنج لبت تكان نميخورد. باد ميآمد و تو در هراس اينكه مبادا برگهاي دفتر شعرت را دختر كولي باد بربايد.
و من چشم در چشم دختر كولي، كه شايد فال موهاي آشفتهام را بگيرد، آخر من از تبار سليمانام و با باد نسبتي ديرينه دارم.
بگذار نوشابه به جاي دلستر برايت باز كنم! تو هم موبايلات را گوشهي طاقچه اتاق من جا بگذار.
تو به خانهات برو تا من هم به تنهايي بروم تالار تاتر شهر.
هر سهشنبه با هم قرار بگذاريم برويم نشر چشمه. تو سر قرار نيا و نيامدنت را گردن من بينداز!
(تالار تاتر شهر، نشرچشمه، هتل، چاي، سيگار لايت، فرودگاه و... )
بگذار كمي به آخرين بار كه ديدمت فكر كنم؛ حبيب، كفشهايي كه پا كرده بودي چه رنگي بود؟
كنار هدايت نشست، سرش را روي سنگ گذاشت و ياد من افتاد. من اين ور دنيا بودم، دور از دست.
«حتماً حالا استخوانهايش خاك شده است، نه؟»
«ميداني فروغ؛ هدايت نويسنده بود اما بيشتر وقتها خودش را در نوشتههاش ميديدم. درست مثل معروفي كه اين روزها چهره مهربانش پشت لايهاي از متن پنهان است. از بس دشمن دارد. مثل خدا!»
كنار مزار صادق هدايت نشست و گريست. براي مردي كه درجه حساسيتاش از خدا بيشتر بود.
انگار هميشه تب داشت. تپتپو افتاده بود به جانش، خوابش، خواب نبود. كابوس بود. در روز هم كابوس ميديد. مثل پروانهاي كه به زور در شيشه كرده باشند، هر روز بالهاش ميشكست.
به موهاي سياه زني فكر ميكرد كه قرار بود صد سال بعد موهايش را شبيه تو رنگ كند. همرنگِ موهاي فرخنده، كه خاطره شد، عكس شد توي ذهن من، براي هميشه. تا ابد. براي روز مبادا كه بنويسماش.
«سالهاست كه فرخنده را نديدهام. ديشب خوابش را ديدم. از آلمان بازگشته بود و در خواب شبيه تو بود. در خواب انگار از پشت خط تلفن حرف ميزديم. او در خواب مدام در حال استحاله شدن بود.»
كنار هدايت نشست و سرش را روي پاهاي فروغ گذاشت. مثل فائزه كه وقتي از ظهيرالدوله باز ميگردد دستهاش پر از شكوفههاي اقاقيا است.
***
دوم
«مدتهاست كه نيستم. انگار رفتهام سفر. چه فرق ميكند آدمی که مرده باشد با آدمي كه براي هميشه رفته است سفر؟!»
انگار زن براي ابد پشت در منتظر ايستاده است و مرد براي هميشه، با يك بليط باد كرده در جيباش، سوداي سفر داشته باشد!
انگار زندگي با همهي پوچياش اهليترين اهالي اين شهر را بازي داده باشد.
بادكنكهايي كه به هوا فرستاديم دارند يكييكي ميتركند
گوش كن؛
صداي انفجار را ميشنوي؟
يك انفجار قرمز
يك انفجار آبي
يك انفجار نارنجي
حالا همه جا بوي بهارنارنج خواهد گرفت
بوي يخهي آهار خورده پيراهن تو
بوي عطر روسري تو روي دستگيرهي اتاق من
يا كنار آيينه
بوي ناي هزار كتاب نخوانده
بوي جوهر خودنويس شاعرهايي كه پيش از انتشار شعرهايشان ميميرند.
«نمیدانم
بین ما
من یعنی کداممان؟
چرا هر چه پيش میآیم
دورتر میشوم از تو!؟»
وقتي به افق چشم ميدوزم ياد تو ميافتم. هر جا ميبينم كبوتري در آسمان نقطه شده، بيشك ياد تو ميافتم. هميشه منتظرم كسي از تو برايم پيغام بياورد.
منتظرم يك روز همانطور كه نشستهام و چشم به افق دوختهام يكي از پشتسر روي چشمهايم را بگيرد. بعد دستهاش را بردارد. به عقب برگردم و ببينم توئي.
ميداني اين روزها ديگر هيچچيز جدي نيست. اينروزها حتي حرفهاي عاشقانه را جدي نميگيرم. جديترين حرفها همان حرفهايي بود كه آن سالها روي بام خانه با آب و تاب براي هم بازگو ميكرديم. آن روزها همه چيز جدي بود، همهچيز. اما حالا گويي هيچكس و هيچچيز اصل نيست. بيقيدي همه را از درون پوك كرده است. آدمها مدام قالب عوض ميكنند. مثل كرم از اين پيله به آن پيله ميخزند اما هيچكدام پروانه نميشوند.
