تبليغاتX
حمیدرضا سلیمانی

از مهدکودک که برگشت گفت: «مامان، اون‌دفعه بابابزرگ "یلدا" و "امیر" مردند...»
مادرگفت: «خدا رحمت‌شان کند.»
«...امروز هم بابابزرگ "هانیه" مرده... مامان دیگه خجالت می‌کشم، پس بابابزرگ من کی می‌میره؟»

+  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:55   حمیدرضا سلیمانی  | 


دیشب ساعت ۱۲ بهم زنگ زد که: «پسرم، سرم درد می‌کند، بیا فشارم را بگیر»
با عجله خودم را رساندم. لبه‌ی تخت نشسته بود و غش‌غش می‌خندید. نگاهی بهم کرد و گفت: «گولت زدم. خواستم از تو رختخواب بکِشمت بیرون.»
زنم گفت:«بخدا من حدس می‌زدم» و ادامه داد: «انگار دوست دارد بیشتر باهاش باشی.
گفتم: «چه‌طور؟»
گفت:«آخه وقتی که نیستی یا سر کاری، مدام سراغت را می‌گیرد و می‌گوید: «چرا امروز نیامده دیدنم.»
پدر غش‌غش می‌خندید. از وقتی سکته کرد، بیشتر بهش نزدیک شدم. 
گفتم:«این شادی و شنگولی مال قرص‌های‌ست که می‌خوری؟»
خواست از جا بلند شود، فوری زیر بغلش را گرفتم. و تا توی هال باهاش رفتم. نشست و تکیه داد به متکا. مدت‌هاست که دیگر نمی‌تواند به تنهایی قدم بردارد. حتماً باید یکی کنارش باشد. همه‌اش از این می‌ترسم که نکند بیفتد و دست و پایش بشکند.
روز اولی که از بیمارستان مرخص شده بود تا شب زیاد پرت و پلا می‌گفت. گاهی هم خیره می‌شد به سقف و پلک نمی‌زد. می‌پرسیدم: «بابا به چی نگاه می‌کنی؟»
می‌گفت:«به خدا.»
سقف اتاق پر از ترک بود و پدر به خدا نگاه می‌کرد که تلفن زنگ زد و قطع شد. گفت: «تو را به خدا یکی بیاید این سیم‌های تلفن را از دور کمرم باز کند!»
توی بیمارستان هم، همین بساط بود. کاری به سر بیمارِ تختِ کناری‌اش در آورد که از اتاق رفت بیرون و ایستاد توی راهرو. پدر توی اتاق فریاد می‌زد و می‌گفت: «پنجاه آدم چفیه به سر جمع شدند توی این اتاق واسه چی؟ تو این اتاق جا برای نفس کشیدن نیست!»
گفتم:«چه می‌گویی اینجا بیمارستانه و کسی هم جز من و شما توی اتاق نیست.» چشم‌های پف کرده‌اش را اطراف اتاق می‌چرخاند و می‌گفت:«پس این کیه... اون یکی... بقیه... اینها کی‌اند؟»
گفتم:«اینجا بیمارستانه و ...»
گفت:«کدام بیمارستان؟ اینجا خانه‌ی منه! کی به تو گفت هر دوتا کولر را با هم روشن کنی؟ کی باید پول قبض برق را بدهد؟»
گفتم:«نگران نباش من پرداخت می‌کنم.»
گفت:«کی پول آب و برق کسی را پرداخته که تو بپردازی؟... تو پول آب و برق مرا پرداخت می‌کنی؟... مگر می‌شود؟»
نگاه کرد به زنجیرهای ظریفی که برای نصب سرم از سقف آویزان بود. گفت:«کی اینها را زده به سقف خانه‌ام؟ نکند کار دکتره؟ دیشب با دریلش آمده بود اینجا!... جاش سوز می‌زنه» و حالش ادامه داشت تا پرستار آمد و بهش آرام‌بخش زد و رفته‌رفته آرام شد. می‌گفت: «دکتر با دریل شکمم را سوراخ کرده...» می‌گفت:«گه تو رودهام سنده شده» می‌گفت: «حالا موقع  شاشیدن می‌سوزم...»
رفتم اتاق پرستارها. گفتم: «حالش خوب نیست؟ دایم پرت و پلا می‌گوید، چرا اینطور می‌کنه؟»
پرستار گفت:«موقع سکته مغزش کوچک شده»
گفتم:«مگر سکته مغز را کوچک می‌کند؟»
مغزش کوچک شده بود و با این حال جا واسه پنجاه‌آدم دشداشه‌پوش چفیه به سر که توی سرش می‌لولیدند کم بود! پنجاه تا آدم را باید یکی‌یکی از مغزش می‌کشیدم بیرون.
حالا هم نشسته‌ام کنارش و زبانش بخاطر داروهای آرام‌بخش سنگین شده، شمرده شمرده حرف می‌زند. و من تعجب می‌کنم با این مغزی که می‌گویند: کوچک شده، این‌همه خاطره چه جوری یادش مانده؟ که دارد مو به مو آن‌ها را بازگو می‌کند!

+  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 9:19   حمیدرضا سلیمانی  | 


دخترک رو به مادرش گفت: «هيچكی از تو خوشش نمی‌یاد!»
اشک جمع شد توی چشم‌‌های مادر، نشست و تكيه داد به ديوار:
«هيچكی يعنی كيا؟»
«عروسكام؛ نوک‌طلا، پشمالو و... عروسکام بدشان میاد كه تو منو بزنی!»

+  جمعه یکم آذر 1387ساعت 11:16   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

گفت:«زن مي‌خوام»

گفتم:«تخمات باد كرده بابا؟»

آستين كت‌اش را گرفتم و دنبال خودم كشاندم‌اش. از پله‌هاي بهداري آرام آرام بالا آمد و نشست روي نيمكت. نفس نفس مي‌زد. برفِ روي كت‌اش را تكاند و گفت: «از مردي نيفتم يه وخت بابا؟!»

گفتم:«نمي‌افتي، خيالت راحت.»

دكتر گفت:«زن‌اش رضايت دارد؟»

گفتم:«زن‌اش مرده»

دكتر گفت:«خب اگه زن‌اش مرده، چه نيازي به وازكتومي؟»

گفتم:«مي‌خواهيم گاهي زن صيغه‌اي براش بياريم منزل.»

دكتر گفت:«آ ها  پس پيرمرد هنوز فيلش ياد هندستون مي‌كنه!»

لبخندي زد و زير لب گفت:«آره مي‌كنه»

دكتر گفت:«خودشو تراشيده؟»

گفتم:«آره»

تا اتاق جراحي همراهي‌اش كردم و آمدم روي نيمكت توي راهرو نشستم.

‌گفت:«شماها چي مي‌دونين كه حرف من چيه، خودتون شب تا صب دستتون تو شرت زناتونه، چي مي‌فهمين درد من چيه، نه سير از گرسنه خبر داره و نه سوار از پياده!»

گفتم:«شص هفتاد سال سوار بودي بست نيس؟ بقيه‌اش رو پياده برو. پياده گز كن و حرمت موي سپيدتو نگه دار!»
گفت:«بابا تو به فكر حرمت موي سفيد مني يا دلواپسي كه يكي اين چارديواري رو از چنگت در آره؟»

گفتم:«هردو. اين خونه نتيجه يه عمر جون‌سختي مادر خدا بيامرزمه، حالا دست روي دست بگذارم كه بي‌خود و بي‌جهت يكي از گرد راه برسه و هَپِل هَپوش كنه؟!»

گفت:«ولله كه از تنهايي خسته‌م بابا»

به بيرون نگاه كردم، توي محوطه بهداري برف مي‌باريد. از روي نيمكت بلند شدم تا بروم بيرون سيگار بكشم كه صدايم كردند.

دكتر با چهره برافروخته گفت:«اين كه مي‌گه مي‌خواد زن بگيره!؟»

گفتم:«غلط كرده!»

دكتر گفت:«پس اين پيرمرد چي مي‌گه؟»

گفتم:«آقاي دكتر، مي‌ترسه از مردي بيفته، خواسه از زير زبون شما حرف بكشه و يه جوري از نتيجه جراحي مطمئن بشه»

دكتر گفت:«خدا كنه كه راس گفته باشي!»

نشستم روي نيمكت تا بيرون آمد. با شرم نگاه مي‌كرد. مثل پسربچه‌اي كه ختنه‌اش كرده باشند گشاد گشاد راه مي‌آمد.»

گفتم:«ها؟ نتونسي چفت دهنتو ببندي؟ لال مي‌شدي اگه زبونتو ته حلقت نمي‌چرخوندي؟ مگه من بهت نگفتم جلو دكتر نگي كه قصد زن داري، مگه با هم قرار نگذاشته بوديم؟»

گفت:«خواستم مطمئن بشم كه از مردي نمي‌افتم.»

گفتم بعد از هفتاد سال ديگه مي‌خواي چه غلطي بكني، هف هش تا توله تو دامن مادر خدابيامرزم انداختي بس نيس؟ با پس انداختن اين همه بچه كجاي دنيا رو گرفتي كه باز منتظر فرصتي؟ اون هم حالا كه پا به گوري! اومديم اين آخر عمري يه توله هم پس انداختي، توي اين دنياي ناميزون كي مي‌خواد جورتو بكشه؟ كي مي‌خواد سايه بالاسربچه‌ت باشه تا بزرگ بشه؟ كي مي‌خواد تربيتش كنه؟ تضمين كو؟ مگه بجز اين خراب شده كه مادر خدابيامرزم سال‌ها كنار تو و بچه‌هاش بخور و نميري كرد تا آجر آجر بالا رفت، چي داري از خودت جا بزاري؟»

گفت:«باشه بابا حرص نزن، من غلط كردم. تو راس مي‌گي. حرف تو حرف حسابه»

حالم از حرف حساب و منطق خودم به هم مي‌خورد. حالم از دنيايي كه ار فرط ناامني آدم را وادار به هر نوع قرمساقي مي‌كرد به هم مي‌خورد.

تكيه دادم به پشتي گفت:«چاي دُرُس كنم برات بابا؟»

گفتم:«نه ميل ندارم»

گفت:«حالا كي بريم دنبالش؟»

شعله بخاري را كمتر كردم و گفتم:«حالا بگذار چند روز بگذره، تو فعلا حالت خوش نيس»

گفت:«باشه بابا، صبر مي‌كنم»

خيره شدم به آميزش شعله‌هاي آبي و زرد بخاري و سيگاري روشن كردم. سلانه سلانه رفت و زيرسيگاري آورد.

گفت:«پنجشنبه همين هفته بريم خوبه؟»

گفتم:«باشه، باشه، ولي مبادا كسي از اين ماجرا بويي ببره، نشه حكايت دكتر كه تو درمونگاه شرفمونو برد. حواستو جمع كن اگه به گوش كسي برسه واسه‌ت خوبيت نداره، مخصوصاً به گوشِ زنی که می‌گیری، ممكنه به مردي قبولت نداشته باشه ها!»

گفت:«باشه، هر چي تو بگي»

گُل سيگارم را با آجرهاي زبر ديوار حياط خاموش كردم و از در بيرون زدم. ته مانده‌ي ابرها از جلو ماه رد مي‌شدند،

يك پيله‌ي منجمد چسبيده بود روي يك برگ.

برگشتم و به پشت سرم نگاه كردم. با قدي خميده هنوز توي قاب پنجره ايستاده بود. كمر پرده را با يك دست گرفته بود و به بيرون نگاه مي‌كرد. دست ديگرش را بالا آورده بود و براي ماه تكان مي‌داد.

 

 

+  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 19:14   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

نمي‌دانم وقتي اين نوشته را مي‌خوانيد، من زنده هستم يا نه؟ زنده بودن من همان اندازه بي‌اهميت است كه مردنم! چه فرق مي‌كند كه من، باشم يا نباشم‌؟! ديگر بعد از اين، وجودِ سيامك است كه مهم است. البته، امكان دارد در اين ميان گاهي از من هم به نفرت ياد شود؛ يك زن هرزه، يك زن سنگ‌دل. يك مادر ناتوان، يک مادر نامهربان و يا زني احمق!

هر‌ طور كه خواستيد، قضاوت كنيد. به شما حق مي‌دهم. چيزي كه در اين ميان اهميت ندارد وجود منحوس من است. دلم مي‌خواهد پس از اين، تنها به فكر سيامك باشيد.

من سيامك را با همه‌ي عشقي كه به او دارم و با تمام آرزوهاي خوبي كه برايش در سر مي‌پرورانم به دست سرنوشت مي‌سپارم. نه؟! بهتر است بگويم به دست شما مي‌سپارم. شايد سرنوشت‌اش به دست شما ورق بخورد و بگردد.

من دارم جگرگوشه‌ام را سر راه مي‌گذارم و پي كارم مي‌روم. بهتر است بگويم به جهنم مي‌روم. دل كندن از سيامك سخت است، خيلي سخت. اما به‌خاطر خودش هم شده دل مي‌كنم. دوري از او نبايد دشوارتر از رنج و محنتي باشد كه در طول اين سال‌ها كشيده‌ام.

وقتي دنيا آمد، زني كه در بيمارستان تخت‌اش ، كنار تختم بود گفت: «بچه را بكش و خودت‌را، راحت كن... پستانت را موقع شير دادن، طوري توي دهانش بگذار تا خفه ‌شود و بميرد.»

آيا مي‌بايست به حرف آن زن، گوش مي‌سپردم وخودم را از اين گرفتاري خلاص مي‌كردم؟ اگر سيامك را همان روزي كه به دنيا آمد، سر به نيست كرده بودم، بهتر نبود؟

سرِ سيامك بزرگ‌تر از حد معمول بود، دهانش كوچك بود. دست‌هاش از حد طبيعي كوتاه‌تر مي‌نمود وكف هر دست‌اش‌ يك چين بزرگ افتاده بود. پاهاش نرم و انعطاف پذير بودند. بين شست و دومين انگشت پايش فاصله بود. اما چشم‌هاش قشنگ بود چشم‌هاش زيبايي و سلامت چشم‌هاي يك كودك طبيعي را داشت. هنگام شير خوردن وقتي سرش را  با زحمت از روي سينه‌ام بر مي‌داشت و بهم چشم مي‌دوخت، از نگاهش مات و مبهوت مي‌شدم، نگاهش درخشش ستاره‌ها را داشت. لكه‌هاي ريزي توي عنبيه‌ي چشم‌هاش بود كه مرا ياد فلسِ ماهي‌هاي دريايي مي‌انداخت، انگار ماهي‌هاي ريزي در آن راه گم كرده بودند. آرامش نگاهش چشم‌هاش  عمق درياچه را داشت. حالت خاص‌اش چشم‌هاش توصيف كردني نيست. كافي است شما روبروي او بنشينيد و به چشم‌هاش خيره شويد، آن‌وقت به حرف من پي خواهيد برد.

سيامك آموخته است كه با تكيه زدن به ديوار اتاق، بنشيند. كافي است كه يك روسري دستش بدهم، تا ساعت‌ها خودش را آرام و‌ بي‌صدا، به بازي با آن مشغول كند. او توان تكلم ندارد. اما با چشم‌ حرف مي‌زند. برخلاف من كه هميشه اشكم دم مشكم بوده، آرام و خون‌سرد است و انگار گريستن نمي‌داند. بارها به درگاه خدا عجز و لابه كردم. يك شب تا صبح بچه‌ام را به ضريح امامزاده‌اي بستم. بي‌فايده بود. همه‌ي درهاي رحمت به روي من بسته شده است.

