تبليغاتX
حمیدرضا سلیمانی
به ابری چشم دوخته‌ايم كه باران ندارد، به ستاره‌ای كه سرنشين، به امام‌زاده‌ای كه معجز، به شامی كه سحر و به چشمی كه سو.
+  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 12:25   حمیدرضا سلیمانی  | 


معشوق
باران ِ روی برگ است

+  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 16:8   حمیدرضا سلیمانی  | 


 ديار ما 
          باران
               به بوی گيس ِ زن است كه می‌بارد

+  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 13:38   حمیدرضا سلیمانی  | 


زیر چترت می‌ایستم
و از لابه‌لای موهات به گوشه‌ی خیس خیابان نگاه می‌کنم

+  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 11:16   حمیدرضا سلیمانی  | 


هر پنجشنبه کنارش می‌نشینم
تو بگو از سنگ صدا در می‌آید و از او نه!

+  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 14:11   حمیدرضا سلیمانی  | 


موهايت را
باز می‌كنی
دستانم را می‌گشایم
زير باران...
خدا خيس می‌شود

+  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 14:7   حمیدرضا سلیمانی  | 



گفتی: «مرا فراموش کردی؟ نه؟ ای کاش...»
می‌گويم: «مگر می‌توانم فراموش كنم، اولين مخاطب اين خانه را؟
اولين شاهينی كه روی شانه‌هام نشست تو بودی
بعد پر كشيدی در باد و باد به گردبادِ فراموشی‌ات انداخت
حالا روی شانه‌ی كدام شاعر نشسته‌ای؟ طرح نقاشی كدام صورتگری؟
گمنام‌ترين شاعر جهان من بودم، يادت هست؟ آفتابی ‌كه به دنبال سايه‌اش راه افتاده بود...»

+  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 19:38   حمیدرضا سلیمانی  | 



بارها خیره شده‌ام به سادگی پروانه‌ها
كه ساده در باد می‌روند
از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر
از ارتفاعی به ارتفاع دیگر
وقتی‌كه مثل كاغذ در باد تا می‌شوند
وقتی‌كه روی سطح آب راه می‌روند
وقتی‌كه رویِ بندِ رخت
روی لباس‌های نازک و نم‌دار تو می‌نشینند
و با بوی تو می‌آمیزند
تب می‌كنند و بی‌تاب از این شانه‌ به آن شانه‌ی باد می‌نشینند
كوتاه است عمرشان
كوتاه‌تر از عمر شبنمی كه بر گلبرگ‌ها می‌نشیند

+  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 14:19   حمیدرضا سلیمانی  | 


می‌آيم و می‌روم، باز تو بر ايوان نيستی

+  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 13:34   حمیدرضا سلیمانی  | 


   

شمع هم اگر بود تا به حال کوتاه شده بود

تو اما می‌سوزی و قد می‌کشی

 

+  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 12:46   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

پنجره را باز كن

شاید خدا این بار

در هییت یك زن، گل نیلوفر را

به تو تعارف كرد؟!

 

+  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:25   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

حالا می‌توانم تنهایی‌ام را

این گلدانِ پیچكِ هزار گره را

از گوشه‌ی تاریک و نمور طاقچه بر دارم

بگذارم‌اش كنار ِ پنجره‌

تا با آب و آفتاب و نسیم، جلا پیدا كند؛

تا جایی ‌كه، گُل بدهد و شب‌ها بپیچد به دور ماه

 

+  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:24   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

و بهار را دیدم

بر تركِ اسبی چوبی

می‌رفت به آن‌جایِ بی‌جا

 

بعد از این روزگار

سه فصل بیش‌تر نخواهد داشت

 

+  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:0   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

و پنجره، پشتِ پنجره باز می‌شد
و از دريچه‌ی هر پنجره
، نگاه می‌كردی
با آبی
آسمان، در چشم‌هايت
سكوت
، جاودانه‌ات می‌كرد
که چون بودا
، قد کشيده بودی تا درخت
تاصبح
، تا افق