يادت هست اولبار با تو بود كه شراب خوردم. همانطور كه اولين سيگار را با تو كشيدم. شراب را با قاشق ميخوردم مبادا تلخياش گلويم را بزند.
بهم نگاه كردي. خنديدي و گفتي:«ببیناش... انگار دارد سِرِلاك ميخورد!»
و ليوانت را سر كشيدي.
بعدها دلبسته تلخي همان شراب شدم كه حلوات و گيرايياش هرگز تكرار نشد.
آخرين پياله را كه نوشيدي چشمهات حسابي قرمز شده بود.
گفتي:«نگاه كن. لامذهب چشمهاش چه برقي ميزند.»
از حرفت خوشم آمد. همان جا روي بام، صورت به صورت، كنارت دراز كشيدم.
گفتي: «حالا خيام و حافظ را بهتر در مييابم»
گفتم: «درياب... اگر شد مرا هم درياب.»
و خنديدم، آنقدر بلند كه پس از گذشت سالها وقتي به اولين شب مستي كه با تو گذشت فكر ميكنم پژواك صداي خندهي خودم را ميشنوم.
حالا كه مينويسم از ديدن فيلم: «سينما پاراديزو»۱ بازميگردم. فيلمي كه مرا ياد خاطرههايي انداخت كه هرگز تجربهشان نكردهام. خاطرههايي كه به نوعي از آن من هستند و نيستند.
در طول تماشاي فيلم، گاهي چشمهام تر ميشد. بارها به احترام كارگردان فيلم از جا برميخاستم، كف ميزدم و مينشستم؛ نه بخاطر نوستالژي داستاني آن، بلكه به پاس هنر و هنرمند بود كه بر ميخاستم. اين فيلم به بهترين شكل، احترام هنر را در من زنده ميكند. ارزشي به انسان ميدهد كه كمترجايي سراغ دارم.
كودكي، نوجواني، جواني، ميانسالي، سالخوردگي و عشق، (آن عشق قديمي؛ كهنه و عميق، عشقي كه شايد امروز، تنها در عالم رويا در ذهن متباتر گردد؛ بيپرده، ساده، يكرنگ، صميمي، بيشيلهپيله.) و سينما... سينما... آن عالم جادوئي كه به دست بشر خلق ميشود و من معتقدم "آدمي" تنها در عالم سينما است كه بهدست ميآيد.

رضا گفت:
«نميدانم عاقبت چه كسي فِرمهاي قيچي شده فيلم زندگيام را به دستم خواهد رساند؟ آن قسمتهايي كه به جبر، از زندگيام حذف شد، بدون آنكه بخواهم، بدون آنكه اراده كرده باشم!
به خوبي ميدانم، مرا قيچي كردهاند؛ مرا يك جوري از خودم حذف كردهاند، درست مثل گيسهاي فرخنده كه تابدار بود و بلند. مرا از خودم قاپيدهاند. يكجوري به من كلك زدهاند. مثل بچهها آبنبات دستم دادهاند، گولم زدهاند و عسل را از سر شاخههاي درخت انجير توي باغ، بريده و بردهاند. آنها جواني مرا به سرقت بردهاند.
ميدانم عاقبت يك روز در تاريكي خواهم نشست و از دريچهي پشتسرم پرتو نوري روي پرده روبرو خواهد افتاد و من به عيان خواهم ديد و تجربه خواهم كرد، آن لحظههايي را كه به نيرنگ و زور، از زندگيام قيچي كردند.»
كارگردان: جوزپه تورناتوره
محصول ايتاليا و فرانسه سال 1988
با نقشآفريني: نواره
فيلم در سال 1990 موفق شد اسکار بهترین فیلم خارجی را به خود اختصاص دهد.
دگر/ شب تاريك/ براي ديدن صبح/چشم به راه منشين/ ترا/خواب/خواهد ربود.
تو ميتواني... ميتواني / نگو كه نميتوانم
برخيز و طلوع كن/ بهجاي آفتاب ۱
پائيز 71 بود كه عباس، روي يك تكه كاغذ، شماره تماس "علاءالدين"۲ را به من داد.
براي تماس با او، لحظهشماري كرده بودم و بلاخره آنروز وقتاش رسيده بود تا صدايش را براي اولينبار بشنوم؛ اينبار صدا از پشت ضبطصوت مستر توني پخش نميشد. صدا از آن سوي خط تلفن بود؛ كه گرم و دلنشين بود.
گفتم:«بخاطر ترانهي "داشآكل"3 با شما تماس گرفتهام... آيا ميشود ترانهاي را بهانه كرد و با خواننده آن ترانه صحبت كرد!؟»
خنديد و گفت:«ديدي كه ميشود!»