 من از ابتدا  شوربخت نبودم. به‌خاطر زيبايي‌ام خيلي زود ازدواج كردم. و همراه همسرم راهي خانه‌ي مادر شوهر شديم. همسرم همراه خانواده‌اش زندگي مي‌كرد. يكي از اتاق‌ها را به ما  داده بودند. انگار توي خانه‌ بز كشته بودند. هيچ ‌چيز سر جايش نبود. هر وقت آشنايي پيش ما مي‌آمد، كلي خجالت مي‌كشيدم. هر چه تلاش مي‌كردم دستي به سر گوش خانه بكشم، بي‌فايده بود. مرا كودك مي‌پنداشتند و كارهاي مرا دخالت در اموراتشان مي‌دانستند. به‌شان بر مي‌خورد. و به هزار ترفند مانعم مي‌شدند. شوهرم به سن و سال، خيلي بزرگتر از من بود. مؤمن نمازخوان بود. از آن‌ها كه نماز شب مي‌خوانند. اما بهش سرد بودم. رفتارش كلافه‌ام مي‌كرد. بيشتر توي خودش بود و با من كم حرف مي‌زد. در بازار فرش‌فروشي، كار مي‌كرد. با هيجان در مورد گل‌بته‌هاي نقش قالي حرف مي‌زد ولي هيچ‌وقت به خال گوشه‌ي لب من اشاره‌اي نمي‌كرد. اگر دستي به صورتم مي‌بردم و براي جلب نظرش، زيرابرو برمي‌داشتم، متوجه نمي‌شد. توي خانه، خسته نشان مي‌داد و اصلاً رمقي براي حرف زدن با من نداشت. دلم مي‌خواست ساعت‌ها با او حرف بزنم. ولي او گوشه‌اي مي‌نشست چاي را توي نعلبكي مي‌ريخت، هورت هورت سر مي‌كشيد و به فكر فرو مي‌رفت. تنها هنگام هم‌آغوشي بود كه نيش‌اش باز مي‌شد، با لب‌هاي كلفت‌‌اش از روي گونه‌هام بوسه مي‌گرفت و دست نوازش‌اش به سر و سينه‌ام مي‌رسيد. من همه‌ي زندگي او نبودم. قسمتي از آن بودم. مي‌خواستم همه چيزش باشم. اما او خودش را بين خدا، كار، و تنهايي‌اش، تقسيم كرده بود. در اين ميان آخرين و كوچكترين سهم به من رسيده بود، آن هم؛ آغوشي بود كه بهش سرد بودم.

خودم را نسبت به او سر مي‌دانستم. توي كوچه كه راه مي‌رفتيم، اصلاً با هم تناسب نداشتيم. بچه‌دار هم نمي‌شد. گاهي در اين خصوص، مهربان مي‌شد و مهربانی‌ام مي‌كرد، اما مهرش به دلم نبود. سه ‌سالي با او سر كرده بودم. بنده‌ خدا، بارها اصرار كرده بود از بهزيستي يك بچه بياوريم و بزرگ كنيم، يا يكي از بچه‌هاي زلزله‌ي اخير را به فرزندي قبول كنيم. من زير بار نرفتم. سرتق بودم و لجوج.

تا اينكه يك روز سر و كله شوهر دومم پيدا شد. اولين‌‌بار توي بازار‌جمعه بود كه ديدم‌اش. چارشانه و بلند قد بود. چشم‌هاي سبزش‌‌اش را طوري به من دوخته بود كه انگار تا به حال زن نديده است. ناخواسته دلم غش ‌رفت. يك‌بار در جشن‌ عروسيِ دخترِ همسايه‌ و چندبار توي كوچه چشم به چشم‌‌اش ‌شدم، با ديدنش قلبم تند مي‌زد. عرق مي‌كردم، تنم داغ مي‌شد و گرماي مطبوعي در تنم حس مي‌كردم. تا خانه پشتِ ‌سرم مي‌آمد. در راه با هم حرف مي‌زديم. مي‌گفت: «دوستت دارم. عاشقت هستم»

مي‌گفتم: «من كه شوهر دارم!»

مي‌گفت: «توي آسمان هم كه باشي، به چنگت مي‌آورم.»

آنقدر زير پايم نشست و حرف‌هاي عاشقانه در گوشم خواند كه فريفته‌اش شدم. تا جايي پيش رفتم كه به همه‌ي آنچه زندگي‌ زناشويي و خانواده‌اش مي‌نامند، پشت پا بزنم. و براي ساختن آشيانه‌اي نو آشيانه‌اي را ويران كنم.

من، عاشق شده بودم. شايد از آن زندگي كه از زمين تا آسمان با روياهام فاصله داشت، خسته شده‌ بودم. بچه‌دار نشدن‌اش را بهانه كردم و پايم را توي يك كفش كردم تا طلاقم بدهد.

به گوش برادرهام رسيد مخالفت ‌كردند. حكايت عاشق شدنم را از زبان زن‌هاشان شنيده بودند. از نظر آنها جدايي و ازدواج من با ديگري ننگ بزرگي محسوب مي‌شد. به همين دليل براي هميشه طردم كردند.

آن‌روزها، فكر مي‌كردم، آدمي‌زاد مگر چه‌قدر فرصت براي خوب زندگي كردن دارد. اصلاً چه اجباري بود كه من با مردي زندگي كنم كه دوستش نداشتم. باهاش خوشبخت نبودم و توي آغوشش هيچ‌حسي نداشتم. چه اصراري بود كه به اين رنج  و محنت ادامه بدهم. وقتي‌ به فراست دريافته بودم، سرنوشتم دست خودم است و در مقابل‌ام مرد جواني به انتظار ايستاده كه با همه‌ي وجود دوستم ‌دارد، مردي كه حتا، با اين‌كه مي‌دانست شوهر دارم باز هم دوستم مي‌داشت و خواهانم بود.

من زن بودم، آرزويم مادر شدن بود. ته دلم بچه مي‌خواستم. شايد او با هر زن ديگري خوشبخت‌ مي‌شد. چه اصراري بود كه به اين زندگي نكبت‌بار ادامه بدهيم و من هر شب با روياي مرد ديگري، توي آغوش‌اش بخوابم.

ديو سفيدي در من بيدار شده بود كه نمي‌شناختم‌اش. آينده را آن‌قدر گرم و زنده مي‌ديدم كه باور كردني نبود. انگار با وصل او نيمه گمشده‌ام را يافته بودم. و من با حرارت يك دختر نوبالغ به بستر او خزيدم، بستري كه رنگ و بوي گل‌هاي ياس را در ذهنم تداعي مي‌كرد.

من آزادي را بو كشيده بودم. حس كرده بودم. اما براي لمس آزادي، توان و نيروي كافي را نداشتم. من در واقع بر سرنوشت خود احاطه‌ نداشتم. آزادي را به اشتباه، بريدن از يكي و پيوستن به ديگري مي‌دانستم. من نياموخته بودم كه براي درك آزادي بايد خودم را بسازم و روي پاهام بايستم. و من همه‌ي راه را به اشتباه پيمودم. بي‌جهت گرما و حرارتي را كه در خودم پنهان بود، درآغوش ديگري مي‌جستم. كافي بود كه آه بكشم، حتم دارم كه مزرعه گندم دو سوي جاده، به آتش كشيده مي‌شد.

من براي آنچه خوشبختي‌اش مي‌پنداشتم عجله كرده بودم. هول شده بودم و به‌جاي مهره، خرمهره يافته بودم.

تا قبل از آن ماجرا، زندگي‌ام، همه بر تقدير و تصادف بود. بعد از اين تصميم بود كه خودم را از همه‌ي مترسك‌هاي دور و بر، رها كردم اما به بي‌راهه افتادم. عشق نجاتم نداد، به لبه‌ي پرتگاه زندگي‌ نزديكم كرد. اگر عشق براي ديگران سعادت و شادي به همراه دارد، اين عشق جز محنت و غم براي من چيزي ديگري در بر نداشته است، عشقي كه ديگر سال‌هاست به نفرت تبديل شده است. اگر كم سن و سال بودم و فريب مي‌خوردم، به حساب خامي و جواني خود مي‌گذاشتم اما من زن كاملي بودم. من پي برده بودم كه از چه مي‌گريزم اما نمي‌دانستم به كجا و چگونه بايد بياويزم. من خاطرخواه مرد ديگري شدم و همسرم را ترك كردم. زن مردي شدم كه پنج سال از خودم كوچك‌تر بود.

روزهاي اول ، به‌ خوشي ‌گذشت. شغل همسر دومم خريد و فروش خانه و ماشين بود. لش‌خر مي‌كرد و گران مي‌فروخت. به مرور فهميدم، حشيش مي‌كشد و اين اواخر هم اعتياد كامل پيدا كرده ‌بود. دوست‌هاي صميمي‌اش را توي خانه جمع مي‌كرد. و بساط‌ عيش و نوش‌اش در خانه پهن بود. كم كم روي من تو روي آنها باز شد. يكي دوبار هم شوهرم، حشيش داد تا بكشم. دلم مي‌خواست بدانم چرا مردها اين‌همه دنبال نشئگي هستند. اولين‌بار از سر هوس و كنجكاوي بود كه پذيرفتم. موقع كشيدن سرفه‌ام گرفت، تلخ و بي‌ مزه بود. كمي كه گذشت ديدم سرم دارد اندازه‌ي يك دبه‌ مي‌شود. صورت شوهرم پيش نظرم كشيده ‌به نظر مي‌رسيد. مثل  روزهايي وقت‌هايي كه پيش سماور مي‌نشستم و عكسم روي بدنه‌ي استيل سماور مي‌افتاد.

به كشيدن حشيش عادت كردم. روزهاي اول، حال خوشي داشتم. خود به خود خنده‌ام مي‌گرفت. دلم مي‌خواست بلند بلند بخندم. بعضي اوقات دچار وهم مي‌شدم. از تاريكي مي‌ترسيدم. گاهي تعادلم به هم مي‌خورد، رفتارم دست خودم نبود. يادم است يك‌بار موقع نشئگي جلو روي دوستان شوهرم دامنم را بالا زدم . يك‌بار هم مي‌خواستم خودم را به يكي از دوست‌هاي شوهرم واگذار كنم.

زندگيِ تازه‌ام‌، آن‌گونه كه مي‌پنداشتم نبود. ناگزير خود را با لودگي مي‌فريفتم و به راه ادامه مي‌دادم.

كم كم شكمم بالا آمد. عاقبت مادر مي‌شدم. چيزي كه يك‌عمر آرزويش را داشتم. ماه‌هاي نخست حاملگي‌ام بچه جنب و جوش عجيبي داشت. تا يك‌روز احساس ‌كردم كه سنگ به شكمم بسته‌اند، روز قبل‌، شوهرم محكم توي شكمم زده بود. او دست بزن داشت. حس مي‌كردم بچه ديگر جنب نمي‌خورد. گمان مي‌كردم بچه،‌ مرده به دنيا مي‌آيد. اما زودتر به دنيا آمد و به جز چشم‌هاش، همه‌ي اعضاء و جوارح‌اش معيوب بود. دكتر گفت: «بچه‌ عقب‌مانده‌ است.»

شوهرم حسابي خودش را باخته بود و با رفتارش نشان مي‌داد كه  تحمل اين شرايط را ندارد. در واقع خسته شده بود و از آنجا كه مردي هوس‌باز و بي‌مسئوليت بود، دائم پي بهانه مي‌گشت. يك‌بار چنان سيلي محكمي به صورتم زد كه يكي از دندان‌هام را تف كردم. خون از گوشه لبم مي‌ريخت و سيامك مات و مبهوت نگاهم مي‌كرد. همسرم مرتب مي‌گفت: «ما توي ايل و تبارمان بچه‌ي اين شكلي نداشته‌ايم!‌»

مي‌گفتم «يعني بچه ‌حرامزاده است؟»

و اين بحث و جدل بين ما بود تا اين‌كه يك‌روز بي‌‌خبر براي هميشه تركم كرد. و از آن عشق آتشين تنها خاكسترش براي من باقي ماند. بارها از خودم پرسيده‌ام كه اگر سيامك به دنيا پا نمي‌گذاشت آيا آن مرد بهانه‌اي براي گريختن از زندگي من داشت؟

مدتي دچار افسردگي شدم. مرتب كابوس مي‌ديدم، يك كابوس تكراري، «مي‌ديدم كه وارد يك زيرزمين تاريك و نمور مي‌شوم كه در آنجا چند تخت‌خواب، شبيه تخت‌هاي بيمارستان كنار هم چيده شده بود. و روي هر تخت، كودكي دراز شده بود. سر همه‌ي بچه‌ها، بزرگ‌تر از حد معمول بود. و روي پيشاني يكي‌شان، با زغال خال افتاده بود. مي‌خواستم با نُك انگشت، لكه را پاك كنم كه سر بچه از گردنش جدا مي‌شد. با وحشت خودم را عقب مي‌كشيدم. سر جدا شده، مثل يك توپ مي‌غلتيد و جلوي پاهام مي‌افتاد. از گردن كودك خون نمي‌آمد. ولي چشم‌هاي خيره‌اش، باز مي‌ماند. مي‌ترسيدم و مي‌دانستم دارم خواب مي‌بينم. از خودم مي‌پرسيدم "كجا هستم؟" سرها يكي يكي از روي گردن‌ جدا مي‌شد و روي زمين مي‌غلتيد. و چشم همه باز بود.»

نه خواب داشتم و نه بيداري. مدت‌ها از افسردگي‌ام مي‌گذشت و نمي‌دانستم چه بايد بكنم. مدتي را با فروش اسباب‌اثاثيه خانه گذراندم. زمان‌اجاره‌ي خانه كه به اتمام رسيد دوره آوارگي‌ام آغاز شد. با زحمت توانستم اتاقي در يك زير زمين نمناك و نمور، دست و پا كنم. همان روزها از سر ناچاري به مركز امداد پناه بردم. از تنهايي و مشكلاتم گفتم. يك مقرري تعيين كردند. كفاف يك هفته‌ پوشك سيامك هم نمي‌شد. بي‌فايده بود. بارها سيامك را به مراكز درماني بردم، شايد دل‌شان به رحم بيايد و به دادم برسند. اما هيچ‌كس حاضر نشد مخارج درمان سيامك را به عهده بگيرد. مسؤل يكي از كلينيك‌ها، چند بار به بهانه همكاري و رسيدگي به امور سيامك مرا به خانه‌اش كشاند. هيچ‌كاري هم براي درمان سيامك نكرد.

همسايه‌ها سيامك را ثمره‌ي يك رابطه نامشروع مي‌دانستند. هرچي مي‌گفتم من شوهر داشته‌ام باورشان نمي‌شد. مي‌گفتند:«بچه‌ات به لعنت خدا هم نمي‌ارزد.»