نگاه می‌كردی و دسته‌گل ِ نرگس من‌را
، آب برده بود

و من، با باری از کتاب
به تو مصلوب می‌شدم
و تو
، هزار پنجره، در هزار پنجره بودی

هزار پنجره‌ی تو در تو
هر روز به
شمايلی

که من چراغ راه داشته باشم
که من وسوسه‌ی راه داشته باشم
که من
اميد راه داشته باشم

 

+  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:51   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

از آن‌ور باغ تا این‌ور باغ كه می‌آمدم، به تو فكر می‌كردم

صدای تو جایی میان خش‌خش ِ برگ‌ها گم بود

به عریانی درخت‌ها نگاه می‌كردم

و به ماه

كه از میانِِ اسكلتِ دو درخت، روی سطح آب افتاده بود

به تنهایی تو فكر می‌كردم

و به تافته‌ی مویی كه در باد می‌وزید

به عمق ِ عشق، كه با تو آموختم‌اش

عشقی كه تاجِ عقلم شد

 

و حالا تو در انبوه بیکرانه‌ی دانا‌یی 

حافظِ بی‌دیوانِ من بودی

سرگردان

جایی میان باد

جایی میانِ همهمه‌ی برگ‌ها

از آن‌ور باغ تا این‌ور باغ

تا بركه‌ی آب

گفتیعزیزم حمیدرضا، او رفته، برای همیشه رفته»

نقشِِ همه‌ی‌ نقاشی‌هات بود كه رفته بود

گفتمتا كِی خیال‌اش را در آغوش می‌كشی؟»

گفتیتا هستم»

آغوش باز كرده بودی كه ببندی‌اش، و باد امانت را بریده بود

«در آغوش می‌بندمت، نرو»

باد، تنه‌ی لاغر ِِدرخت‌ها را خم می‌كرد

و نم ِگونه‌هات را می‌گرفت

كاری از من ساخته نبود

جز آن‌كه حیران نگاه كنم

به خورشیدی

كه به دور ماه‌اش می‌چرخید

 

+  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 7:0   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

دارم به زانوهای خسته‌ی تو در برف فكر می‌كنم

به برق چشم‌هات

به تنهایی‌ات كه هر لحظه یك خدا می‌آفریند

به هزار پنجره‌ی گشوده در پیش چشمت

و نسیمی كه با بال پرده‌های سفید بازی می‌كند

دارم به قدم‌های خسته تو فكر می‌كنم

به راه رفتنت در برف

به انتشار صدات در باد

به هزار كوچه‌ی بن‌بست پیش رو

دارم به تو

و به خدایی كه گویی

هرگز نبوده است فكر می‌كنم

به تو كه از سرما خود را در آغوش می‌كشی

دارم به خرگوش‌های بازیگوش فكر می‌كنم

كه در كنار تو

از روی برف‌‌ها می‌گذرند

دارم به گوله‌های برفی

آدم‌های برفی فكر می‌كنم

و به حرارتِ دست‌های تو

 

سال خوبی پیش رو داشته‌باشید. به قول آقای معروفی:

به همان اندازه‌ای که حق شماست.

 
+  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:42   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

از پشت ِ پنجره صدايت را می‌شنوم

انگار كه درختِ نارنج،‌ دوباره گل كرده ‌است

رد بوی گل‌ها را می‌گيرم تا زير درخت

بعد گم می‌شوم در تاريكی ته كوچه

بوی بهار با من است

با خش خش ِ برگی كه هنوز، روی ديوار كشيده می‌شود

 

+  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 8:31   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