و ادامه داد: «وقتي بشود ترانهاي را، براي به يادآوردن نويسنده محبوبي چون صادق هدايت، بهانه كرد، چرا آن ترانه اسباب مصاحبت دو دوست را فراهم نسازد... چرا كه نه؟!...خوشحالم كه صداي شما را ميشنوم و سرخوش از اين، كه جوانترها، ترانههاي قديم مرا گوش ميكنند.»
گفتم:«ديگران بيشتر شما را با ترانههاي فولكوريك بختياري، ميشناسند و من، با ترانهاي تماماً فارسي؛ عجيب نيست!؟»
گفت:«نه... عجيب نيست، اگر شما از ترانههاي فارسي من خوشتان آمد، مطمئناً به مرور، از كارهاي فولكوريك من هم خوشتان خواهد آمد. آنوقت همت ميكني تا براي فهم بهتر ترانهها، گويش بختياري را خوب ياد بگيري»
گفتم:«نميخواهيد دوباره عاشقانههاي فارسي، بخوانيد؟»
گفت:«اين روزها براي منتشر كردن همين كارهاي فولکوريك هم مشكل زياد هست... مسئولين مدام به مضمون ترانهها ايراد ميگيرند.»
...
سالها گذشته است و زنگ صداش هنوز در گوشم است و به يقين مصاحبت با او يكي از بهترين خاطرات عمرم محسوب ميشود.
سالهاست كه عشاير ديروز و
شهريهاي امروز
راههاي مالرو را گم كردهاند
آرامش جنگلهاي انار و سايهي بلوطهاي سبز را.
و صداي رمهها وقتي كه از كوه سرازير ميشدند
از ياد رفته است.
ديگر كسي صداي ني، چوپانان را
در دامنههاي زردكوه نميشنود.
ديگر كسي تن به چشمههاي زلال نميزند.
ديگر كسي نام دلدارش را
در دل كوه
فرياد نميكند
تا آن نام به هزاران آواز
به سويش باز گردد.
هنوز اما، ترانههاش، با مناند. با ترانههاش همراه مال، راه ميروم. كوچ ميكنم، از ييلاق به قشلاق، از سردسير به گرمسير.
صداش هنوز مرا به شبنشيني ايل ميبرد. و مرا همنشين با مردمي ميكند كه زندگيشان با آتش عجين است. تا خيره شوم به هيمههاي سوخته كه مثل روز و روزگاران، خاكستري است.
سالهاست كه ضبطصوت مسترتوني از كار افتاده. ديگر علاءالدين درميان زندگان نيست. و با مردگان سربهسر است. و صداش در ميان دره ذهنم مدام ميپيچد.
به ترانهي «هيجار» گوش كنيد. (فايلصوتي)
1- قسمتي از ترانهي برافتو:
ديه شوتار / سي ديدن صو / تي به ره منشين / ايبرت خو
حالا ايتري / دي نگو نترم / خوت وري به بدرآو / بياو چي افتو
2- بهمن علاءالدين معروف به مسعود بختياري، خواننده و ترانهسراي ايراني20 مهرماه سال 1319 در لالي متولد شد. او در سن 66 سالگي (آبانماه سالجاری) دار فاني را وداع گفت.
وي دوران دبستان را در مدرسه «فردوسي» و دوران دبيرستان را در دبيرستان«اميركبير» مسجدسليمان سپري كرد. و پس از سالها خدمت در آموزش و پرورش و تدريس در مدرسههاي باغملك و مدرسهي راهنمايي «ماندانا»ي اهواز در مهرماه سال 1373 بازنشست شد و سال 1379 به كرج نقل مكان كرد.
او بر مقامهاي موسيقي بختياري و آوازهاي بختياري به طور كامل مسلط بود و بيشتر شعرها، تصنيفها و ملوديهاي موجود در آثارش ساختهي خود اوست.
وي دقت و وسواس عجيبي در تلفظ صحيح واژهها داشت، در ثبت و ضبط آثارش كوشا بود و به روايتي توانست ادبيات بختياري را احيا كند.
آلبومهاي«مالكنون»، «هيجار»، «تاراز»، «برافتو» و «آستاره» از آثار اوست.
3- قسمتي از ترانهي «داش آكل» يا «گلهاي كاغذي»:
دل تو امروزيه قصهي دوست داشتنو باور نداره
دل من قديميه عاشق عشقيه که آخر نداره
روزگاري آدما مث فرشته پاک بودن
دلا اون روزا براي همديگه هلاک بودن
قصهي داشآکلو بخونبخون تا بدوني
عاشقاي قديمي، عاشقِ سينهچاک بودن
قصهي دوست دارم رو تو ميگي پوشاليه
دل من اما از اين ناباوريها خاليه
تو داري غريبه ميشي با منو نميدوني
که ميون غربت غمها دلم چه حاليه
دل تو امروزيه گُلاي كاغذي ميخواد
دل من قديميه اين گُلا رو ميده به باد
نامهي مادر آريا را امروز در صفحهي حوادث روزنامهي ايران خواندم. توي مينيبوس نشسته بودم و خيلي تلاش كردم خودم را جلو آن همه چشم، كنترل كنم. شيشه را باز كردم تا باران روي خيسي صورتم بنشيند.