و اين بيشتر از هر چيز عذابم مي‌داد. تنها و بي‌پناه شده بودم. بارها تصميم به خودكشي گرفتم. اما چشمان سيامك منصرفم مي‌كرد. يك‌ شب ناگزير از خانه بيرون زدم. به اولين مردي كه سر راهم سبز شد جواب مثبت دادم. تن‌فروش شدم. پياده‌روئي شده ‌بودم كه ديگران براي رسيدن به مقصدشان با عجله از من بگذرند. من هدف نهايي هيچ مردي نبودم. مردها كاري را كه با زن يا معشوق‌شان، نمي‌توانند بكنند با فاحشه‌ها مي‌كنند.

ديدن سيامك در آن شرايط واقعاً دشوار بود. مدام تنم را در اختيار اين و آن قرار مي‌دادم.  به همه چيز و همه كس تن مي‌دادم. سياه و سفيد، فرقي نمي‌كرد. شب و روزم يكى شده بود. از آغوش اين مرد به آغوشي ديگر مي‌خزيدم. سخت كار مي‌كردم تا پول بيشتري به دست بياورم.  سيامك را از صميم قلب دوست داشتم. من عاشق او بودم. رنجی که از بابت بیماری‌اش متحمل مي‌شدم مهم نبود بيمارى‌اش مهم نبود، ولى درمانش برايم اهميت داشت. دلم مى‌خواست، اگر نمى‌تواند حرف بزند ولى راه برود.

دكترها مي‌گفتند:«با كاردرمانى، گفتاردرمانى، فيزيوتراپى و تقويت غذايى و دارويى حال‌اش بهتر مي‌شود.»

حرف زدن را خودم به او ياد مي‌دادم. حس مي‌كردم، ياد مى‌گيرد و مى‌فهمد. براي ساير كارها بايد او را مرتب به درمانگاه مي‌‌بردم. پرداخت هزينه‌هاى درمان،‌ كمرشكن بود. از يك سو دلم به حال بچه‌ام  مي‌سوخت و ازسوي ديگر به حال خودم كه ذره ذره تحليل مي‌رفتم. كم‌كم به وضع جديد عادت كردم.

مجبور بودم سيامك را همه‌جا با خودم ببرم. او را گوشه‌‌اي مي‌نشاندم. روسري‌ام را در مي‌آوردم و دست‌اش مي‌دادم. آن قدر، با روسري بازي مي‌كرد تا خوابش مي‌برد. و من در اتاق مجاور با مردها مي‌خوابيدم. 

روزي همراه يكي از همين مردها به باغي در بيرون شهر رفته بودم. اوايل پائيز بود. هوا خنك بود. برگ‌هاي زرد و قرمز، باغ را زيباتر كرده بود. سيامك را زير سايه درختي نشاندم. طوري كه پشت‌اش به ما باشد. چند برگ از زير درخت جمع كردم و توي دامن‌اش ريختم تا بازي كند. وقتي‌كه يك‌جا مي‌نشاندم‌اش‌ ديگر نمي‌توانست بطور كامل برگردد و پشت‌سرش را ببيند.

لباسم را در آورده بودم و كنار مرد دراز كشيده بودم. دست‌ مرد ‌روي سينه‌‌ام بود. چشم‌هام را بسته بودم و به صداي خش‌خش برگ‌هاي زير سرم گوش مي‌دادم. براي لحظه‌اي چشم‌هام را باز كردم. سيامك روي پهلو افتاده بود و صورت‌اش سمت ما چرخيده بود. با چشم‌هاش خيره‌ي اندام عريانم شده بود. لرزيدم. ‌خواستم خودم را بپوشانم، مرد حيوان درنده‌اي شده بود. تقلاي من بي‌فايده بود و مرد را براي تصاحبِ من حريص‌تر مي‌كرد. چشم‌هاي سيامك، همچنان خيره‌ي اندام عريانم بود.

بعد از آن در چشم‌هاي سيامك، نگاهي سرزنش‌آميز پيدا شد كه هرگز محو نشد. مدت‌ها بود كه در مقابل هيچ‌ بني‌بشري، احساس شرم نكرده بودم. حتي نسبت به خدا كه فكر مي‌كردم ناظر تمام رفتارهاي من است. او را به سبب معلوليت سيامك مقصر مي‌دانستم، او را كه اين‌چنين مرا چون بره‌اي ناتوان در ميان گله‌اي از گرگ تنها گذاشته بود. اما از نگاه اين بچه خلاص نمي‌شدم. با خودم مي‌گفتم، اي كاش سيامك اين چشم‌ها را نداشت. اي‌كاش، چشم‌هاش هم مثل ساير اعضايش سالم نبود. من تاب اين همه سرزنش را نداشتم.

بعد از آن، با ديدن چشم‌هاي سيامك رنج مي‌كشيدم. به مرور به نگاه سرزنش‌گر او عادت مي‌كردم. دلم مي‌خواست ديگر از زندگي لذت نبرم. و به شكلي تقاص اشتباه گذشته‌ام و ظلمي كه در حق همسر اولم كرده بودم را پس بدهم. مي‌خواستم رنج بكشم و شكنجه ببينم، كه چرا مي‌بايست همسر سابقم را رها كنم و زن مردي خام و بي‌مسئوليت بشوم، مردي كه خانواده‌‌اش را خيلي راحت رها كرد و رفت. و ديگر هرگز پيدايش نشد.

مرحوم مادرم راست ‌گفته بود كه «اگر كسي نتوانست براي خانواده‌ي تو احترام و ارزش قائل بشود، براي تو نيز، هرگز نمي‌تواند احترام و ارزش قائل باشد.»

شايد من استحقاق هر‌گونه مكافاتي را داشته باشم اما اين بچه چه گناهي كرده است؟  اين بچه كفاره كدام گناه ناكرده‌اش را پس مي‌دهد؟

نكند اين بچه براي آزار من، معلول به دنيا آمده است و من، دارم تقاص گناهانم را پس مي‌دهم!؟ نه. در دنيا هزاران نفر، روزي هزاران بار مرتكب جنايت مي‌شوند. دست‌شان به خون اين و آن آلوده ‌است و سر حال و قبراق نفس مي‌كشند و خوش مي‌گذرانند. هفتاد ساله مي‌شوند، نود ساله مي‌شوند و عاقبت هم زير دست زبده‌ترين متخصصين، هنگامي كه تا خرخره به مرفين آغشته‌‌اند، جان مي‌سپارند، بدون آن‌كه تقاص پس داده باشند. مطمئنم هنگام مرگ هم با آرامش مي‌ميرند، با لبخندي كه روي لب دارند.

عاقبت من چه خواهد شد؟ يعني مي‌توانم به هنگام مرگم كه در بي‌كسي و تنهايي رخ خواهد داد، لبخند روي لب داشته باشم؟ چه اهميتي دارد. فاحشه فاحشه است، چه به مرگ طبيعي بميرد چه بلايي بر سر خود بياورد. مادرم مي‌گفت:«فاحشه‌‌ها، عاقبت به خير نخواهند شد.»

 مطمئن هستم كه هيچ‌كس زير تابوت فاحشه‌اي را نخواهد گرفت.

زندگي‌ام را با دست خودم به آتش كشيده بودم و از آنجا كه ديگر روي بازگشت نزد خانواده‌ام را نداشتم، سر از خانه‌هاي بدنام درآوردم. من، شايد يك‌جوري از خودم انتقام‌جويي كرده‌ام. اما سيامك چي؟ او چه گناهي كرده بود كه مي‌بايست، اين همه درد را تحمل مي‌كرد. آيا از اينكه مرا عريان به زير دست و پاي مردهاي حريص مي‌ديد حسي داشت؟ مفهوم و راز اين همه تقلا را مي‌فهميد؟ آيا او هم رنج مي‌كشيد؟ آيا غريزه‌اي بدوي در وجود او بود كه غيرت و يا تعصب‌اش را تحريك كند؟ آيا غصه نمي‌خورد كه چرا دست‌هايي قوي ندارد تا بوسيله ‌آنها نفس مرا بگيرد؟

شايد با خود مي‌انديشيد كه اگر قدرت و توان داشت مادرش را از اين مرداب نجات مي‌داد. اما نه! او اينها را نمي‌فهميد چون مثل گذشته با رغبت شيشه شير را از دستم مي‌گرفت و يك نفس مي‌بلعيد. و هنگامي كه بهش مي‌گفتم:«خوشگلم» با مهرباني سرش را روي شانه‌ام مي‌گذاشت.

آري كودكان رفتار بزرگ‌ترها را درك نمي‌كنند. ولي خوب، اينطوري كه نمي‌ماند حتماً اين بچه يك‌روز بزرگ مي‌شد و اين تصاوير نامفهوم را در ذهن مي‌پروراند و با كنار هم گذاشتن تك تك اين تصاوير، تصويري كه هميشه من از آن وحشت داشتم در ذهنش متجلي مي‌شد و به راز تمامي اين صحنه‌ها كه در كودكي ديده بود پي مي‌برد. او مي‌فهميد كه مادرش قحبه و بدكاره بوده، مادري كه از هم‌آغوشي با مردها در جلو روي تنها فرزندش نيز شرم و ابايي نداشته است.

آيا مي‌توانست موقعيت مرا درك كند؟ مي‌توانست شرايط دشوارم را درك كند.‌ كه حتي براي تامين هزينه‌ي خريد يك بطري شير، مشكل داشتم؟

اي كاش همان سال اول به تهديد خانواده‌ام اهميت نداده بودم و به شهرمان بازگشته بودم. يكي از برادرانم گفته بود كه اگر مرا ببيند بي‌درنگ خونم را خواهد ريخت. كاش همان موقع به خانه بازگشته بودم و كشته شده بودم.

آيا برادرانم حاضر مي‌شدند در كنار بچه‌هاي سالم و با نشاط‌ خود، سيامك را بزرگ كنند؟ حاضر بودند هزينه‌هاي درمان‌اش را تقبل كنند؟ نه، هرگز! آنها كي گور داشتند كه كفن داشته باشند؟! حتماً سيامك را به حال خود رها مي‌كردند تا در كوچه بزرگ شود. تا مردم آنقدر سر به سرش بگذارند و ديوانه‌اش خطاب كنند كه ديوانه‌ي زنجيري بشود. تصور اينكه سيامك را در بزرگ‌سالي در حال تكدي‌گري و يا در لباس‌ ژنده و كثيف با موي بهم ريخته ببينم، عذابم مي‌داد.

نمي‌دانم عاقبت سيامك را چه كسي پيدا مي‌كند. آيا او را به بهزيستي خواهند سپرد يا خود شخصاً او را بزرگ خواهند كرد؟ اين كه مطمئن شوم او در بهزيستي بزرگ خواهد شد بيشتر آرامم مي‌كند. حداقل آنجا پرستارهاي تحصيل‌كرده‌اي هستند كه مي‌دانند با كودكان استثنايي چون سيامك، چگونه رفتار كنند. اين را  چند روز پيش توي يك روزنامه‌ كه دور ساندويچ‌ پيچيده شده بود خوانده‌ام و مطمئن هستم در بهزيستى امكان درمانش فراهم است. آنجا فرصت اين هست كه گاهي  به صورت ناشناس بهش سر بزنم و از نزديك او را ببينم.

من خيلي فكر كرده‌ام و با خود كلنجار رفته‌ام. مدت‌هاست به اين نتيجه رسيده‌ام كه نجات و سعادت سيامك در جدايي‌اش از من است. او نبايد بداند كه من كي هستم و چه‌كاره بوده‌ام. اگر قرار است اين‌ها را نداند پس چرا اين يادداشت‌ را مي‌نويسم؟! خودم هم نمي‌دانم شايد اين يادداشت‌ها، درد دل من باشد با كسي كه بعد از اين سيامك را سرپرستي خواهد كرد. شايد هم بخاطر اين است كه به نوعي رفتار خودم را توجيه كرده باشم. شما را قسم مي‌دهم كه اين نوشته را هرگز براي سيامك قرائت نكنيد.

چند روز پيش او را دكتر بردم، گفت:«اگر تغذيه‌اش خوب نشود، اگر تا چند ماه ديگر نتواند راه برود، ديگر هرگز نخواهد توانست راه برود.» دلم لرزيد. با خودم خيلي كلنجار رفتم. به فكرم رسيد بچه را بر سر راه بگذارم، گفتم حالا كه نمى‌توانم به او كمك كنم، حالا كه نمي‌توانم امكانات رشد‌ش را مهيا كنم. بايد به اين جدايي تن بدهم.

به عشقي كه به سيامك دارم آگاهم اما امشب با تمام وجودم اين عشق را حس مي‌كنم و مي‌فهمم. و هر چه به لحظه‌ي جدايي نزديك‌تر مي‌شوم. متوجه عمق رابطه‌ام با او ‌مي‌شوم. امشب خواب به چشمانم نمي‌آيد. قرار است فردا صبح زود، او را در پارك ساحلي نزديك بهزيستي سر را بگذارم. آيا بعد از اين جدايي خواب راحت خواهم داشت، پشيمان نخواهم شد؟ هرگز، پشيمان نخواهم شد.

من تصميم خودم را گرفته‌ام، سعادت سيامك در گروه اين تصمم است. مطمئن هستم هر سرنوشتي كه او در آينده داشته باشد بدتر از شرايط فعلي نيست. اي‌كاش راه ديگري برايم باقي مانده بود. نمي‌دانم آيا بعد از اين سيامك را فيزيوتراپي مي‌برند؟ آيا هر روز صبح كه از خواب برخيزد به او بيسكويت در چاى يا شير مي‌خورانند؟

راستش را بخواهيد يك جورايي، به اين زندگي نكبت‌بار، عادت كرده‌ام. حكايت من حكايت عروس هزارداماد است، عروسي كه هر شب‌اش را در يك بستر به صبح مي‌رساند.

من سال‌هاست كه تنم را حراج كرده‌ام، وسوسه‌ي هزار دست سرد كه مي‌خواهند مرا بچنند و بچلانند. در تن من چه چيزي را جستجو مي‌كنند؟ اي كاش من هم، چون يك سرزمين دور كشف مي‌شدم. اما اينها فقط نقب مي‌زنند و با هر يورش خود، چون دسته‌اي ملخ، مزرعه‌ي تنم‌ را نابود مي‌كنند. تصاحب نمي‌كنند، فتح نمي‌كنند، به آتش مي‌كشند و نابود مي‌كنند.

تاوان همه‌ي گناهان من دل كندن و دل‌بريدن از تنها كسي است كه عاشقانه دوستش دارم. او تكيه‌اي از وجود من است. او با همه‌ي معلوليت‌اش، سالم‌ترين عضو وجود من است. چرا كه پاك و معصوم است.

بايد تا به او صدمه‌اي وارد نشده از خودم جدايش ‌كنم. اين مردهاي هرزه‌‌اي كه من باهاشان سر‌ و كار دارم حال عادي و طبيعي ندارند. يا مست هستند يا نشئه، مي‌ترسم، سر اين بچه بلايي بيايد.

تمام چيزهايى را كه سيامك دوست دارد برايش خريده‌ام. اسباب‌بازى‌هايى را كه مورد علاقه‌اش است، جمع كرده‌ام. لباس هايش را شسته‌ام و اتو زده‌‌ام. همه را توي يك ساك گذاشته‌ام  تا  هنگامي كه سر راه مي‌گذارمش همراهش باشد. بچه‌ام بچه خوبى است. هر كسى كه او را پيدا كرد، بداند با يك بچه مهربان و بى آزار روبروست. بهترين لباسش را تنش مي‌كنم. موهاي صافش را شانه مي‌زنم. پوشك‌اش را عوض مي‌كنم. و از خدا مي‌خواهم كه در عوض بدبختي من، او را خوشبخت كند.