منتظرم كه بيايی و خط بكشي روي ديوار و بروی

من بمانم و انبوه خط‌ها  كنار ديوار

و به پنجره‌ای مشغول شوم كه روزي از بين آجرها گشوده خواهد شد

منتظرم كه بيايي تا دوباره مخلوطي از بوی تو و سيگار حجم اتاق را پر كند

منتظرم كه بيايي

پا بگذاری روی فرش

گوشه گوشه‌ی اتاق  راه بروی

تا بعد به هر كجا كه خيره شدم   تو ايستاده باشی

 

+  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 10:52   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

بگذار كه بی‌‌وضو از در اين خانه وارد شوم

چرا كه آب می‌‌شويد

بوی گُل را از دست‌هام

 

+  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 22:57   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

کنار پل خواجو ایستاده‌ام

دست در زلف ِ زاینده‌رود

جهان، پیش ِ چشمم

نصف می‌شود

 

 

 

+  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 22:39   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

به او كه، همه ي وجودش از قلب بود

 

نوعروس ِ قصه، ايستاده بود بر درگاه، دست در دست مردي كه نبض دستش را مي شناخت. وقت رفتن بود، از خانه ي پدري به خانه ي بختي كه، پنجره هاش باز مي شد به باغ انار.

از صبح تا پسين، پاي كوبي و شادماني بود و اينك اشك، كه بي اختيــار روی گونه هاش سُر مي خورد.

وقت رفتن بود. نوعروس ايستاده بود و نگاه مي كرد به پشت سر، كه همه خاطره بود، كه همه بازي كودكـانه بود. نو عروس پاي رفتن نداشت. پاهاش در دامني از تور پيچ مي خورد.

 

برادر، دورا دور نگاهش مي كرد. سفيدي چشم هاش قرمز بود:

« چه زيبا شده اي خواهـر »

تاب غربت خواهـر را نداشت انگــار. دستمال سبز، در دستش مچــاله مي شد.

صداي دُهل و سُرنا در هم آميخت.

اشك چشم هاش سُر خورد تا گوشه ي لب. لبخند زد. دستمال سبز را بالا گرفت و تكان داد.

پا كوبيد. سنگ زير پاهاش مي شكست.

برادر به رسم نياكان مي رقصيد.«يك گام جلو، يك گام عقب، شانه به شانه ي هم. دست ها زنجير هم، حلقه ي شادي گِرد دامن ِعروس» آرام آرام، غمي ناشناخته در ذهنش خانه مي كرد. نزديك شد. دست هاش را گِرد كمر ِخواهر حلقه كرد.

چيزي درون سينه ي نوعروس فرو ريخت.

 

 

دُهل ديگر نكوبيد. سُرنا خاموشي گرفت. پاي نوعروس ديگر، در تور نپيچيد.

پَر شالِ نو عروس، دستمالي سبز، پُر از نبات بود.

برادر اما ديگر نبود.

 

 

+  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 13:46   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

مه بود كه به پشت پنجره ي خانه ات رسيدم.

باران باريده بود يا تو گريه كرده بودي كه اين همه شيشه ي پنجره خيس بود!؟

شايد هم گلها ، ها  كشيده بودند و شكل آهِ شان افتاده بود روي شيشه!

پنجره بسته بود . زدم به كوچه.

مي دانستم كه نيستي. تا بامداد هم اگر بگردم و جستجويت كنم پيدايت نخواهم كرد.

تا شب در خيابان پرسه مي زدم، نه به جستجوي تو ، كه بودي و حضورت را حس مي كردم!

من به جستجوي خودم بودم.

تنها بودم و نسيم صورتم را نوازش مي كرد.

گوشه اي نشستم و اين بار براي خودم آواز خواندم.

« تا به حال براي خودت آواز خوانده اي؟ »

« تا به حال دلت براي خودت تنگ شده است؟ »

باران ريز ريز مي باريد و آسمان براي باريدن از كسي اجازه نمي گرفت.

خيالت قيژ كشيده بود توي ذهنم و صدايم در گوش شب مي پيچيد:

« كجا پيدايت كنم ، كجا ؟! »

ترا در مه گم كرده بودم  و خودم را مي ديدم كه در راه ِ شب بودم .