عنوان صفحه اين بود: «مادر آريا كجاست؟»
با اين توضيح توسط روزنامه:
« كودكي 22 ماهه به نام آريا توسط مادرش به علت فقر و بيماري در شهر رها شد.»

مادر درماندهي آريا در نامهاى شتابزده از حال و روزش، از عشقاش و از اين جدايى نوشته است.
نميدانم چرا تصاوير سياه و سفيد فيلم «شايد وقتي ديگر» بهرامبيضايي رهايم نميكند؛ مادري را ميبينم كه خود را به پشت كالسكهاي آويزان كرده و پاهاش روي زمين كشيده ميشود.
«سلام!
خسته نباشيد .من مرجان مادر اين پسر كوچك هستم. اسم او آريا است. من به غير از او دو فرزند ديگر هم دارم. در يك نقطه محروم در كرج زندگى مىكنيم. در ضمن بگويم كه شوهر من بيكار است و ما مستأجر هستيم. خرج آريا براى ما خيلى سنگين است. من بايد هر هفته او را به مركزى ببرم كه با او كار كنند ولى توانش را ندارم.
اينها را ننوشتم كه فكر كنيد مىخواهم خود را توجيه كنم ولى به خدا چارهاى نداشتم.
از خصوصيات اخلاقى آريا برايتان بگويم. او بچهاى بسيار آرام و مهربان است. با يك روسرى ساعتها بازى مىكند. گردش را خيلى دوست دارد. با آقايان ميانه خوبى دارد. از سرو صدا و دعوا مىترسد. اگر سير باشد و پوشكاش تميز، آرام است. حرفها را خوب مىفهمد. خيلى دوست دارد كه از او تعريف كنيد. به او بگوييد «خيلى خوشگل است»، «خيلى ناز است».
آريا عشق من است. به او بگوييد «قربان چشمانت بروم».
آريا نمىتواند راه برود و احتياج به فيزيوتراپى دارد. آريا صبح كه از خواب بيدار مىشود نان يا بيسكويت در چاى يا شير را خيلى خوب مىخورد. با عشق به او بدهيد. آريا عاشق سيبزمينى سرخ كرده با سس مايونز است. بستنى، چيپس و پفيلا خيلى دوست دارد. ماكارونى خيلى دوست دارد. ماكارونى را خودش خوب مىخورد. وقتى مىخواهد بخوابد شير پاستوريزه را باشيشه مىخورد. البته خودش هنوز نمىتواند شيشه را به خوبى نگه دارد. موقع خوردن شير شيشه را چند دقيقه يكبار بيرون مىآورد و نفس مىكشد و دوباره مىخورد. نوشيدنى را خيلى دوست دارد. مثل شربت و آبميوه. شب كه مىخوابد تاصبح بيدار نمىشود. اگر يك موقع بيدار شود، فقط كمى آب مىخورد و دوباره مىخوابد. گوشه لبش ترك خورده. دكتر بردم گفت به خاطر كمبود ويتامين است. تمام وسايل آريا همراهش است. اميدوارم كه در كنار شما خوشبخت شود. در ضمن آريا موسيقى را خيلى دوست دارد.
نام:آريا، متولد ۲۰/۱۰/۸۳
تمام واكسنهايش را تا به حال زدهام.
اجر شما با فاطمه زهرا.»
هدف من طرح اين سوال بود كه: "ما داريم به كجا ميرويم؟"
عشق و توجه مادر آريا را نميتوان ناديده گرفت و از سويي ناتوانياش در نگهداري از فرزند را.
اين است واقعيتي كه عذابآور است.
دولت بخاطر عايدياش از نفت، گاز و ...، نه تنها بدهكار خانوادهی محترم شهدا و جانبازان است. بلكه بدهكار ساير خانوادهها نيز هست. يا حداقل بدهكار افرادي چون آريا. كسي كه ادعا دارد قيّم مردم است در اين بازي چرا نقش خودش را خوب بازي نميكند؟!
طبق آخرين خبر از گروه جويندگان عاطفه (روزنامهي ايران) تعدادي از مردم، هزينههاي مربوط به نگهداري و درمان «آريا» را پذيرفتهاند.