من اسم واقعي بچه را نوشته‌ام. دلم نيامد اسمش را در نامه چيز ديگرى بنويسم، چون سيامك اسم خودش را مى‌داند و اگر بخواهم، اسم ديگرى براى او بنويسم يا بى‌اسم رهايش كنم، حتماً سردرگم خواهد شد.

بايد اين بار را از روي شانه‌هايم بر دارم. آدم، تا وقتي كسي را دارد، تا هنگامي كه نسبت به يكي ديگر احساس مسئوليت مي‌كند، نمي‌تواند خودش باشد و در مورد زندگي شخصي‌اش تصميم بگيرد. در هر گوشه‌ي ذهن‌اش، ناگزير تصويري از اوست و براي هر تصميمي او را لحاظ مي‌كند. اين است كه حتا در دنج‌ترين و خلوت‌ترين مكان‌ها، با خود احساس يگانگي نمي‌كند، حتا اگر به خودكشي فكر كرده باشد، وجود ديگري مانع مي‌شود. من همين فردا صبح اين بار را از روي شانه‌هايم برخواهم داشت. نه كه فكر كنيد براي اين است كه شانه خالي كنم و سبك ‌شوم. نه، مي‌خواهم به اين صورت، تنها به درد خودم مرده باشم.

در حال حاضر به زني آبستن مي‌مانم كه اگر به خودش مي‌رسد بيشتر بخاطر نوزادي است كه در رحم دارد، اگر مي‌نوشد به جاي او مي‌نوشد. اگر بهترين غذا را مي‌خورد به هواي او مي‌خورد، مي‌خوابد به هواي او مي‌خوابد. من مي‌خواهم سيامك را يك‌بار ديگر در آغوش كسي ديگر بزايم و ناف اين وابستگي را براي هميشه ببرم. مي‌خواهم آسوده خاطر باشم. مي‌خواهم تنها باشم، حتي اگر اين تنهايي، مرگم را رقم بزند. من اين‌طور آزادم، آنقدر آزاد كه به جان خود بيفتم. نمي‌دانم بعد از جدايي، برايم چه پيش خواهد آمد. به آينده دل‌خوش نيستم. مي‌خواهم به خودم اميد داده ‌باشم.

هوا سرد است اما من دارم عرق مي‌كنم. از بس سيگار كشيده‌ام به سرفه كردن افتاده‌ام. ولي باز مي‌كشيم. واي كه اين شب چه طولاني و نفس‌گير است. درست مثل اين كه سنگي روي سينه‌ام، سنگيني مي‌كند. انگار چشم‌ و دهانم را با پارچه‌اي سياه بسته باشند. احساس مي‌كنم نفس كشيدنم مختل شده است. انگار شب ‌با همه‌ي سياهي‌اش، مثل آوار ‌روي سرم خراب مي‌شود. هر چه تلاش مي‌كنم، حسابم را با خودم تسويه كنم؛ نمي‌شود. هيچ‌چيز سر به سر نمي‌شود.

تا به حال، اين همه تنها نبوده‌ام. احساس مي‌كنم كه در مه‌اي سياه فرو رفته‌ام. ديگر نمي‌توانم ادامه بدهم. از جايي كه من ايستاده‌ام هيچ جاده‌اي ديده نمي‌شود. اگر هم باشد، من توان ادامه دادن ندارم. دلم آرامش ته دريا را مي‌خواهد. جايي كه نه نور باشد و نه صدا.

من مسافر خوبي نبوده‌ام؛ بسيار راه‌ پيموده‌ام، بسيار دويده‌ام. اما حالا خوب مي‌دانم كه بيهوده زمان را كشته‌ام. بيهوده وقتم را تلف كرده‌ام. من ولنگاري و هرزگي را به جاي آزادي گرفتم. و اصالت را به لذتي دادم كه در واقع خود از اصالت عاري بود. من از درون در حال تهي شدن بودم، بي‌آنكه قبل از آن پر شده باشم. شبيه پرنده‌اي بودم كه دوبال زيبا روي شانه‌‌هايم داشتم اما محكوم بودم كه تا آخر عمر روي زمين با پا راه بروم.

نكند آيا من زني هوس‌باز بوده‌ام؟ پس چرا ديگر از آغوش هيچ مردي لذت نمي‌برم؟ چرا وجود هيچ‌ مردي نمي‌تواند مرا به آرامش برساند؟ آيا اگر قدرت و ثروت ‌داشتم، طوري كه بتوانم سرم را بالا بگيرم، زندگي‌ام اينگونه بود؟ آيا اگر كسي را داشتم تا به هنگام ضرورت به او تكيه كنم، سرنوشتم اينطور رقم مي‌‌‌‌خورد؟

 من با همه‌ي دردي كه دارم، حالا تكيه‌گاه كودكي مسلول شده‌ام كه همه‌ي اعضاء و جوارح‌اش از كار افتاده است. كودكي كه مدام با دو چشم سياه سرگردان به من خيره مي‌شود. من ديگر تحمل ندارم كه هر روز روبرويم بنشيند و نگاهم كند. از اين عذاب دائم، خسته‌ شده‌ام.

چشم‌هاي بچه‌ام را از كاسه در نمي‌آورم، اما  او را به همراه چشم‌هاش سر راه خواهم گذاشت. يك گوشه‌اي پناه مي‌گيرم. در تاريكي خودم را قايم مي‌كنم تا مطمئن شوم كه بچه‌ام را گدا‌ها و دله‌دزدها باخود نمي‌برند. بايد خيالم راحت بشود. اين آخرين وظيفه‌ي من است. آخرين كاري كه در قبال سيامك بايد به انجام برسانم.

ÿÿÿ

اين دفتر يادداشت،‌‌ كنار يك ساك،‌ در حوالي پارك ساحلي پيدا شد. در كنار این ساک، جسد يك كودك به پهلو روي ماسه‌ها افتاده بود، در حالي‌كه گِره‌ روسري آبي‌رنگي را با دست‌ كوچك‌اش فشرده ‌بود. سگ‌هاي ولگرد، قسمت‌هايي از بدن‌اش را خورده بودند، سرِ جدا شده كودك در فاصله‌اي دورتر، روي زمين غلتيده بود. كاسه‌ي چشم‌هاش، تهي بود، انگار مرغان ماهي‌خوار، چشم‌هايش را درآورده‌ بودند.

لبه‌ي اسكله، لنگه كفشي زنانه افتاده بود. چند قايق‌سوار پارو زنان، در آب كاوش مي‌كردند.

نزديك سحر بود. از دور صداي پارس سگ مي‌آمد و مرغان دريايي هنوز در آن حوالي بال مي‌زدند.

 

حميدرضا سليماني، پائيز1385

+  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 14:2   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

      به: انسان مكتوب

ماشین را كنار ِ جدول ِخیابان یكم پارك كرد. پیاده شد.

باران، چمن ِكنار ِ جدول را خیس كرده بود. روی نیمكت نشست. چوب آغشته به گوگرد را رو تن ِ زبر قوطی کبریت كشید. دست‌هاش داشت می‌لرزید. سیگاری روشن كرد.

« نه، نه، دیگر بس است. »

آوارگی روحش را نمی‌توانست تحمل كند، می‌خواست زنجیرش كند. انگار داشت بیرون می‌زد. مثل جان كه بخواهد بالا بیاید. مثل قایق كه روی امواج بالا و پایین بشود.

باید این قایق سرگردان را به جایی می‌بست.

مثل سگِ هار شده بود. دندان نشان می‌داد. نه كه بخواهد بدراند، نه ؟! داشت دریده می‌شد و درد می‌كشید.

« یك پنجره باز كن. یك نفس عمیق بكش. به دوردست نگاه كن.»

نگاه كرد. داش آكل آن دورها داشت قدم می‌زد، با قامتی خمیده. چتری در دست، شبیه عصا. پاچه‌ی شلوارش خیس آب بود. سیگار لای انگشتاش دود می‌شد. افق دیدش ناپیدا بود و شیشه‌ي عینكش شبیه عینك صادق ِهدایت بود با فرم شكسته، انگار تو چهره‌اش روح سگ را نقاشی كرده بودند. به ولگردی افتاده بود. خیابان‌گردی زیر باران.

همه چیز دور سرش دَوران می‌زد قلبش تیر می‌كشید.

«دیگر بس است، بس. نگفتمت مرو آن‌جا كه كیمیات منم ؟! »

انگار جایی از دنیا زلزله می‌آمد و خانه‌ای در شهری دور ویران می‌شد.

از روی نیمكت بلند شد. تصمیم گرفت ماشین را همان گوشه رها كند و تمام مسیر را پیاده طی كند. بیست وهفت خیابان.

"حالم خراب است، خراب"

جوی پر بود از خون. روی هر دیوار نقش دستی. پنج انگشت در خون سریده بود تا پایین. صورتش هم انگار خونی بود.

« همدردی نبود.  هم صحبتی نبود. »

فقط تنهایی بود كه از آن رویایی می‌ساخت در نیمه شب برای بستری كه حالا بوی كاغذ گرفته بود.

«این‌جا را انگشت بزن. آن‌جا را انگشت بزن. همه جا را انگشت بزن. اصلاً  دستت را بزن تو خونِ من و بكش رو دیوار. با پنج انگشت، انگشت بزن»

اشك از چشمانش سرازیر شده بود. جهان دور سرش می‌چرخید. جویی ازخون زیر پاهاش راه افتاده بود.

رویاهاش ته كشیده بودند. سیگارش ته كشیده بود. مدادش ته كشیده بود. و همه‌ی كاغذها انگار سوخته بودند.

او مانده بود و تنهایی‌اش و یاد چشم‌های داش آكل كه بعد از مرگ باز مانده بود.

و هنـوز در میان ِقـاب عكس چشمش، كاكا رستم ایستاده بود با خنجری در دست و می‌خندید.

 

+  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 23:57   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

1

 

آنروز از اصابت توپ بازي بچه هاي محله نبود كه شيشه پنجره فرو ريخت . تكه اي از تركشِ راكتي بود كه از آسمان افتاده بود . تكه ي سرخي كه انگار از كوره ي آهنگري بيرون كشيده باشند .

رضا گفت :" تكه اي از ستاره ست ؟"

افسانه خنديد : « نه شمش طلا ست ! »

و به آن دست زد . جيغ كشيد . از حرارت تركش دستش سوخت.

مادر وحشت زده گفت:" بمب است"

دست رضــا و افسانــه را گرفت از خـــانه بيرون دويد . مـــادر توي صورتش  مي زد . گفت :" فرهــادم كــو؟"

 

آنروز از آسمان جواهـر نباريده بود . آتش باريده  بود . تكه اي از جهنم افتـاده بود پائين .

فرهاد از ترك دوچرخه پرت شده بود روي آسفالت. خون از شقيقه اش بيرون مي زد. سبد دوچرخه شكسته بود.  دسته گل نرگسي كه براي دختر همسايه چيده بود خون آلود پخش شد روي زمين . دختر همسايه  بهت زده كنارش ايستاده بود. با ترس نگاهش مي كرد. آن روز چشمان ِ شاداب دختر همسايه براي هميشه تقارن خود را از دست دادند.

 

 

2

 

رضا سيگاري روشن كرد :" بعد از آن روز روياها و جوانيمان را باد با خود برد . شعرهاي عاشقانه مان هرگز سروده نشد"

افسانه گفت:" موضوع انشايمان شد جنگ. بهشت از زمين به آسمان كوچ كرد و جهنم روي زمين آتش هرزگي افروخت ."

رضا پك ديگري به سيگار زد :" آن روزها مسير بهشت را تنها گلوله هاي دشمن ترسيم مي كردند* "

مادر قوطي نگاتيو را كف دستش خالي كرد. از بين قرص ها چند دانه برداشت . گفت :" روي شيشه هر پنجره اي ضربدري از نوار چسب بود. خيلي ها پنجره ها را گِل گرفتند"

افسانه ليوان آب را دست مادر داد. گفت :" بعد از آن روز دخترها فشنگ هاي خالي را از سرب پر مي كردند ."

رضا گفت:" فشنگ ها گردنبند شد دور گردن ما  و پيرمردها تسبيح هاي سربي بدست گرفتند. "

افسانه گفت:" پوكه هاي خالي فشنگ جاي مهره هاي بازي شطرنج را گرفت"

رضا گفت:" و هر كس تكه هاي تركش بيشتري جمع  مي كرد توي بازي برنده بود"

افسانه گفت:" ديگر كسي شب ها موقع خواب ، ستاره ها را نمي شمرد"

رضا گفت:"و كار ما شد شمردن هواپيماهاي دشمن كه آسمان شهر را تصاحب كرده بودند! بعد از آن با چشم باز به خواب مي رفتيم "

افسانه خودش را روي ويلچر جابجا كرد :" ما با چشم هاي وق زده بزرگ شديم "

مادر گفت:" بعد از آن از زير آوار جنازه هاي مچاله شده بيرون مي كشيدند. "

رضا ته سيگارش را لابه لاي ترك قبر له كرد :" بعد از آن كوچه هاي شهركه قبلاً همنام گل ها بود بنام مردگان آن روز مزين شد و پرچم هاي شاد جايشان را دادند به پارچه هاي سياه "

 

دختر همسايه  هنوز در باد مي رقصيد.

مادر عينك ذره بيني اش را جابجا كرد .گفت:" داغم از جوانيت فرهاد"

و فرهاد از توي قاب عكس آلومينيومي به آنها چشم دوخته بود و لبخند مي زد.

 

حميدرضا سليماني 

 

+  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 12:22   حمیدرضا سلیمانی  | 


طراحي : نسيم آهي
 
 
 
 
 
 

    طراحي: نسيم آهی

 

می‌دويدم و در راه فكر می‌كردم كه من چه يادي دارم، چرا يادم به وسعت همه‌ی تاريخ است؟ و چرا آدم‌ها درياد من زندگي می‌كنند و من در ياد هيچ‌كس نيستم؟ صداي قطره‌هاي آب را می‌شنيدم، و صداي تيك تيك ساعت را كه اعلام حضور مي‌كرد، مردي در سردابه‌ای تاريك قدم می‌زد، زني در باد راه گم كرده بود. پروانه‌ها خاك می‌شدند و بوي خاك همه‌جا را می‌گرفت. صدای گريه زنی را می‌شنيدم كه سال‌ها بعد از سال بلوا ياد من افتاده بود.

عباس معروفي 

 

 

در ياد تـو ، راه پيـدا كــرده بودم و ايستاده بودم درست بالاي سرت. يك سو نگاهم به پرستوها بود. از سوي ديگر تو را می‌ديدم. مردنت را، جان كندنت را، نگو که نديديم؟  خدا كه آمد دستانم را به دورش حلقه زدم بوسيدمش و دعا كردم كه تو دوباره برگردی .دلم گر گرفته بود. امـا انگــار خـدا نيـز، هم آغـوشی آن همه بغض و باران و بوسه را بيش‌تر دوست می‌داشت .پنجره باز بود خبری هم از پرستوها نبود. دست‌هايم خالي بود. من ماندم با مرده‌ات و خدايی كه ديگر نبود؟!