 

□□□

 

« كي بر مي گردي ، كي؟

تا كجا رفتي كه پيدات نيس . تا كجا؟

چند روز ِ كه رفتي ؟

همه ي پنجره ها رو دونه دونه وا كردم. هيچ ردي از تو نيس. هيچ نشوني از تو نيس.

با خودم مي گم شايد از اول نبودي و من خيال كردم كه بودي!

شايدم ترو  توي خواب ديدم!؟

ولي اگه خواب ديدم. چرا خوابت از سرم نمي ره ؟ چرا فراموشم نمي شي؟

چي شد كه دوباره گم شدي؟

چرا گمت كردم؟

اصلاً از اولش بودي؟

حتماً بودي كه حالا گمت كردم !

كجا پيدات كنم ، ها؟

مي گن هيچ جا دنبالش نگرد .

مي گن دَسِتو  گاهي روي قلبت بزار و بشمار

صداي پاشو بشمار كه قدم به قدم نزديكِت مي شه و قدم به قدم از تو دور مي شه .

بودنت يه اتفاقه كه هيچ وقت رُخ نمي ده

نبودنت اما هميشه هس ، اونقدر كه بودنت رو تائيد مي كنه

تا حالا نبودن ِ كسي ، اين همه بودنشو ثابت كرده؟»

 

+  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 17:3   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

به احترام ِ آساره عطاری* شايد كه برگردد

 

این همه پنجره  و گلدان

این همه درخت و تنهایی

و سكوت؟!

تا کنون درخت‌های بلوط  را

با  تصنیفی از قدیم می‌شناختم

این روزها اما

از پشتِ هر درختِِ بلوط

ماه بیرون می‌آید

و به هر شاخه‌ی درخت بلوط

هزار ستاره‌ی قرمز

آویخته است

 

□□□

 

این که مدام به سینه‌ام می‌کوبد* 

قلب نیست

ماهی  کوچکی است که سال‌ها

به جای قلبم نشسته است

ماهی کوچکی که گاه

 دیوانه می‌شود

حالا من و یک عالمه دلتنگی

و یک ماهی

 که دارد نهنگ می‌شود

 

□□□

 

می‌روم برای تو

به سال‌شمار عمرت

شمع قرمز ابتیاع کنم

دلخوشی‌هایم می‌گویند

رنگِ روبانِ دور  ِ سبزه‌ی عید هم باید قرمز باشد

می‌خواهم كه روز عید

با شال‌گردنِ  قرمز بیایم به دیدنت

بگذار همه فکر کنند

دل تنگ ِ رنگ قرمزم

 

□□□

 

«مادر هیچ‌وقت نمی‌میرد

فقط ادای مردن در می‌آورد؟!»

پشت ِ پنجره‌ی باران نشسته‌ام

و صدای ِ بارش

با آرامش ِ سقوط ِ شکوفه‌ها

در هم آمیخته

طبیعت در هجومی گسترده

حمله می‌کند به تنهایی‌ام

شکوفه‌ها یک به یک می‌افتند

و من به مرگ فکر می‌كنم

در ضیافت باد و باران و شکوفه

از مرگ می‌نویسم

از تختی می‌پرسم:

«آن شب در اتاق ۳۰۴ هتل آتلانتیک

بر تو چه گذشت؟»

از هدایت می‌پرسم:

«راستی چرا پاریس

کوی شامپی‌یونه

آپارتمان شماره‌ی ۳۷

اتاق ِ گاز؟»

شکوفه‌ها هنوز

در حال افتادن‌اند

مثل دست‌های ویکتورخارا

در سبوعیتِ آن ورزشگاه استوایی

«وقتی‌که دست‌های تو به خاك افتادند

گیتارهای چوبی برای همیشه دو دست

برای نواختن کم آوردند»