روزنامه ايران چنين نوشت:
صداى پاى عشق مى آيد. زنى بىتاب با انگشتان لرزان به پنجره مىكوبد، چشمها هواى گريه مىكنند و صداى لرزان زنى مىگويد: «من مرجان، مادر آريا هستم. شما را به خدا ديگر ننويسيد. نمىتوانم نوشتههايتان را بخوانم.» ادامهي مطلب
"و كرم كوچكِ ابريشمي
كه هيچوقت پروانه نشد"
بمناسبت سال روزِ تولد سارا سليمانيزاده نهم بهمن ماه
نوشتن از كسي كه هيچ وقت او را نديده اي، كار دشواري است. پائيز سال 1375 بود، دفتر شعرش را فاطمه به من داد و گفت:
"بگير و بخوان"
شعرهايش را توي پياله ريخته بود، نوشيدمش. شعرهاي نوجواني ِ دختري كه نگاهش، ظرافت و عمق نگاه يك زن سيساله را داشت. با خودم گفتم:
" شايد طاهره اي ديگر، پرويني ديگر... فروغ آيندهي شعر ايران..."
داشتم جملهام را آماده ميكردم كه فاطمه ميان افكارم دويد و گفت:
" افسوس كه دارد ذره ذره آب ميشود و به تدريج ميميرد."
با بهت نگاهش كردم. فاطمه همانطور كه بغضاش را فرو ميخورد گفت:
" يك تومور بدخيم، ذره ذره مغزش را دارد ميجود."
" شاگردِ سابق ِمدرسهي تيز هوشان جنوب دارد از پا ميافتد".
...
سالها بود كه از پا افتاده بود و من دورادور جوياي حالش. درس را كنار گذاشته بود. هيچ معجزهاي رخ نميداد . قطره قطره آب ميشد. به گلي شباهت داشت كه در غنچه، چيدهاش باشند. به مرور اعضاي بدنش از كار ميافتاد. گوئي فقط ذهنش زنده مانده بود تا با تمام وجود رنج بكشد.
"اي كاش زودتر از اينها دچار نسيان ميشد و اين همه رنج، پايان ميگرفت."
...
حالا كه مينويسم ذهن سارا نيز ديگر زنده نيست و ياد او با اولين بارش بارانِ زمستان روي شيشه پنجره نشسته است.

سارا سليمـاني زاده
1357/11/09 تولد
1383/11/17 مرگ
شعري از سارا :
چوبه دار
هــر شب گرفتـــــارخودم
در فكــــــر آزار خــــودم
من مـــــردهام باور كنيـــد
بر چــوبـــهي دار خــــودم
من خويش را گم كردهام
من را كسي پيـــدا نكـــرد
در زيـــــــر آوار خــــــودم
يك آشنــــا با من نبـــــــود
آن سوي ديـــــوارخــــودم
دلخــوش به يك آواز سرد
يك ضــربه بـرتـارخــــــودم
بايــد بگـويم سالهـــاست
هــر شب عــزادار خـــودم
و شب ، از آن شب ها بود كه با خودم تنها بودم ، از آن شب ها كه “خودِ” دروني ام آنقدر بزرگ شده بود كه داشت مي تركيد.
از خود بي خود شده بودم.
يك واقعيت ، يك قصه ، يك نماهنگ و يك احساس كه توي قلبم بود.
و يك فكر كه توي ذهنم بود و از پشت پنجره چشمم ، به شيشه انگشت مي زد.
نگران شما بودم و شما مريم عشقي بودي كه انتها نداشت.
صــداي خواننده اي كه جوانــي مـــرا داشت توي اتاق پيچيــده بود و تصويـــرش توي مردمك چشمــانم مي درخشيد. چيني روي پيشاني اش افتاده بود كــه تا به حـال نديده بــودم . بي باكي خاصي درحركـــات موزون اندامش بود كه تازه گي داشت. و دو زن كه در تاريك و روشن صحنه با رقصي تلخ در رفت و آمد بودند.
و سايه زني ديگر افتاده بود روي ديوار اتاق من ، كه كم كم صداي خواننده ، همرنگ صداي او مي شد.
صداي شما توي گوشم بود كه از گور بر مي خاست . انگار كسي دوباره به مرده ام لگد مي زد . و اشك پهناي صورتم را پر مي كرد . و شما آخرين شيرين روي زمين بودي كه فرهادتان كوه كن نبود .
موسيقي ، شما را با خود مي برد و ديگر دل شما از نفرت سياه نمي شد. زنده مانده بودي و آرامشي ابدي خودش را به چشمانت رسانده بود.
و عشق توي كوه بيستون مي گشت . انگار دست بكار شده بود تا انتقام خودش را از گوركن بگيرد.
و شما به زندگي فكر مي كردي و به كودكي كه منتظر شما بود تا در راه آوازهاي زيبايي برايش بخواني.
سيمرغ عطار توي آسمان بود و داشت از آن حوالي مي گذشت.
انگار بارانِ پرنده گرفته بود. سه پرنده از فراز آسمان فرو افتادند.