فائزه جوانمردي 

 

جسدم را از ملحفه سفید خونین بیرون كشیدند. گذاشتند روی تخت غسالخانه و اولین سطل آب را ریختند روی تنم. لخت مادر زاد بودم، و شرمم نمی‌شد.

دست كشیدی توی موهام

كنار جدول كف آسفالت افتاده بودم. روسری‌ام را باد برده بود. و تو با انگشت‌هات آب روی صورتم می‌پاشیدی. بند كفشم باز بود. كسی داشت آن را می‌بست. قطرات آب روی چشمم سنگینی می‌كرد و پلكم باز نمی‌شد. نور تند خورشید از پشت پلك چشمم پیدا بود. بوی زباله‌های كنار خیابان حالم را به‌هم می‌زد.

دومین سطل آب را ریختند روی تنم.

توی تشت مسی بزرگی نشسته بودم. مادر با كاسه روی سرم آب می‌ریخت و چشم هایم از سدر می سوخت.

گفتم: «آخ»

مادر به شانه‌هایم كیسه می‌كشید. چه‌قدر دست‌هایش بزرگ بود. بوی حنا می‌داد.

مادرگفت:«قربان چشم‌های درشتت بشوم. قربان دست‌های كوچكت. قربان آخ گفتنت. قربان لب و خنده هات» در آغوشم كشید. همه‌ی لباسش خیس آب شد.

مادرگفت:«خدایا این بچه را از من نگیر. برایم حفظش كن. قرآنت را یادش می‌دهم. كاری می‌كنم كه شاهنامه را از بر كند.»

دلم می‌خواست تشت مسی بزرگ‌تر بود و من دراز به دراز می‌خوابیدم. دلم می‌خواست تشت آب پر از ماهی‌های قرمز می‌شد.

سومین سطل آب را ریختند روی تنم. آب بوی زُهم می‌داد. مرده‌شو زیر لب ذِكر بسمل داشت.

عریان شده بودم زیر دست مرده شو. شرم نداشتم. دستش كه به رانم می‌خورد مور مورم نمی‌شد. دستش كه محكم به كتفم می‌خورد  آخ نمی‌گفتم. لبخند روی لبم ماسیده بود. مرده‌شو روی سرم خم شد. بوی كافور می‌داد.

صدای شیون می‌آمد و صدایی از ته اقیانوس. كسی مرا به نام كوچك می‌خواند.

ته اقیانوس دراز كشیده بودم. سقفی از آب پرتو خورشید را از من می‌ربود. خرچنگی داشت گوشت تنم را جدا می‌كرد. من درد نداشتم. خرچنگ از روی رانم بالا آمد. خیره به چشم‌هایم نگریست و با یك خیز چشمم را از كاسه بیرون كشید. بعداز آن، همه جا تاریكی بود.

در خواب شما بیدار شدم و دوباره خوابم برد.

صدای شیون می‌آمد. عده‌ای جمع شده بودند پشت دریچه غسالخانه و دست‌ها سایبان چشم‌شان شده بود. به داخل نگاه می‌كردند. جسدم را میان كفن سفیدی ‌پیچاندند. نور از دریچه‌ای كه در سقف تعبیه شده بود روی صورتم می‌ریخت.

مرده‌شو داد زد: «پنبه... پنبه... گوش مرده دارد خونریزی می‌كند ... گوش و بینی‌اش را باید با پنبه پر كنم.»

كسی مقداری پنبه داد دستش و مرده شو همانطور كه صلوات می‌فرستاد گوش و بینی‌ام را با آن پر كرد. كفن را كیپِ كیپ بست. بعد جسدم را گذاشتند توی تابوتی كه از جنس نئوپان بود. كف تابوت خون لخته شده بود.

كسی از دور صدایم می‌زد و می‌گفت:«می‌خواهم ترا با خودم ببرم.»

روی پای مادر نشسته بودم. نوازشم می‌كرد و می‌گفت:«خوب نیست وقتی آدم خواب مرده‌ها را می‌بیند برای كسی تعریف كند، خواب و كابوس بد را نباید تعریف كرد و گرنه ممكن است كه تعبیر شود.»

صدای گریه می‌آمد.

تكیه داده بودی به صندلی ماشین و سرم روی سینه‌ات بود. داشتی موهایم را می‌بوئیدی. چند قطره خون روی لبم چكیده بود. گریه می‌كردی. می‌خواستم بگویم «گریه نكن..» صدایم بالا نمی‌‌آمد.

نبض دستم را می‌گرفتی. گوشت را به لبم می‌چسباندی تا صدای نفسم را بشنوی. هنوز نفس می‌كشیدم.

مادرم را می‌دیدم كه شبیه هفت سالگی من بود. توی گندم‌هــا، لابلای بوته‌های شقایق وحشی دنبال بره‌ای سفید می‌دوید.

می‌خواستم بگویم: «ببین چه بره سفید و ملوسی».  نمی‌توانستم. انگار زبانم مثل یك تكه گوشت نیم جویده توی گلویم گیر كرده بود.

كسی داشت با شما حرف می‌زد:

«دارد هذیان می‌گوید. یك وقت درازش نكنی. همین‌طور سرش را بالا نگه دار تا زودتر برسانیمش بیمارستان»

زبانم لمس شده بود و درون دهانم نمی‌چرخید. صدای همهمه‌ای می‌شنیدم:

«بخوابانیدش روی تخت... اكسیژن... همراها بروند بیرون... دكتر از گوشش دارد خون می‌آید... سرش را بچرخان این‌ور... ساكشن... شما لطفاً برو بیرون آقا»

نسیم ملایمی لای موهایم می‌پیچید. گندم‌ها این‌سو و آن‌سو سر می‌جنباندند. شقایق‌ها مثل لكه‌های خون میان گندم‌ها پراكنده بودند و مادر همقدِ بچه‌گی‌های من شده بود. بره سفیدی در آغوشش بود. نگاهش كردم و گفتم:«تو مادر من هستی؟»

دستم را محكم گرفت. دستش مس بود.

كنار تخت بیمارستان بالای سرم نشسته بودی. دستم را توی دستت گرفته بودی و هنوز گریه می‌‌كردی.

بغض كرده بودی. صدایت را می‌شنیدم كه می‌گفتی:

«موهای سرش را كی تراشیده؟ طُره‌های حنا بسته‌اش را كی بریده ؟ آه خدا... !»

یكی دلداریت می‌داد و می‌گفت:

«خونریزی مغزی بود... برای جراحی لازم بود موهایش را كوتاه كنند.»

پرسیدی: «حالا موهایش كجاست؟»

بعدها شانه چوبی نقش‌دار قشنگی را به طرفت گرفتند:

«بیا بگیر. آخرین‌بار با این شانه موهایش را شانه كرده بود. نگاه كن... چند تار مو گیر كرده لای دندانه‌هایش»

شانه را گرفتی و بوئیدی. بوی حنا ریخت توی نفست و تا ته وجودت راه یافت.

یكی داشت به‌ات می‌گفت: «دلم می‌خواهد هی نگاهت كنم. تو چه‌قدر شبیه آن خدا بیامرزی.»

گفتم: «تا حالا صدای مرده ها را شنیده‌ای؟»

گفتی: «صدای مرده می‌آید»

آرایش‌گر یك تكه تخته گذاشته بود روی دسته‌های صندلی درست زیر پای من تا قدم برسد و بتواند موهایم را اصلاح كند. مادرم می‌گفت: «موهایش را بریزید توی این نایلون. نذر امام هشتم است»

تصویرم افتاده بود توی آئینه روبرو. یك آئینه هم پشت سرم بود. به آئینه كه می‌نگریستم. تصویری را هزاربار می‌دیدم كه تكرار می‌شد. هزار تصویر تكرار شده بود و توی این تصاویر هیچ‌كدام من نبودم.

باران ریز ریز می‌بارید. جعبه‌ی مداد رنگی بیست و چهارتائی توی دست من بود. چترم را بسته بودم و زیر باران خیس می‌شدم. كف كوچه سنگفرش شده بود. كوچه شسته و تمیز بود.

گفتم:«چه كوچه قشنگی!، انگار كف‌اش الماسه»

مادرگفت«چه خانه بزرگی!»

گفتم:«مادر این كوچه قشنگ و خانه‌ی بزرگ از این به بعد مال ماست؟»

چشم‌های مادر از شادی می‌درخشید.

گفتم:«مادر نگاه كن چه باغچه بزرگی دارد!»

مادر همین‌طور كه با دست اشاره می‌كرد گفت:«این‌جا را نرگسی می‌كاریم. این‌جا سبزی خوردنی. آن‌جا هم یك بوته تاك. این‌طرف یك نهال انار برای تو ی شكمو كه انار خیلی دوست داری»

گفتم:«مادر این كه شد باغ بهشت؟»

گفت:«بهشت را می آوریم توی حیاط خانه !»

پروانه‌ای بزرگ و سبز رنگ داشت روی هره دیوار می‌نشست.

گفتم:«مادر، خدا چه شكلی است؟»

گفت:«خدا آبشاری از نور است كه از بالا سرازیر می شود»

نور تندی چشمم را می‌زد و نمی‌توانستم چشمم را باز كنم. صدایی شبیه رعد توی گوشم می‌پیچید.

گفتم: «مادر این صدا، صدای شیر امیر المؤمنینه؟»

یك نقاشی روی دیوار اتاق بود. امیر المؤمنین ایستاده بود و جبرئیل هم با دو بال سفید كنارش بود. چشم جبرئیل سیاهی نداشت. جلوی پای آن دو یك شیر نشسته بود سرش را گرفته بود بالا و زل زده بود به روبرو.

صدای غرش شیر از دل ابرهای سیاه بیرون می‌ریخت.

گفتم:«یا علی»

مادر خندید و دستش را روی سرم كشید.

دوباره به خوابت آمده بودم. عطرت فضا را آكنده كرده بود. داشتی پیدایم می‌كردی كه دوباره گم شدم. من همیشه از گم شدن می‌ترسیدم. بچه هم كه بودم چادر مادر هیچ‌وقت از دستم رها نمی‌شد.

عده‌ای زیر تابوت را گرفته بودند و پیش می‌رفتند. تابوت انگار در میان امواج اقیانوس پیش می‌رفت . و من در كف اقیانوس خواب بودم و ماهیان كوچك دریائی در حفره‌های خالی چشمم تخم می‌گذاشتند.

از تابوت بیرونم كشیدند وگذاشتنم توی قبر. خاك كف گور مرطوب بود. بوی خاك باران خورده می‌آمد. اولین مشت خاك را ریختند روی تنم.

گفتم: «چه كسی اولین سنگ را به سوی مریم مجدلیه پرتاب كرد؟»

تعداد زیادی عقرب دمشان را روی سر گذاشته بودند و از دیوار قبر بالا می‌رفتند و دوباره می‌افتادند پائین.

ریشه انار را با دقت توی چاله گذاشتم و با دو دست محكم گرفته بودم. مادر با بیلچه روی ریشه‌اش خاك می‌ریخت.

گفتم:«دست‌هام دارد چال می‌شود" و جیغ كشیدم.

خاك سرد روی تنم را می‌پوشاند. همه جا تاریكی بود.

دلم تاریك شده بود و نور می‌خواستم. روی مزارم نشسته بودی یكی یكی شمع روشن می‌كردی. و من فوت می‌كردم. دوباره كبریت می‌كشیدی و من فوت می‌كردم. بازی‌ام گرفته بود. یك پاره‌آجر گذاشتی پشت شمع تا مانع باد شوی‌. دوباره فوت كردم. كلافه‌ات كرده بودم‌.

 كبریت كشیدی و این بار سیگارت را روشن كردی‌. شانه‌هایت می‌لرزید و هق هق می‌كردی. توی خودت مچاله می‌شدی.

هنوزباران می‌بارید‌. همه به‌دنبال سر پناه می‌دویدند و شما مانده بودی و به شمع‌های نیمه‌َسوخته نگاه می‌كردی.

گفتم:«دیر فهمیدم كه برای نفس كشیدن كجا باید ایستاد»

با بغض گفتی:«كجای دلم پنهان شده بودی، كجای دلم؟ و دلم كجا بود و من كجا بودم. تو كجا بودی ... كجا ؟»

گفتم:«من»

من دیگر نبودم. باران دیوانه‌وار می‌بارید. و شما به آسمان ابری خیره می‌شدی. مدت‌ها بود كه باران با این شدت نباریده بود. و حال دانه‌های درشت باران روی قبرستان می‌بارید. انگار تمام ابرهایی كه در این مدت نباریده بودند یك‌جا گرد آمده بودند تا با سمفونی رعد و برق ببارند.

و شما هنوز زیر باران كنار مزار من ایستاده بودی. خیس  می‌شدی. گاه كسی چترش را بالای سرت می‌گرفت. بی‌اعتنا از زیر چتر می‌گریختی. با دیدن هر آشنائی با اشك به استقبالش می‌رفتی‌. دست‌هایت را در هم گره می‌زدی. خم می شدی. مچاله می‌شدی. فغان می‌كردی. رفتنم را هنوز باور نداشتی و من درهم شكستنت را باور نمی‌كردم.

من دیگر نبودم. مرده بودم و باران كه سال‌ها كم باریده بود  شدت می‌گرفت. می‌بارید. تند تند. و شما خیس خیس شده بودی و اشك‌هایت با قطرهای درشت باران روی صورتت هم آغوش می‌شدند.

نزدیكت شدم. زیر لب شعری را زمزمه می‌كردی . زمزمه‌ات را می‌شنیدم:

 

«چه دانستم كه این سودا مرا اینسان كند مجنون

دلـم را دوزخــی سازد دو چشمم را كند جیحــون

ندانـــم‌هـای بسیاری ست لیكـن من نمیِ‌دانـم

كه خـوردم از دهـان‌بندی از این دریـا كفی افیون»

 

 به خوابت آمده بودم. عطرت فضا را آكنده می‌كرد. خودم را آویزان كرده بودم بین بود و نبود و باد طرح پریشانیم را می‌كشید. از تماشایت سیر نمی‌شدم.

گفتی:«موهایت چرا پریشان شده بانو، خورده‌ست به باد؟»

باد مدام هو می‌كشید. انگار به نوك میله‌ی پرچم آویزان شده بودم و پیرهنم در باد تكان می‌خورد.

گفتم: «چشمات چرا پیاله خونند، دستات چرا زخمند؟»

دست‌هایت را توی دستكش پنهان كردی كه زخم‌های دستت را دیگر نبینم.

گفتی: «هزار سال خوابیدم. شانه چوبیت را زیر سر گذاشتم تا به خوابم بیائی و نیامدی»

گفتم: «موهایم را شانه می‌زنی حالا؟ موهایم را دُم اسبی می‌بندی؟»

همان‌طور كه به موهایم دست می‌كشیدی گفتی: «این همه سال، این همه درد، این همه تنهائی، این همه دربدری‌ام را دیدیی و نیامدی؟ این همه صدا زدم، چرا پیدات نشد؟ سوختنم را دیدی و نیامدی؟»

گفتم«این همه سال دورا دور تماشایت می‌كردم و در یادت می‌سوختم. این همه باران و پروانه شدم و باریدم بال زدم، ندیدی؟»

گفتی: «به خیالم كه مرده‌ای... این همه سال یك عمر گذشت... یك عمر... می‌فهمی؟...  بگو كه خواب نمی‌بینم؟»

گفتم:«با فكر كردن به این‌كه خواب می‌بینی خودت را آزار نده. حالا كه با هم هستیم»

در آغوشم گرفتی. تنت داغ بود و نفس‌هایت لای موهایم می‌پیچید. ضربان قلبت را با قلبم می‌شنیدم.