مهنوش اگر زنده بود امروز بیست و پنج ساله بود

محمود هم

مادر اگر زنده بود هنوز «مادر» بود

افسانه اگر زنده بود هنوز «خواهر» بود

شکوفه‌ها روی زمین ریخته‌اند

و باران شیشه‌ی پنجره را شسته است

فنجان چای یخ كرده‌ست

و من در یاد رفتگان گم شده‌ام

در این نیمه شب

در هیاهوی مرگ و زندگی

نبرد باد و شکوفه

«مادرها هرگز نمی‌میرند

ادای مردن در می‌آورند»

مرگ مرا از گذشت زمان

غافل کرده است

و سمفونی نا آرام باد

خواب را از زیر پلک‌هایم گریزان می‌كند

آیا فردا دوباره

آفتاب می شود؟

 

 

+  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 15:49   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

براي محمدعلي رمضان پور كه راوي خاطرات بزرگسالي ِ يك كودك بود

ای کوچه‌های تکرار

که طلوع خورشید را از من گرفته‌اید

ای پنجره‌های مسدود

که ذهن مرا

جز به آجر و سیمان و سنگ

با مفهوم دیگری آشنا نکرده‌اید

این‌جا در میان شما كودكی من بود

 

دیوارهای كوچه هنوز

بوی شاش ِ مرا دارند

و بر تن گرد نشسته‌شان

دست‌زخم ِ خطوط ِ ناراست مرا

و هنوز بر فراز این دیوارها

لانه‌ای هست كه من ساخته‌ام

لانه‌ای كه هیچ پرنده‌ای

در آن آشیانه نكرد

 

+  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 0:57   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

به : علی وکیل زاده  كه  گفت :

                                           مي شود گم شد، بدون آنکه کم شد

 

انگار سالیان پیش

به امروز رسیده بودم

و رسیدنم را

پیش از این‌ها

به جشن شقایق‌ها

آشتی داده بودم

 

انگار بی‌آنكه بخواهم

صید شده بودم

بی‌آنكه بخواهم

بی‌آنكه بدانم

خواسته شده بودم

 

و من جز بهت هیچ چیز را

به تكرار ننشستم

و صف دادم

آرزوها را

بی‌آنكه بخواهم

بی‌آنكه یاد گرفته باشم

 

و قلبم را

قلب ساده‌ام را

به میزبانی ِ درد غریبی فرستادم

و شاعرانه سرودم

 

در كشاكش هزاران حادثه

كه حتی

به وسعت سكوتم

شكوه ِ شان جلوه نداشت

گم شدم

 

انگار سال‌ها پیش

به امروز رسیده بودم

به امروزی كه

پایانش را

آغازی هست

و آغازش را

پایانی نخواهد بود

 

 

+  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 23:23   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

                      براي مادرم كه مُرد

 

دیروز

دستی الگو می‌برید پشتِ چرخ خیاطی

شعری قدیمی از بین دو لب آواز می‌شد

و گل سرخی روی پارچه گلدوزی می‌شكفت

عقربه‌های ساعت عجله داشتند

مثل پاهای كودكی كه از مدرسه

به خانه بر می‌گشت 

  

امروز

عقربه‌های ساعت از حركت ایستاده‌اند

وآستین پیراهنم پاره مانده است

مادر نیست می‌دانم

عقربه‌ها از حركت ایستاده‌اند

و دیگر كودكی با شتاب

به خانه باز نمی‌گردد

 

 

+  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 1:30   حمیدرضا سلیمانی  | 


                                                                        

برای تو كه مردت خاكستری بود 

هزار سال می‌گذشت

از سال‌روز  ِ عشقی كه  انتهاش

به سر ِ زلفِ تو بسته بود

انگار از تولدِ لیلی هزار سال می‌گذشت

و شمع ِ روشن ِ آن‌سوی پنجره

هزار بار سوخته بود و به آخر نمی‌رسید

خورشیدِ تابناكِ تو گم بود

و در میان آن همه ستاره یكی

خورشیدِ گمشده‌ی تو نبود

□□□

مبهوت مانده‌ای

و نگاهت

به شعله‌هاست هنوز

چشمان ِ غم زده‌ات

شعله‌ور شده‌اند

باران اشك است و این

شعله‌های آتشین

هرگز

میان جنگل ِ چشمان تو

خامش نمی‌شوند

 