سه پرنده از آن بالا پر زدند آمدند و در يك نقطه از زمين روي يك نيمكت كنار هم نشستند. كمي به هم خيره نگاه كردند . چشم هاي خسته شان تو چشم هم گره خورده بود. و بعد آرام آرام از جلدشان بيرون آمدند. در واقع آن سه پرنده ، سه آدم درست و حسابي بودند.
در پيش روي هم عريان مي شدند . شرم و حيائي خاص توي نگاه هر سه بود . دزدكي و ناشيانه همديگر را نگاه مي كردند. آخر تا به حال يكديگر را با اين ريخت و قيافه نديده بودند .يك كمي هم ترسيده بودند. اما كم كم ترسشان مثل پر و بالشان ريخت.
اولی آنقــدر سادگـــي و صداقت داشت كه حتي بي قراري هايش ملاحت چهـــره اش را پاك نمي كرد. انگار بالهايش گرفته بود به شعله هاي روشن يك شمع كه معلوم نبود چه كسي روشن كرده بود . و دست سومي هنوز از حرارت دست او آتشين است .
دومی وقتي حرف مي زد لبهـايش مي لرزيد . وقتي دستهايش را در هم گره مي زد شبيه پرنده اي مي شد كه از لانه پائين افتاده باشد . تنهائي اش آنقدر بزرگ بود كه آشيانه تحمل وزنش را نداشت . و سومي او را توي دستهايش نگه داشته بود اما داشت دوباره لبريز مي شد.
دومي از توي جعبه ، شكلات بيرون مي آورد و تقسيم مي كرد و سومي پشت سر هم سيگار روشن مي كرد.
از هر دري با هم گفتگو كردند. گوئي درد دل ها آخر نداشت . اما وقتشان سر آمده بود. بايد بر مي گشتند توي جلدشان و پَر مي زدند به سمت افق. و پَر زدند.
بعد از آن كنار نيمكت ، يك جعبه خالي شكلات ، يك پاكت خالي سيگـــار و سه پر سفيد كه از آنها به جا مانده بود ، ديده مي شد.
انگار يك سيمرغ ، هزارسال پيش از آن حوالي گذشته بود.
خيابان انقلاب را صد بار پياده طي كرده بودم و بوي كاغذ مي دادم و مردمك چشمم پر شده بود از نام پيامبرانِ روي جلد كتاب.
من و مريم در رويا تنها شده بوديم و مريم دلش مي خواست دوباره براي من مادري كند.
وعده گذاشته بودي كه اين بار از شرق طلوع كني
و من به استقبال اين رويا خودم را تا جلو در كليساي جامع ربانيت رسانده بودم
شايد در صف مشتاقان مسيحي ات بايستم و اين بار ترا در هيئت ديگري نظاره كنم
اما مجلس شاهانه بود و دربان مرا پشت درهاي بسته نگاه داشت.
و سهم من از تو شنيدن موسيقي از پشت درهاي بسته كليسا بود.
و سهم من از تو ، ديدن شمايل عيسي در قاب عكسي بود كه به ديوار آويزان كرده بودند و باز هم به صليبش كشيده بودند.
و سهم من از تو كتاب انجيلي بود كه درويشي مست، از كتابفروشي كليسا خريد و به من هديه كرد.
دلم فرو ريخته بود. خودم را در تاريكي پياده رو گم كردم .اشك پهناي صورتم را پر مي كرد . من مرده بودم و دوبــاره كسي داشت به مرده ام لگد مي زد . مسير كليسا ، تا تالار ِاصلی تاتر شهر را گريــه مي كردم . شايد تاتر «ملودي شهر باراني» آرامم كند .
و آنشب باران نبود اما من سراپا خيس شده بودم.
هرجا زني روسري از روي موهايش مي افتاد
هرجا زني بند كفشش را مي بست
هر جا زني زير باران خيس مي شد
و هر جا زني يك نوزاد به پستان گرفته بود و آواز مي خواند ، شما را ديدم
و در حضور آسماني شما فهميدم كه عشق و وفاداري واقعي تر از آن است كه تا كنون تصور مي كردم.
و حالا براي بازگشت لحظه شماري مي كنم
و مهم نيست اگر مرا به كليسا راه ندادند
چرا كه اكنون يك مريم مقدس توي قلبم دارم كه به هر تار زلفش يك خورشيد گره خورده است.
ماه رمضان. خيابان انقلاب، بوي كاغذ، بوي كتاب و شما بهجاي من مستِ بوي كاغذ شده بودي، هنوز هيچ كتابي نخريده بودي و از گوشه چشمهات اشك روي گوشي تلفن همراهت ميريخت. چشمهات دودو ميزد و هراسان از كنار قفسهها و ويترينهاي كتاب ميگذشتي. و با عصبانيت به تلفن همراهت جواب ميدادي به من فكر ميكردي.
هوا گرم بود، تشنة بودي و آب در دسترس شما نبود. در ذهنت به من گفتي: اي كاش بودي!