گفتی«تا حالا تپش قلب گنجشكی كه ترسیده باشد را شنیده ای؟»

گفتم:«نه، اما پرستوی مرده زیاد چال كرده‌ام زیر خاك»

پرستارها مهربان‌تر شده بودند. اجازه داشتی توی اتاق بیشتر آمد و شد كنی. یك گوشه روی صندلی می‌نشستی و به چشم‌های بسته‌ام خیره می‌شدی. می‌خواستی كه پلك‌های بسته‌ام را برات باز و بسته كنم. تمنا داشتی كه دست‌هایم كمی تكان بخورد. و من توی گندم‌هــا ، لابه لای بوته‌های شقایق وحشی بین هفت دختر بچه‌ی هفت ساله كه شبیه خودم بودند می‌نشستم و گل بابونه نخ می‌كردم.

روبروی آئینه می‌ایستادم وگردنبندی كه از گل‌های بابونه ساخته بودم به گردنم آویزان بود.

 

مادر می‌گفت:«این قدر جلو آئینه به خودت خیره نشو... دیوانه می‌شوی آخر !»

به‌جای آئینه، روبروی قاب عكس قدیمی ایستاده بودم. موهای بلندم را با روبان آبی دو گوشی بسته بودم. پیرهن كلوش سینه كوتاهی تنم بود كه با جوراب‌هام هماهنگی داشت. از دیدن اندام خودم لذت می بردم.

بند سینه بندم را محكم بسته بودم. تا سینه‌ها كوچكتر‌تر به نظر برسد. كفش پاشنه بلند پا كرده بودم تا قدم بلندتر جلوه كند. یك تبسم هم نشانده بودم گوشه‌ی لبم به‌خاطر تو كه پشت دوربین عكاسی ایستاده بودی. دست راستت را بالا گرفته بودی و می‌گفتی به دستت نگاه كنم و لبخند بزنم. بعد نور فلاش  چشمم را زد. و من صاحب عكس توی قاب عكس شدم.

رعد و برق بود. رعد چشمم را می‌‌زد. باران تندی پشت شیشه پنجره خودش را به در دیوار می‌كوبید. شما آن بیرون ایستاده بودی. و چتر سیاهی بالای سرت بود. و به پنجره اتاق من نگاه می‌كردی. و من پرده را كنار كشیده بودم و برایت دست تكان می‌دادم.

 از جایت تكان نمی‌خوردی. هر چه صدایت می‌زدم. نمی‌شنیدی. فقط نگاه می‌كردی انگار خشكت زده بود.

انگار منتظر ایستاده بودی تا صاعقه شوم و بسوزانمت. تا دوباره بسوزی و خاكستر نیشن من بشوی.

من مرده بودم و شما در یادم راه گم كرده بودی. سپید پوشیده بودی وسط یك هزار راه ایستاده بودی و هزاران پرنده سیاه روی سیم‌های برق نشسته بود.

میان دست‌هایت یك پرستو بود. انگارهیچ اوجی برای پرواز و هیچ قعری برای سقوط نبود.

جعبه خالی مداد رنگی بیست و چهار تایی هنوز توی دست من بود. و من در ذهن طرح گمراهی خودم را می‌كشیدم. باد می‌وزید. خیره نگاهم می‌كردی و حرف كه می‌زدی، حرف‌هات در نیمه‌ی راه گم می‌شد.

جعبه‌ی مداد رنگی از رنگ تهی شده بود. خودم را می‌دیدم كه با چشم‌های باز. خیره به سقف مرده بودم و پرستویی بالای سرم خودش را به دیوار می‌كوبید. فریاد می‌زدم. كسی صدایم را نمی‌شنید. دلم را سگ خورده بود و استواریم مجسمه‌ای بود از سنگ كه با شن‌های بیابان آلوده به جذام شده بود.

از هر سو باد می‌وزید و هیاهو می‌كرد. از ابر بجای باران برگ‌های زرد فرو می‌ریخت. شما در یاد من راه گم كرده بودی. سرگردان در سرگردانی من بال و پر می‌زدی. خوابگردی بودی كه حرف‌هایش را همه باد برده بود.

ذهنت شبیه قفسی شده بود با میله‌هایی ازآهن. و پرنده‌ای ظریف كه خودش را به دیواره قفس می‌كوفت. كف ذهنت لبریز از بال‌های ریخته خون آلود می‌شد.

در انتهای تاریك ذهنت چشمان درخشان من پیدا بود. در دالان ذهنت طرح اندامم هویدا می‌شد. داشتی عریانی مرا به خواب می‌دیدی. تنم را به آب سپرده بودم و به چشمانم زل زده بودی می‌خواستی كه؛ بمانم.  به چشمانت خیره شدم خواستم كه؛ نمانم.

سرت را پائین انداختی تا كه اشكت را نبینم. دست‌هایت را از توی دستكش سفید بیرون می‌آوردی تا بگیرم. صدای قلبت را می‌شنیدم. دلم می‌خواست در آغوشت می‌كشیدم. دلم می‌خواست سر بروی سنگ گورم بگذاری و آ‌‌‌ن‌قدر به ضربان قلبم گوش كنی تا خوابت ببرد. تنهائی‌ات از حوصله من بیرون بود.

هزار دیواركشیده بودی و هزار بار زمین لرزیده بود. و هر دیوار روی دیوار دیگر آوار می‌شد. و زیر هر دیوار جنازه من بوی مرگ می‌گرفت.

سرم را گذاشته بودم روی پایت و می‌گفتم: «بخوان، دوباره بخوان، خواندنت را دوست دارم.»

می‌گفتی:«وقتی‌كـه مخاطبمی شبیه خاك پاك می‌بینمت. آن‌گاه مثل ابری كه آبستن باشد. میل به باریدن پیدا می‌كنم. وای اگر روی این خاك بذر گندم پاشیده باشند. آن‌وقت با هر قطره‌ی باران، هر بذر گندم به خوشه‌ای بدل می‌شود كه ده‌ها دانه گندم به خود می‌گیرد»

گفتم:«و دانه‌‌های طلایی گندم چشم خورشید راحسود می‌كنند، نه؟!‌»

گفتی:‍»امان از روزی كه آتش بیفتد توی دل گندم‌ها؟!»

و آتش به خرمن‌گاه افتاده بود. بوی گیسوان سوخته همه جا را فرا  می‌گرفت. از هر سو باد می‌وزید و هیاهو می‌كرد. از ابر به‌جای باران برگ‌های زرد فرو می‌ریخت. من درخواب شما راه گم كرده بودم وسرگردان می‌شدم.

صدایم می‌زدی می‌گفتی:«بین بودن و نبودن حیرانی هاجر قصه من. می‌دوی به این‌سو... آن‌سو... پاهایت تاول زده، لبت خشكیده، شال از روی موهایت افتاده. پا به زمین می‌كوبم و رنج می‌كشم. اسماعیل توام آخر!  تاب این همه تنهائی و بی‌قراریت را ندارم. ای كاش ابراهیم زودتر به میعاد می‌رسید و به قتلگاه می‌كشاندم. من تاب این همه تنهائی و غربت شما را ندارم بانو»

نمی‌توانستی فراموشم كنی، دور رویاهات دیوار كشیده بودی و خیال سرگردان من،  بازی‌اش می‌گرفت. مدام از آن دیوار بالا می‌رفت. می‌نشست روی لبه دیوار نگاهت می‌كرد و لبخند می‌زد. شما اخم می‌كردی. قشنگ‌تر می‌شدی!  دستت را می‌گذاشتی روی سینه‌ات تا دلت نلرزد. مواظب بودی كه دیوار دور رویاها نلرزد. آخر دلواپس من شده بودی كه نشسته بودم آن بالا.

صورتت را چسبانده بودی به دریچه‌ی شیشه‌ای اتاق  "آی. سی. یو" از دور خیره شده بودی به سیب  گلویم كه هنوز به یاری كمك نفس بالا و پائین می‌شد.

صدایی می‌شنیدم که می‌گفت:«می‌خواهم تو را با خود ببرم»

مادرگفت: «گاهی مرده‌ها در خواب زنده‌ها راه گم می‌کنند. در به در پی عزیزانشان پرس و جو می‌کنند و تا عزیزی را با خود نبرند نمی‌روند»

گفتی:«شما هنوز یاد مرده‌ها می کنی؟»

گفتم: "گاهی"

من مرده بودم و دوباره در یاد شما زنده می‌شدم. در ذهن شما شکل می‌گرفتم و در نفس‌های شما نفس می‌کشیدم.

تمام سربالایی را دنبالت می‌دویدم. گام‌هایت از گام‌های من بلندتر بود.  می‌دویدم و به شما نمی‌رسیدم. کم کم ازنفس می‌افتادم. گوشه‌ای می‌ایستادم دستم را تکیه می‌دادم به تنه درخت صدایت می‌زدم. 

بر می‌گشتی. خیره نگاهم می‌كردی. مردمک چشم‌هات هی باز و بسته می‌شد. هر دو به نفس نفس افتاده بودیم. صورتت را به صورتم نزدیک می‌کردی نفس‌هایمان با هم یکی می‌شد.  معلوم نبود کدام یک زنده‌ایم و کدام یک مرده.

گفتی:«هنوز هستی»

گفتم:«زیاد هستم ، زیاد»

طعم خوشی ته گلویم مانده بود. انگار لب به سینه‌ی مادرم گذاشته بودم و پیاپی پستانش را می‌مکیدم. نفس‌نفس می‌زدم و سینه مادرم را رها نمی‌کردم. گاه سرم را  از روی سینه‌اش بلند می‌کردم. توی نی نی چشمانش نگاه می‌کردم. که چشم خمار می‌کرد. چند نفس عمیق می‌کشیدم دوباره صورتم را می‌چسباندم به سینه‌های بزرگ و گرمش و شیره جانش را می‌مکیدم.

سرت را گذاشته بودی روی سینه‌ام و به چشم‌هایم زل زده بودی. گفتم:«دلم می‌خواهد درآغوش تو بمیرم. دلم می‌خواهد در آغوش تو چالم کنند»

و حال در ذهن تو زنده شده بودم. دلم می‌خواست گوله‌ی برف می‌شدم توی دستت. و ازحرارت دستت قطره قطره آب می‌شدم.

از آسمان برف می‌بارید و شما به سفیدی برف نگاه می‌کردی و یاد پیرهن ابریشم سفیدی افتاده بودی که در رویاهات تن من می‌کردی و من به یاد کروات زرشكی رنگی می‌افتادم که بلد نبودی گره‌اش را درست ببندی.

بوم نقاشی را روی سه پایه سوار كرده بودم.

گفتم:«می‌خواهم تصویر سنگ هفتم را بکشم»

گفتی:«سنگ هفتم نماد چیست؟»

گفتم:«نماد بازی هفت سنگ، شما تا به حال هفت سنگ بازی کرده ای؟»

گفتی: «در کودکی»

گفتم:«این بازی یک بازی عاشقانه هم هست!»

گفتی: «یك، دو، سه، چهار، پنج، شش»

شش سنگ را روی هم چیده بودیم وسنگ هفتم گم شده بود. سنگ هفتم. سنگ آخر، سنگ پایان، سنگ پیروزی، سنگ وصال گم شده بود. همه چیز بستگی به سنگ هفتم داشت که دستمان نبود. کنار شش سنگ دیگر ایستاده بودیم به تماشا. همه چیز مهیا بود. اما نمی‌توانستیم سنگ هفتم را سر جایش قرار بدهیم.

 گفتم:«چرا اینطور شد؟»

آه کشیدی و گفتی:«سنگ هفتم را هرکس می‌آورد  ما برنده بودیم»

و به تصویر سیاه و سفید توی روزنامه نگاه کردی قطره‌ی اشکی گوشه‌ی چشمت نشست  گفتی:«ما خوب بازی کردیم اما نبردیم»

صورتت را به شیشه پنجره چسباندی و با حسرت گفتی:«تا به حال شده رویاهایت را دست کسی بدهی و او به بادت بدهد»

و ادامه دادی: «مثل قارچ از زمین می‌روئیدند»

همه چیزت را گرفته بودند. تنها من برایت باقی مانده بودم.

گفتی:«تو را هم از من گرفتند»

از آسمان سنگ می‌بارید.

گفتم: «سنگ هفتم دیگر هیچ‌وقت پیدا نشد؟»

گفتی:«از وقتی که دیوارها فرو ریخت تمامی سنگ‌ها زیرآوار دیوارها ماند. چه سنگ هفتم، چه شش سنگ دیگر»

و من  از شما دور می‌شدم.

گفتم:«سنگ هفتم را گذاشته‌ام کنار تا بعد ازمرگ بگذارند روی مزارم. می‌خواهم شعرمزارم را شما بنویسی این‌طور حس می‌کنم در تنهائی و غربت بعد ازمرگ با منی»

گفتم: «شما به حیات بعد ازمرگ اعتقاد داری؟»

گفتی:«من به هر چیزی که جاودانگی تو را در بر بگیرد ایمان خواهم آورد»

و من دور می‌شدم و شما هنوز به سنگ هفتم فکر می‌کردی و به شعری که باید بر آن کتیبه حک می‌شد.

گفتم: «کتیبه‌ام را شما بنویس»

گفتی:«می‌نویسمت» و صدایت در فضا ‌پیچید.

چشم‌هایم را كه باز كردم  شما را دیدم. شبیه سرو، هنوز بالای سرم ایستاده بودی.

بلند بالای قصه،  قصه داشت تمام می‌شد كه تو آغاز شدی. مثل چشمه جوشیدی. از سخت‌ترین نقطه سنگ. سنگی كه، سنگ گورم بود.

باران روی سنگ ضرب گرفته بود. خدا دف می‌زد. باد هو می‌كشید. نوح هنوز كشتی‌اش را نساخته بود و من هنوز دلم را نباخته بودم. شما هم در آستانه ایستاده بودی و پرنده‌ای روی شانه‌ات نشسته بود.

در دستت ارزن بود و میان نی‌نی چشمانت ابرها به‌هم می‌آمدند. تبسم كرده بودی وتوی دستت یك گلاب‌پاش نقره بود. هنوز بوی بهشت گمشده را می‌دادی.

 

+  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 0:48   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

* شب كه مي شد توي قهــوه خانــه اي جا مي گرفت ، جعبه توتونش را باز مي كــــرد ، مقــداري توتون لاي كاغذ مي پيچيد و تا بامداد يك بسته لِف مي كشيد .

يك شب عده اي شرور كتك ش زده بودند ، به او گفته بودند كه حرفه اش مشمئز كننده است و خواسته بودند كه بار و بنديلش را بردارد و از آن شهر برود.

تارزن بار و بنه ای نداشت ، تنهـا لباسي كه تنش بود و كيسه اي كــه سازش را پنــاه مي داد . او لطمه بسيار ديده بود و به رغم اين پيشامدها به روي خود نمي آورد .

رغبتي به رفتن و دور شدن و منزوي گشتن نشان نمي داد ، براي مدت كوتاهي دور مي شد ولي دوبـــاره باز مي گشت ، بغضش را فرو مي داد ، جدي تر فكـــر مي كرد و خامي ديگران را بي اهميت مي شمرد.