 

+  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:12   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

بهارنارنج که می‌شوی؟
رنگی نارنجی

چشمانت را پر می‌کند

□□□

چشم به آسمان داری

و پرواز در چشم‌هات می‌درخشد

تو ماه می‌شوی

و می‌بینم که ماه

بی عصا از روی آب‌ها می‌گذرد

□□□

از غمزه‌ی

تن ِ کرم‌های ابریشم
گاهی ستاره‌ها پولک می‌شوند و گاه

ماه!
انگار روی پارچه‌ای از ابریشم ِ سیاه
پولک‌دوزی می‌کنی

□□□

کنار ِ پنجره که می‌ایستی
دست به روی شب که  می‌کشی
صبح می‌شود

□□□

چشم که به آسمان می‌دوزی
کنار دریا که می‌نشینی

تور ماهیگیران پر می‌شود از

ستاره و ماه

 □□□

بین آسمان و دریا

پل می‌زنی

صبح می‌شود و خورشید

در صدف ِ چشم‌های تو

بیدار می‌شود

 

 

+  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 19:35   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

براي او كه وقتي نخ ِ بادبادك  از دست نگار رها شد و باد  ، بادبادك را با خود برد

صدايش در گوشم پيچيد كه مي گفت : «من بادبادكم را مي خواهم»

 

نقاشي از فاطمه سليماني 

 

می‌خواهم جهانم را با تو

قسمت كنم:

 نخ پیچک را

به ساق ِ پای تو می‌بندم

نخ ِ بادبادک را

به مچ دستم

فرفره‌های كاغذی را هم

می‌سپارم به دست باد

و قایق‌های كاغذی را به آب

 

یك بستنی آلاسكای نارنجی، دست تو می‌دهم

یك ذرت بو داده دست خودم

شِكر ، طعم ِ لبان تو می‌شود

نمك ، طعم ِ لبان ِ من

 

می‌خواهم جهانم را با تو

قسمت كنم:

گُل‌های شیپوری باغچه‌ی خانه

برای تو

لانه‌ی گنجشكِ‌های روی درخت

برای من

حوض ِ كاشی ِ  حیاط ، سهم ِِ تو

انحنای خیس تنت اما،  سهم ِ چشم‌های من

 

زنگِ خانه‌ی همسایه‌ها

سهم انگشت‌های دست من

زنگِ دوچرخه، برای تو

زنگِ صدای تو، سهم من

پاهای من به وقت گریز از آن تو

دامن تو برای باد

 

حالا من و تو

شدیم مالکِ  تمام ِ  سهم‌های خوب

مالكِ بی‌سند

مالكِ بی‌ضمانت

مالكِ بی‌قید و بند

مالكِ بی‌قفل و كلید

 

حالا با این همه سهم

می‌شود كه سهم هم شویم؟

سهم چشم‌های هم

سهم خواب‌های هم

سهم بازوهای هم؟!

 

دستم را

به دستت می‌سپارم

تنم را كنار ِ تنت

به زنجیر می‌كشم

پیچک می‌شوم

و به تو می‌آویزم

موج می‌شوم و بر تو می‌پیچم

جزر می‌شوم

مَد می‌شوم

در سطح ِ خوابت

راه می‌روم

خزه می‌شوم  و آرام

در عمق ِ خوابت

می‌خزم

 

افسون ِ قرص ِ کامل ماه كه نیستم

مست ِ بیداریم

بیداریت را می‌خوابم

خوابت را

بیدار می‌شوم

 

با تو بادبازی می‌كنم

اوج پروازم را

با تو سقوط می‌كنم

توپ ِ بازی می‌شوم

خودم را به سویت پرتاب می‌كنم

توی دست‌های تو گُل می‌شوم

 

پشت ستون دیوار

چشم‌هایت را كه ببندی

خودت را كه بغل بزنی

لای پیراهنت

لای موهایت

بین نفس‌هایت قایم شده‌ام

پیدایم كن

و از ذوق جیغ بزن!