و من در اتاقم روي تخت نشسته بودم و به عطر لباس شما فكر ميكردم.
گفته بودم هيچ چيز مثل عشق نيست، اگر، شما آنرا زيباترين حس تجربه شده تاريخ زندگانيات قلمداد كني.
و چهقدر نگــران شما بودم كه نكند عشقات از دست برود. كه حسات از دست برود. و در آن صدا كه لبريز آرامش است بغض بيفتد.
نميخواهم ديگر در ني ني چشمان شما ستارهها را گم كنم. يادت كه هست چشمهاي شما شب بود و چشمهاي من دنبال ستاره بود. پلك كه ميزدي؟!
و پولكها را ميديدم كه از چشمات شروع ميشدند و شبيه گربههـــا از ديوار حياط بالا ميرفتند. شما يادت هست؟
لخت شده بودي و توي حوض خانه شنا ميكردي و موهاي خيسات ريخته بود روي شانههات، دندانهات به هم ميخورد، دستهات را بهم ميفشردي و ميخنديدي. پدر هنوز آن درپوش فلزي را كه شبيه قفس بود روي حوض نگذاشته بود و هنوز دختر همسايه توي حوض خفه نشده بود.
گفته بودي: من پري درياهام
گفته بودم: و من پسر ساحل، تنها و سرگردان، بسته به يك جزيره دور افتاده
و يك روز دريا تو را به آغوش من انداخت و تنهايي من پايان گرفت.
گفته بودي: ميترسم عشق از دست برود. گفته بودم كه عشق شبيه ماهي است توي دستهاي ما. نبايد بگذاريم ليز بخورد. اگر ليز خورد يا بر ميگردد ته دريا يا ميافتد روي خاك و ميميرد.
گفته بودي: و اگر توي دستهاي ما بماند ؟!
توي خيابان انقلاب انگار ميدويدي و كتــابي هم دستت نبود و اصلاً متوجه مرد كـــوري كه با اكورديون مرا ببوس گل نراقي را مينواخت نشده بودي. دائم بمن فكر ميكردي كه حالا سيگارهــام تمــــام شده بود.
و من به طرح جلد كتاب رباعيات خيام نگاه ميكردم كه توي قفسه كتابهام بود. و آرام دست به سيمهاي گيتار ميكشيدم و دلم ميخواست آوازي از زمانهــــاي دور زمزمه ميكـــردم. دلم ميخواست گره كرواتم را محكــم تر ميبستم . دلم ميخواست درآن لحظه تمام مردگـان با من سر به سر ميشدند وترانه ميخواندند.
گفته بودی چنان دوستت خواهم داشت
که معنی دوست داشتن را
عوض کنند
عباس معروفی
یك عمر با شما زندگي كردم ، يك عمر ، اين كافي نيست؟ عشق را قاشق قاشق توي دهان من گذاشتي يادت نيست؟ آنروز كه جشن دلتنگي بود و شما يك جعبه مداد رنگي خريده بودي و خواهر من هنوز نمرده بود.
آن روز كه اورهان را در خودم شلاق مي زدم و آيدين را در آينه مي ديدم؟!
يادت هست چه شعرهاي قشنگي با هم توي دفتر آيدين نوشتيم و چه كوزههاي پر نقش و نگاری در كارگاه کوزه گری حسينا از دستمان افتاد و شكست؟
نمي دانم چرا وقتي براي اولين بار بيستون را ديدم ياد شما افتادم ؟
چرا سهم من از شما فقط كتاب بود و كلمه؟ كه اين هم كــــم نبود چــرا كه كلمه خودِ خــدا بود و من اين را مي دانستم.
اي كاش شما را مي ديدم و اين همه فاصله نبود.
كدام سالك را مي شناسي كه پير و مراد خود را به چشم نديده باشد، دست هايش را لمس نكرده باشد و صدايش را نشنيده باشد؟! چرا زمانه اين همه بد تا كرد با ما؟
چرا سهم تاريخي ما انتظار است و انتظار ؟
چه كسي اين سرزمين كهن را طلسم كرده است ؟
باسي، دارم وحشت مي كنم.
بيرون شهر ، ميان اين همه آفتــاب و آن همه سايه چشمهايم به جستجوي تو بود . غير را هيچ نمي ديدم تا ترا ببينم ...وديدمت....
كنار رودخانه با هم بوديم ، تو با من!؟
تو حرف مي زدي و من تماشايت مي كردم . من حرف مي زدم و تو به رودخانه نگاه مي كردي!
نه آب رودخانه جلوه داشت و نه هيچ چيز ديگر ، تنها تو...تنها تو...
نمي شد كه عريان شوي و در آب شنا كني و نمي شد نگاهت كنم .نمي شد تا كه سردت شود و من در آغوشت بگيرم. نمي شد ...نمي شد.....