ديگران در موردش ناروا بسيار گفته بودند و او در تصادم با اين ناروايي ها هرروز شكسته تر مي شد، گاهي كه از جفنگ هاي مردم غم زده مي گشت به باغي خارج از شهر مي گريخت ، زير سايه درخت كُناري چمبره مي زد ، تارش را به روي پايش مي گذاشت و با سرانگشت سيم هــاي تار را نوازش مي كــرد . انگــار دستش در حال پريشان نمودن طُرة موي سياهي شده بود.

نگاه كلاپيسه شده اش را به نهر داريان مي دوخت و آواهاي شگرفي در ذهنش  نقش مي بست ، دگرگون مي شد . مضراب را روي سيم هـاي تار مي لغزاند و تار مي زد ... مي زد ... آنقدر ادامه مي داد تا دستش كــرخ مي شد و از تار وا مي ماند .

او وامانده بود ، مانند ني كه از نيستانش بريده باشند ، همچون ناف نوزادي كه ماما به مقراضش چيده و درخاكدان انداخته باشد ، پرت افتاده بود .

تارزن سيه چرده اي كه گوشش به تمام آهنگ هاي دل انگيز جهان آشنا بود . سازش دل انگيز بود و خودش دل انگيز نبود ، خودش مطرب بود ! *

 ..........

 ..........

 ..........

 

**ساية ي ابرها افتاده بود روي سيكا ، علف ها قد كشيده بودند روي ديوارهاي گلي كِنار پله . ويرانه آسياب شكم واكرده بود. آب به مرور خشت هاي آن را سائيده جلو مي رفت.

حفره هاي جدا از هم روي ديواره كوه ، گذرگاه آبهاي جاري شده بود كه آبشارگونه از آن بالا به رود خانه مي ريخت و با كف ناله در رود خفه مي شد .

سد گرگر بلند بود و عَدُل از آنجا به دوردست مي نگريست ، تارش روي دستش مانده بود و خودش آن بالا ، فقط روي بلندي ها بالا بود . هر كسي روي بلندي مي تواند بايستد و بالا نشين باشد .

نيروهاي دولتي پيروز شده بودند و شيخ خزئل تسليم شده بود . جشن باشكوهي از طرف كسروي رئيس عدليه خوزستان بر پا بود ، عده  زيادي در كنار قلعه ي سلاسل گرد آمده بودند .

 تارزن هم بود . عده اي بر مي گشتند و نگاهش مي كردند . حضورش در آن محل  متعجب شان كرده بود.

صداي كسروي بلند شد:

 " آقايان محترم ، همه مي دانيم كه خوزستان امروز دوره اي تاريخي را طي مي نمايد ، يك دوره اي را طي مي نمايد كه بايد در تاريخ اين سرزمين با حرف هاي برجسته و درخشان ضبط شود . باز بر شما بشارت مي دهم كه ديگر فلاح بيچاره براي تهيه ماليات نخلستان  دختر خويش را به قيمت بخس نخواهد فروخت، ديگر محصول رنجبر و زارع را منتفذين عرب و لر از دستش نتوانند گرفت ، ديگر حجره و دكان تاجر و سوداگر را اشرار در روز روشن غارت نخواهند كرد. شما محبوسين سي و چهل ساله قصر فيليه آزاد خواهيد گرديد و تو اي فيليه سياه ، اي باستيل خوزستان با خاك يكسان خواهي گرديد و تو اي خوزستان اي قطعه پر ثروت ايران! بارديگر سرتاسر مهد عدل و امان خواهي گرديد... "

مردي ريشو ، ريشش را خاراند . رو به تارزن جوان كرد و گفت :

"هي مطرب ، ببين چه خوب نطق مي كند . "

عَدُل پاسخي نداد و آب دهانش را قورت داد . مرد ريشو ادامه داد:

"اصلاً مطرب ! بدون دعوت آمده اي چيكار؟ آخر تارزن را چه به سياست،خرمايت را بخور و خرت را بران! "

مرد ديگري كه نزديكشان ايستاده بود كلاهش را جابجا كرد و يواش گفت :

" هنرمند بايد به سياست كار داشته باشد ...  زماني كه  صداها از ترس و خفقان خاموش مي شود  هنرمند مي تواند با هنرش حرف بزند "

تارزن گيج شده بود و فقط گوش مي كرد.

مردِ كلاهي ادامه داد:

"ببين تارزن ، اين  گروه هم براي ما كيسه دوخته اند.  آمده اند  و مي خواهند به شكل ديگري غارت مان كنند . به اسم جلو گيري از چپاول اشرار مي خواهند خودشان رسمي چپاول كنند. تا حالا غير دولتي بود ، حالا دولتي شده؟! "

مرد آبله رو گفت :

 "نه ديگر اوضاع تغيير كرده است.اين يكي با بقيه توفير مي كند. آمده امنيت را برقرار كند . ميداني امنيت يعني چه؟!  امنيت چيزي است كه مردم اين مملكت بهش احتياج دارند ...امنيت اين است كه تو زير سايه اش بنشيني و تار بزني ، بافنده ديبايش را ببافد و شاعر شعرش را نگارش كند! ببين به تاريخ نگاه كن كدام  نقطه را سراغ داري كه در طول 24 سال 25 حكمران عوض كرده باشد . آن هم نه با نوك قلم روي كاغذ ، بلكه با نوك شمشير و سرنيزه ، با قتل و كشتار مردم بي گناه. اين قلعه را مي بيني به خيلي ها ركاب داده ؟! "

عَدُل بهت زده نگاه مي كرد . كسروي خيلي وقت پيش نطقش تمام شده بود و سربازها با آن لباس فرم كه تنشان بود شق و رق ايستاده بودند . چند سربازِ قد كوتاه داشتند بين مردم مسقطي تقسيم مي كردند. عَدُل دست سربازي كه به او شيريني تعارف كرد را پس زد .

گرامافون روي ميز را روشن كردند . عَدُل جستي زد . گوشش را تيز كرد. صداي موسيقي شادي از گرام پخش مي شد و عَدُل قلبش تند مي زد . با خودش گفت:

" بگذار هر چه مي خواهند بگويند . من فقط به موسيقي گوش خواهم داد.  تمام اين حرف ها را باد خواهد برد اما اين صداي موسيقي در ذهن من جاودانه خواهد شد . "

گرامافون كه خاموش شد از جشن بيرون آمد و كنار كارون رفت، نشست  زير سايه پل شكسته شادروان . به رود نگريست كه با سرعت مي گذشت و به ماهي ها كه گاه از آب بيرون مي جهيدند.**

* قسمتی از یک داستان تحت عنوان "عَدُل تارزن"در مورد زندگي نوازنده اي جنوبی که در صدد هستم در اولين فرصت به پایانش برسانم.

 

+  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 15:52   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

"گاهي قصه و شعر ، شوخي ست. گاهي جدي است

گاهي هم بافنده اي بازيگوش در خيال ، كه راست و دروغ را به هم مي بافد"

                                                                                          سعید از برلین

 

 

آفتاب به سر آسمان زده بود. ميني بوس قديمي توي جاده اي تازه اسفالت شده داشت مي گشت و جلو مي رفت . نرسيده به پيچ كنار جاده ايستاد . مرد نابينائي حدوداً پنجاه و پنج ساله كه چشمهاش فقط سفيدي داشت با موهاي ژوليده و پيشاني بلند ، آهسته سوار شد . لباس چرك سربازي تنش بود. يك عصاي چوبي دستش بود و يك گوني كثيف و چرب، پر از آت و آشغال بر روي شانه اش.

صورتش را به سمت بالا گرفته بود. صدايش توي ميني بوس پيچيد . صدايش بم بود :" سلام  قربان ، مي دونم كه تنم بو مي ده . پس روي صندلي نمي شينم تا صندلي بو نگيره . مي نشينم روي كرسي اين وسط . شما هم كرايه كمتر بگير ، راننده جان! "

راننده توي آئينه نگاهش كرد و پوزخندي زد.

ميني بوس راه افتاد . شيشه ميني بوس پرده نداشت و از پشت آن نور آفتاب به داخل مي تابيد . صيدال صورتش را چرخانده بود به سمت نور . خيره ي آفتاب بود و اصلاً پلك نمي زد.

پيرهن چرك سربازي براي تنش تنگ بود . پيرهني كه معلوم نبود از كجا پيدا كرده بود . شايد كنار خيابان. آخر بعضي از سربازها وقتي سربازيشان تمام مي شود لباسهاي سربازي را زود از خود دور مي كنند . پرت مي كنند يك گوشه و يا به آتش مي كشند.

صيدال هر روز مي آمد شهر . موقع پياده شدن اول كنار خيابان بدون وضو نمـاز مي گذاشت . بعد ول مي شد توي خيابان . صيدال كور مادر زاد بود . اين را خودش مي گفت اما مردم چيز ديگري مي گفتند . شايع شده بود زماني كه صيدال سرباز بوده ، يك سرهنگ اين بلا را سرش آورده است.

مـردم مي گفتند ظاهـرش شبيه گداهـاست و گرنه زمين كشاورزي و ملك و املاك پدري زياد دارد . مي گفتند صبح ها راهي شهر مي شود به گدائي و شب ها بر مي گردد به ده و روي زمين هاي خودش مي خوابد .

مرد جا افتاده اي كه روبروي صيدال نشسته بود از او پرسيد: " واسه چي رفته بودي شهر؟ "

صيدال گفت :" رفته بودم شهر خدمت آقايان امداد ، دست به دامن شان بشم ، ببينم شايد ماهيانه يه مواجبي برام بريدن. اميدوارم كه لطف شون شامل حالم بشه . مي خوام مواجبم رو ماهيانه جمع كنم و بعد به خود برادرهاي امداد بگم تا يه زن واسم پيدا كنن. زني كه همه چيزش مثل خودم باشه ، بجز سن و سالش . اگه سي و پنج ساله تا چهل ساله باشه بهتره ... نه جوانتر نه پيرتر ! ... البت دوست دارم بوي خوبي هم بده و پوست تنش نرم باشه ... همين"

صيدال نشسته بود . همه زل زده بودند به او . صيدال زل زده بود به آفتاب و پلك هم نمي زد . گاهي كه ميني بوس با ترمز ناگهاني تكان مي خورد . صيدال پايش را محكم كف ماشين مي زد تا تعادلش را حفظ كند.

مرد سرخ و چاقي كه چهــره اش شبيه قصاب هـــا بود با نيشي باز خنديد . گفت:" صيدال تو از كجـا مي دوني كه بوي خوش و پوست نرم چي هست ؟ تو مزه زن رو چشيدي ؟ هي صيدال ... تا به حال كسي را بغل زدي؟ "

صيدال به طرف صدا چرخيد . آب دهنش را قورت داد و گفت: " اگه هيچكس رو بغل نكرده باشم تو بغل مادرم كه بودم ؟! ... توي آغوشش شير كه خوردم؟! ... بوي تنش رو حس كردم و به تنش هم دست زدم"

و همين طور كه سعي مي كرد تعادلش را حفظ كند گفت:

"تازه....آن وقتا كه جوان بودم و مثل حالا به اين روز نيفتاده بودم يه كسي منو بغل كرد. خوابيده بودم توي طويله ، يك دفعه ديدم يه چيزي روي لبمه ، گرم و خيس ... دو تا دست اومده بود توي موهام . منم خودم رو به خواب زدم . او ادامه مي داد . پهن شد روي پاهام . نفس داغي داشت . خون پريد توي رگام . اما باز خودم رو به خواب زدم ...آخيش ... من يه جوري شدم اونروز . خودم هم نميدونم چه جور . نمي دونم كي بود ، چي بود. اما هر كي بود جوان بود و بوي خوبي هم داشت . پوست تنش هم نرم بود. خيلي نرم! ... بعد هم قيژ كشيد ، رفت ... و من سالها در انتظارش توي طويله مي خوابيدم . اما ديگه هيچ وقت نيومد ... نيومد... "

مسافران ميني بوس سكوت كرده بودند.

صيدال گفت :"راستي شما مي دونين چرا مادرم منو توي طويله زائيد ؟ مي دونين چرا كسي زن بهم نداد؟ آخه... من گدام اما گدا زاده نيستم ! پدرم خيلي مال داشت كه برادرم بالا كشيد و دختر چهارده ساله گرفت . حالا پسرش هيجده سالشه و رفته سربازي... راستي اگه من زن بگيرم و بچه ام بشه . اُنوقت بچه ي من ميشه گدا زاده ؟ و اين بد ميشه براي  بچه ي من ، نه؟!"

مسافران زير لب مي خنديدند . راننده ضبط صوت ماشن را روشن كرد. صداي دي بلال پيچيد . صيدال ناگهان تكاني خورد . آهي عميق كشيد و گفت : " اوف " و با آهنگ سر  جنباند. در آن لحظه از همه مسافران سر مست تر بود و از آوازي كه پخش مي شد حظ مي برد.

 

ميني بوس ايستاد. صيدال پياده شد با تقلا خودش را كنار كشيد و ميني بوس راه افتاد و صيدال تنها و بي كس . بدون هيچ راهنما و مراقبي . گوشهايش را تيز كرد . صداي ماشين نمي آمد . از عرض جاده گذشت و راه افتاد به سمت جاده ي خاكي و نمناكي كه به ده ختم مي شد.

 

صداي سگ هــاي گله مي آمد . صداي ماغ گاو ، صداي گندم هـا كه در باد شانه مي خوردند. و صداي گام هاي صيدال كه براي رسيدن به طويله ، با شوق روي جاده نمناك قدم برمي داشت.

+  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 19:43   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

1

پائيز بود . برگ ها هنوز به تن شاخه ها چسبيده بودند و گلهاي سوري بر بوته ها كرشمه مي آمدند . شاخه هاي درختِ كُنار به ميزباني گنجشك هاي آواره قد خم كرده بودند . هوا به خنكي مي زد . گربه ها نيز مانند هميشه در اين فصل فريب خورده بودند و خيال مي كردند اول بهار است و روي ديوار پي جفتشان دوان بودند و صداي جيغ شان شب ها ، زنان و مردان را مي آزرد و مشق شب ِ تنهائي و خلوتشان را خط مي زد.

 شب ، دل آسمان پُر از ستاره هاي چشمك زن بود . بچه ها با لالائي خوابشان برده بود و در ذهن پدران و مادرانشان هرثانيه بيشتر مي شدند. و جا را در چهار كنج خانه به تنگي مي كشاندند.

دور از اين خانه ها و دور از اين بچه ها مردي بود كه بچه دار نمي شد. صورت به صورت زني كه لج كرده بود و خسته و خشن به نظر مي آمد.

مرد همانطور كه جفت زن دراز كشيده بود گيسوان زن را نوازش كرد ، لبخند زد و جوري كه زن خوشش بيايد گفت:

 " نرگسم امشب چته ، ترا به خدا بازي در نيار ، تنم كم طاقته ، جَلدي باش ، بيا داغم كن "

نرگس بالا تنه اش را از زير ملحفه بيرون كشيد . پيرهن صدف پوشيده بود با يقه اي از تور . روي متكا نشست . موهاي آشفته اش را پشت سرش جمع كرد و يك گيره از زير متكا بيرون آورد و به آنها دوخت.