 

وقتی می‌بوسمت

چشم‌هایت را نبند

می‌خواهم برق مَردم چشم‌هایت

سهم ِ من باشد

 

پلك، كه می‌گشایم

تو را می‌یابم

دیگر گمت نخواهم کرد    

هنوز

با چشم‌های بارانی‌ات

خیسم

 

همچون موج در آرام تو

می‌خروشم

و در خروش تو آرام می‌گیرم

مرواریدِ قصه‌ی من

دلم را كه به دریا زدم

صدف كه شدم

مرا تنت كن

 

دیدی آخر

سهم دریای بودنم

تنها نصیب ماهی تو شد؟

 

 

+  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 20:45   حمیدرضا سلیمانی  | 


  

                                               

 

از سکوت ِ صدا آمده بودی

دست تکان می‌دادی و می‌گفتی:

«امتداد ِ یك لحظه،

که لحظه‌ی دیگری در آن نمی‌گنجد»

مثل ِ پیچك، پیچیده بودی به نخ

و به سمت نور، در خود می‌گذشتی

نخ ِ بادبادك، دست‌های تو بود

كه بادبادك ، با دست‌های تو اوج می‌گرفت

بادبادك در نگاه ِ تو می‌رقصید

می‌پیچید و دور می شد

بر ستیغ ِ کوه ایستاده بودی

و بادبادك با نام تو بر فراز ِ آسمان در پرواز بود

پروازی كه امتدادش پیدا نبود

چرخیدی، آن‌قدر كه آسمان چرخیدنش گرفت

رقصیدی، آن‌قدر كه دریا رقصیدنش گرفت

تا زمین، سر گیجه‌اش گرفت

و امتداد خودش را در تو گم كرد

دریا گم شد، آسمان گم شد

و تو دوباره پیدا شدی

از ابرها بادبادکی ساخته بودی

با كاغذهای دفتر ِشعرت

و دفترچه‌ی نُت‌هایت

با دو گوشواره‌یِ نقره، از ستاره‌های صبح

و گیسوانت را به دنباله‌ی آن بسته بودی

باد ، بازی‌اش می‌گرفت

بادبادك در باد ، رها می‌شد

بادبادك خود را به دست‌های تو سپرده بود

و دست‌های تو ، نخ ِ قرقره را آهسته جمع می‌كرد

بادبادك پائین می‌آمد

نزدیك می‌شد

و نخ ، به انتها می‌رسید

آن‌وقت آسمان و زمین و دریاها را

در چشم‌هایت به‌هم دوخته بودی    

در امتدادی که: لحظه‌ی دیگری در آن نمی‌گنجید

 

 

+  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 22:54   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

به درختی شباهت داری

و من

فكر می‌كنم كسی

درون تو

با من حرف می‌زند

 

دست‌هایم

به شاخه‌های بی برگ تو

آویزان است

و گمان می‌كنم كبوتری

به دل دل ِ انگشت‌های من

منقار می‌زند

□□□

خوشا به حال

بادهای شرقی دور                                     

كه سوی شاخه‌های تو

رو می‌كنند

خوشا به حال

كِرم‌های ابریشم

كه لابلای

زخم‌های تن تو

خانه می‌كنند

□□□

به شاخه‌های بی برگ تو

دخیل خواهم بست

شبیه به نوعروسی

كه می‌رود به خانه بخت

به گردِ اندامت

دستمالی سبز

پر از نبات

خواهم بست

به انتظار تو می‌مانم

به انتظار رویش برگی سبز

و زیر سایه‌ی

آرامش تو

می‌خوابم

 

 

+  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 7:0   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

نگارینا !