حرف كه مي زدي ، بغض كه مي كردي ، دستهايت مي لرزيد و نمي شد دستهايت را گرفت.
ماهيگر پيري نزديك ما نشسته بود . سلام كرديم جواب داد . از ماهيگير پرسيديم: «امروز چيزي گرفته اي؟»
گفت: «ديروز يك ماهي هشت كيلويي گرفتم ، پري روز نه كيلويي ... »!؟
چرا قلاب ماهيگر امروز چيزي نگرفته بود؟ دلم مي خواست آن روز فرياد مي زدم كه من ماهي طلائي خودم را گرفته ام، نگاه كنيد چه قدي دارد ، ببينيد چه چشمهايي دارد.
و تو ايستاده بودي و آن روز ماهي طلائي قصه ها شده بودي و نگاهم مي كردي.
گفتي: «دلت ميخواهد خودم را در رودخانه بيندازم تا تو برايم قلاب بيندازي؟ »
گفتم: « نه... نه... مي ترسم نصيب آن پيرمرد ماهي ُكش شوي ! »
آن روز ، نه تو ماهي بودي و نه من ماهيگيري مي دانستم . تو آن روز دلت شكسته بود و دستت مي لرزيد . و من دلم مي خواست دستت را بگيرم و نمي توانستم ، نمي توانستم با انگشت قطره قطره اشكت را از روي گونه هايت دور كنم.
تو نگاه مي كردي و پر چشمهايت ماهي بود
تو نگاه مي كردي و پر چشمهايت اشك بود
و من نمي توانستم اشك هايت را بچينم
و من نمي توانستم ماهي هاي نگاهت را بگيرم
و من نمي توانستم دست هايت بگيرم!
من بیلبخند ماندهام آقا، لبخندی كه در كودكی جایش گذاشتهام، من بیدل ماندهام، یادت هست یكبار بیدل را برای ما معنــا كـردی؟ - بیقـرار، شیدا، دلداده، دلباخته، دل تنگ، افسرده- و من بیكــه تو معنایش كــرده باشی مفهومش را دریافته بودم. - مجنون، حلاج، فـایز، داشآكـل، حسینا، پناهی- آقا، كویر را میشناسی؟ كویر را خواندهای؟ زنده ماندهای وقتی دیگران مرگت را خواسته باشند!؟
كودكیام مثل پرویزفنیزاده كزاز گرفت و مُرد! و از همانوقتی كه یاد گرفتم روی تختهسیاه طرح دلی بكشم مُردم. ایكاش زندگی برعكس بود، از پیری به كودكی! كاش دو دست كوچك داشتم كه هر وقت دلم گرفت به سوی آسمــان بلند كنم، كاش همان سالها میخوابیدم و بیــدار نمیشدم - با تفنگ چوبیی رضا میمُردم و بیكه به دَم روحانی مسیح نیاز داشته باشم دوباره زنده میشدم، عروسك افسانه را دوباره میدزدیدیم و دور ازچشمش باهاش همآغوش میشدم، كاش بچه میماندم و میتوانستیم برای ابراهیم كه چشمهاش ضعیف است - و عینك ندارد- با یك تكه سیم عینك بسازم. تا بتواند خطوط مبهم تختهسیاه را بخواند،- دستهای كودكی معجزه میكنند، دستهــای كودكی میتوانند به چشمهــای ابراهیم روشنایی بدهند و ابراهیـم هم میتواند با گفتن یك دروغ به من بگوید كه تختهسیاه را با عینكسیمی خوب میبیند.
ابراهیم هر روز با غم به دبیرستان میآید و گاه که برای تحت تاثیر قرار دادن تو حافظ را بلند میخواند و یا کتاب هوای تازهی شاملو را ورق میزند، نگـران است نكند از كلاس بیرونش كنی.
آقا، حکایت ما حكایت نسلسوخته است، كف بزن برای ما، سوت بزن برای ما، برای نسل باكرهای كه دوره یائسگیاش را طی میكند! و فراموش نكن نسل ما هنوز میترسد نكند کسی از كلاسِ درس بیرونش كند!
صادقانه بگویم؛ مهم نیست كه چند سال داری و قدّت چهقدر است، رنگ چشم و پوستت نیز اهمیتی ندارد. میخواهم ترا به شكل سایهی آدمیزاد تصور كنم.
و یا به شكل جوهر خودنویس یك شاعر، یا جدا شده از جسمی كه بدنبال میكشی.
و هرگز هم آرزوی دیدارت را نخواهم داشت.
حالا كه با تو سخن میگویم باید این حس را در خود تقویت كنم كه با موجودی دست نیافتنی حرف میزنم.
اگر چنین است دریچه روحم را به رویت میگشایم تا آفتابی شوی.
« نترس از هجوم حضورم
چیزی جز تنهایی با من نیست» مانیرهنما