با چشمهاي سياهش كه براي آن صورت ظريف كمي درشت به نظر مي رسيدند به مرد نگاه كرد و انگار مي خواست آب توي دهانش را قورت بدهد گفت :

" كه چي ؟ ها ! كه هي كنار هم ، تو بغل هم كش و قوس بيائيم و آخر سر هم هيچ به هيچ ؟! . مي داني مراد!  تازگي حس مي كنم از توي چارگوشه دلم يه چيزي گم شده . انگاري گشنمه . هر چه هم غذا كوفتِ زهر مار كنم . باز هم سيري نداره ، مثل يك زمين شخم خورده دلم مي خواد كسي توي دلم گندم بپاشه. مدت هاست نوك سينه هام درد مي گيره ، انگاري از نوك اونا مي خواد شير فواره بگيره . وسطاي دلم آتيشه ، انگار آتشفشاني بعد از سال ها خاموشي مي خواهد گدازه هاش رو بيرون بريزه. وقتي كه تو نيستي . توي تنهائي يك كسي با صداي ترسناك بهم مي گه آرزوي بچه رو به كوري مي برم ".

مراد خنده تلخي كرد. دندان هاي سفيدش از پشت انبوه سبيل سياه پر پشتش بيرون آمد . حوصله بحث نداشت. بازوي سفت نرگس را بين انگشت هاي دستش گرفت . نبض تند ِ بازوي نرگس تا عمق وجودش پيش مي رفت و مراد آن را حس مي كرد.

هيجان و درماندگي هاي نرگس را بهتر از هر كسي مي فهميد و مي دانست وقتي هر روز سر كلاس درس با آن شاگردان كوچك و معصوم روبرو مي شود بر او چه مي گذرد . و هر بار كه از مدرسه به خانه باز مي گردد آرزوي داشتن فرزند را با خود به خانه مي آورد.

تلاش نرگس را ديده بود وقتي كه بارها سعي كرده بود . به جاي سركوب احساس مادرانه اش ، آنرا نثار بچه هاي مدرسه كند و خود را به شكلي تخليه بكند.

نرگس، بي دريغ عواطف مادرانه اش را به پاي آنها ريخته بود. اما يك چيزي مدام بين او و دانش آموزانش فاصله مي انداخت و گوئي اين تلاش فايده اي در بر نداشت .

مثل طفلي بي مادر از مشاهده و شنيدن نجواهاي در گوشي مادر و فرزندي منقلب مي شد. وقتي مي ديد مادري براي بردن فرزندش به مدرسه مي آيد ، اشك توي چشمهاش مي نشست .

از آن روزي هم كه خواهرش صاحب اولاد شده بود . حس مادر شدن در او تقويت شده بود . به بيمارستان رفته خودش بچه خواهرش را تحويل گرفته و براي اولين بار حمام كرده بود. تا مدت ها كه خواهرش دوران نقاهت را سپري مي كرد . از مدرسه مرخصي گرفته بود . خودش را با تر و خشك كردن بچه سرگرم  مي كرد . بچه  را به سينه اش مي چسباند و بو  مي كرد . با چشمهايش محو حركات دست و پاي كوچك او مي شد.

از روزي كه آن نوزاد را برروي دامن گرفته بود ، هوائي بچه شده بود. نه بچه خواهر يا كس ديگر . بچه خودش و مراد . بچه اي كه جنس صدايش جنس صداي خودش باشد و نگاهش مثل مراد باشد و مثل او عاشق باشد و مثل او براي رسيدن به معشوق بي محابا سرش را به ديوار بكوبد ، مثل او راه برود و مثل او موقع خنديدن گوشه لبش چال بشود.

مراد هم مدتها بود كه حس پدر شدن را در خود كشته بود و بارها در خلوتشان به نرگس گفته بود كه اگر مشكل باروري هم نمي داشت فكر اينكه وسيله آمدن كودكي به اين دنيا باشد دچار وسواس و ترديدي فلسفي اش مي كند.

او اصولاً اعتقاد داشت كسي كه هنوز تكليفش با نسل خودش روشن نشده است و خود هنوز اندر خم يك كوچه است و هنوز خودش و همسرش به آن حد كمال مادي و معنوي نرسيده اند كه خوشبختي ، سرزندگي و مفهوم آرامش را احساس كنند دليلي ندارد كه بخاطر احساسات غريزي و عاطفي ، كس ديگري را روانه اين دنياي بي سر و ته بكنند. در ضمن او به شكلي هنوز خودش را بچه مي دانست ، كودكي كه ريش و سبيل در آورده بود و بجاي محصل بودن حالا معلمي مي كرد.

زماني هم كه نرگس نظريه عشق به فرزند را پيش مي كشيد او مي گفت عشق هم سهم ماست . مائي كه به اجبار پا به عرصه هستي گذاشته ايم . و براي اينكه از درد ها و مشقت ها فرار كنيم به دامن عشق پناه مي بريم و عشق براي ما حالت افيون دارد . در ضمن كودكي كه هنوز به دنيا نيامده احتياج به عشق ندارد. هر كودكي كه به اين دنيا پا مي گذارد قرباني است كه به مسلخ آورده مي شود.

و گاه كه مراد در اين بحث زياده روي مي كرد نرگس به ترديد مي افتاد كه نكند مراد بلائي به سر خود آورده باشد .

 

مراد به جانب زنش خَم شد. شانه او را لمس كرد . داغ بود . با صدائي لرزان گفت: "ستون وجودم . بازي در نيار . دست هام به انتظارته "

نرگس به نامعلومي چشم دوخته بود و انگار صداي مراد را نمي شنيد.

مراد با صداي پر التماس گفت : "خوب با اين حرفهايي كه زدي تا اندازه اي به معناي نهاني صحبت هات پي بردم خوب اگر خواسته تو اينه ، از من جدا شو و برو يه..."

اشك توي چشم هاي نرگس حلقه بست . گيره موهايش را باز كرد و باز موهايش آشفته شد زير ملحفه خزيد . جفت مراد دراز كشيد و به آرامي گفت :"كاش نقص از من بود و تو آنوقت مي توانستي زن بگيري . آن وقت او بچه اش مي شد و ما بچه را خودمان بزرگ مي كرديم . اما حيف از اينكه تو بچه ات نمي شه و حيف كه من زنم و تو مرد."

نرگس شانه هاي استخواني مراد را بوسيد و يواش گفت: "اما با اين همه تو از بچه برايم عزيز تري ... بيا بيا .. داغ داغم ، بيا بهم دست بزن . شايد فردا باران ببارد."

 

2

صبح شده بود . زمين ها شخم خورده بود و كشاورزان به زمين ها گندم پاشيده بودند.

از روي پل، رودخانه كارون ديده مي شد كه بالا آورده بود و به گِل ، آلوده مي رفت.

به كجا ؟ هنوز هيچكس نديده بود . بچه مدرسه اي ها تو ي كتاب هاي درسي خوانده بودند و يادشان رفته بود.

 باران، پل را خيس مي كرد روي پل آب زيادي جمع شده بود.  نرگس روي پل ايستاده بود و آن سو تر مراد بر ترك موتور سيكلت انتظار او را مي كشيد.

پاچه شلور نرگس گلي شده بود و با حسرت داشت به قطرات درشت باران كه دم به دم شدت مي گرفت نگاه مي كرد و مي ديد كه قطرات بي صبرانه خود را به تن گل ِ آلود رود مي كوبند. و رود بارور مي شد.

ناگهان احساس كرد دلش مي خواهد تمام قطرات باران را بنوشد . شايد آتش دلش ديگر بيش از اين ديلق بپا نكند .

موهاي مراد خيس شده بود و چشم هاي خندانش را دوخته بود به نرگس.

مراد گفت: " ديشب گفتي كه امروز بارونه و من باورم نشد . بيا سراپا خيس شدي بيا جلدي سوار شو و كمرم را سفت بچسب "

نرگس  همانطور سوار مي شد گفت : " وايسادنم به عمد بود . خواستم اين بود كه زير بارون باشم و به كارون نگاه كنم . حالا ديگه به بارون و كارون هم حسودي دارم "

مراد گفت : " تو به اين مي گي بارون؟ اينكه بارون نيست سِتيره . اين كه كارون نيست غَضبِ  "

و هندل زد . پل زير پاي آنها مي لرزيد . نرگس كمر مراد را محكم گرفت . مراد خيس بود.

 

3

جهان داشت در چشم هاي نرگس و مراد غرق مي شد.

 

4

رودخانه گل آلود بالا خزيده بود و روي جاده و زمين هاي شخم خورده را پوشانده بود . اتومبيل ها پشت سر هم رَج بسته بودند . پشت پلي شكسته . راننده ها دور جواني گرد آمده و با بهت و حيرت به واگويه هايش گوش مي سپردند.

جوان به شكستگي پل اشاره مي كرد و مي گفت :  " خودم با اين دوتا چشمم ديدم . دو نفر بودند . سوار موتور . پل كه بريد. پرت شدند توي آب . صداي جيغ زنه هنوز تو گوشم هست . شما را به خدا تا به حال كسي چنين پائيزي به خوزستان ديده؟ "

 

5

آب تقريباً فرو كش كرده پس رفته بود. غواص ها به جستجوي اجساد غرق شده سوار بر قايق هاي موتور دار شكم رود را پاره كرده بودند و پس از جستجو خسته به خشكي مي آمدند.

فقط توانسته بودند جسد زني را از آب بگيرند و از جسد مرد اثري نبود. گوئي رودخانه تنها مرد را باخود برده بود.

از دور صداي "رود رود " مي آمد.

جسد نرگس را به روي كفي قايق گذاشته بودند . پيرهنش پاره شده بود و گيسوان آشفته اش روي سينه اش را پوشانده بود . صورتش گرد شده بود . پلك هايش با مژه هاي بلند روي هم افتاده بود و قطرات آب روي ابروهاي تازه اصلاح شده اش مي درخشيد. لبش به كبودي مي زد و قطره هاي خون مرده بر روي لبش خشكيده بود.

آسمان لچك انداخته بود و زير سايه ابرها رخ نرگس شباهت زيادي پيدا كرده بود به رخسار مادري كه به انتظار تولد اولين فرزندش آرام خفته بود . شكم نرگس بالا آمده بود. او آبستن شده بود.

 

 

+  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 14:35   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

تلفن زنگ خورد.

:نامدارخان حالش اصلاً خوب نيست.

 

نيم ساعت بعد آنجا بودم.

نامدارخان توي حياط خانه روي فرش نشسته بود و سيگار مي كشيد . مثل برف سفيد شده بود. و بي بي آنطرفتر سيب زميني پوست مي گرفت.

توي چشم هاي پيرمرد نگاه كردم ، انگار چشم هايش سياهي نداشت. پنچ دقيقه زمان گذشت تا مرا شناخت.

بي بي: حميد آقا خيلي خوب كردي آمدي ، ديگر پيرمرد ديوانه ام كرده ، ديوانه شده و مرا هم دارد ديوانه مي كند. ديشب از من مي پرسد بي بي تا حالا چند شوهر كردي؟! امروز هم توي دستشوئي مانده بود و نمي توانست شير آب راببندد . مدام با خودش حرف مي زند.

پيرمرد لبخندي مي زند و مي گويد: بي بي يكسالي مي شود كه از آن شيريني ات به من نداده اي!

پيرزن با عصبانيت مي گويد : بي حيا مگر رمقي هم برايت مانده ؟ و با شرم نگاهش را از من مي دزدد.

پيرمرد: تا توی گور هم برای بعضی چيزها رمق هست! و باز می خندد.

بي بي: حميد آقا به نظر شما بهتر نيست همه چيز را بفروشيم و به اصفهان برويم؟ لااقل آنجا هوا گرم نيست . ما هم كه بازنشسته ايم ، فرقي نمي كند كجا بميريم.

پيرمرد: آره ، وقتي من مُردم در اصفهان پيرمرد زياد است. و مي خندد.

بي بي: خيالت راحت ، زني كه مواجب بگير باشد نياز به مرد ندارد . نياز به ازدواج مجدد ندارد . خيالت را همين حالا راحت كنم بعد از تو آسوده گي ام را با هيچ چيز عوض نمي كنم. و سرخ مي شود.

از بي بي  پرسيدم : چرا دكتر نمي بريش؟

مي گويد: تا توي حمام هم به زور مي برمش ، پيرمرد نمي تواند روي پاهايش بايستد. و به سمت دالان مي رود.

 

در اتاق باز بود و از لاي در ، قاب عكس جواني هاي نامدار خان ، داشت به من لبخند مي زد . با خودم گفتم نامدار خان دارد خودش را براي مرگ مهيا مي كند.

 

صداي بي بي از دور مي آمد: نمي ميرد تا از دستش راحت بشوم.

 

+  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 11:59   حمیدرضا سلیمانی  | 


موهام بلند شده بود، موهایی كه نذر شده بود روی شانه‌هام ریخته بود، و مادر هروقت به آن‌ها شانه می‌كشید، می‌گفت: «یا امام هشتم.»
آن‌روزها به كودكستانِ ِ لاله می‌رفتم؛ بازی، رقص، شادی و شعرهایی كه اكنون از یاد برده‌ام و خانم مربیِ قد كوتاهی كه دامن بلند می‌پوشید و عینک ته استكانی می‌زد و همیشه كتاب و اسباب‌بازی دستش بود.
بیشتر خانه‌ها آن روزها قدیمی بود و روی دیوا‌رها علف سبز می‌شد. كوچه‌هایی تنگ، آن‌قدر تاریک كه من برای آن‌كه بترسم، هر افسانه‌ای را از افسانه خواهرم، باور می‌كردم: «یه‌سردوگوش» و چقدر طول كشید تا فهمیدم "یک‌سر دوگوش" خود آدمی‌زاد است!
آن‌روزها مثل ِ سلیمانِ نبی، با مورچه‌ها حرف می‌زدم و هرجا كفش‌دوزكی می‌دیدم بهش می‌گفتم برود دایی‌ام را بیاورد. و به مرغ‌های همسایه التماس می‌كردم تخم دو زرده كنند. 
روزهایی كه از توی حیاط، به لبه‌ی دیوار پشت‌بام چشم می‌دوختم و خیال می‌كردم آسمان ِ آبی، پایین آمده و به بام خانه‌ی ما چسبیده است.
آن‌روزها، مادر كه همیشه غذاش روی اجاق گاز بود، یك استكان آب روی سنگ‌فرش كف حیاط می‌ریخت و می‌گفت:«حمیدرضا، مامان بدو برو از مغازه‌ی سیدجلال، یه بسته سیگار بگیر و قبل از آن‌‌كه این آب خشک بشه برگرد.»
و من پله‌ها را یكی‌درمیان می‌پریدم تا قبل از آن‌كه آب خشک شود بازگشته باشم، و همیشه سریع‌تر از آفتاب خودم را می‌رساندم.
من در خانه‌ای بزرگ می‌شدم كه آسمان، خود را به بام آن رسانده بود، خانه‌ای كه امروز دیگر نیست و هیچ پرنده‌ای روی دیوارهایش تخم نخواهد كرد.
سال‌هاست كه مادرم رفته، انگار رفته برای من سیگار بخرد، یك لیوان آب ریخته‌ام روی مزارش، خشک شده و او هنوز برنگشته است.

                                 

+  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 11:57   حمیدرضا سلیمانی  |