بزرگی، زيبنده‌ی نامش بود

و كوچكي از آن من

تا به سرانگشت پا

قد بكشم و گونه‌اش را ببوسم

انگار لب بر گونه خورشيد سپرده بودم

...
سال‌هاست كه ديگر به سرانگشت پا

قد نمی‌كشم

خم می‌شوم

و روي سنگی بوسه می‌زنم كه سرديش همچون زمهرير

استخوان‌هايم را می‌شكند

 

 

+  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 23:4   حمیدرضا سلیمانی  | 


يك روز كه محمد عرب زاده نازنين نوشت:

«بچه‌گی‌هامون با آژیر سفید و قرمز، رنگ گرفتند و تفریحمون تماشای رد سفید دنباله‌ی میگ‌ها و فانتوم‌های عراقی بود كه خط می‌كشیدند روی تن آسمون. كودكی‌های من و تو رو خط می‌زدند. دنیای كودكی كه باید توی یكی بود یكی نبود و قصه‌ی دختر شاپریون و توی ده شلمرود غرق می‌شد، حالا نوجوانی شده بود كه به فرمان عقیده زیر تانك می‌پره.»

تلخ شدم و از توی صندوقچه قدیمی، لابلای كاغذهای كاهی، شعری را بیرون كشیدم كه سال‌ها    قبل نوشته بودم. شاید روزی متن كامل این شعر را به شكل یك منظومه چاپ كنم.

 

هوا سرده

برگای درختا زرده

چه پُر درده

 دلی غمگین

كه در این سینه می‌گرده

آه و ناله‌س

نغمه نیس ترانه‌هامون

همه مرگه

همه درده

خوشی نیس

تو خونه‌هامون

هوا سرده

خیلی سرده

یه لباس گرم نداریم

واسه گرم كردن دستا

آتیش و هیمه نداریم

همه چیز شده مصیبت

مصیبت پشت مصیبت

آرزو هامون سرابه

خونه‌مونم كه خرابه

هر چی نقشه می‌كشیم ما

انگاری نقشِ بر آبه

 

چی می‌گم من

تو می‌دونی؟

می‌نویسم

تو می‌خونی؟

دردمو

كشیده‌ای تو؟

زجرمو

چشیده‌ای تو؟

 

چه بی‌تابی

چه بی‌تابم 

برای دیدن خورشید

برای دیدن زلفاش 

از پشت ابرای تردید

خسته‌ام دیگه از سرما

ازدردای طاقت فرسا

مونده‌ام در حسرتی

آه

حسرت یه تیكه گرما

اشك چشمام شده دریا

چشامو دوختم به فردا

خسته و غریبم اما

می‌رم آروم تو كتابا

تو كتابا یه كتابه

كه به رنگ آسمونه

اسم ِ این كتاب زیبا

"دختر ِ شاه پریونه"

 

دخترشاه پریون

از كتاب میاد بیرون

میگیره دست منو

می‌بره تو آسمون

من كهكشون ندیده

من آسمون ندیده

یله و رها می‌شم

نزدیك خدا می‌شم

آب می‌شم راهی می‌شم

مرغ دریایی می‌شم

پُر می‌شم خالی می‌شم

نقش نقاشی می‌شم

 

دختر شاه پریون

می‌خنده گریه كنون

اشكاشو با خنده‌هاش

می‌بینم رو گونه‌هاش

یا كه در  كنج لباش

یا كه در رنگ صداش

 

دختر شاه پریون                                                         

نازنین و مهربون

دست تو دستام می‌زاره

گوش به حرفام می‌سپاره

 

شعر‌های قشنگشو

آروم آروم می‌خونه

همه‌ی ترانه‌هاش

توی گوشم می‌مونه

 

دختر شاه پریون

 داد می‌زنه

انگار از درون من

داره فریاد می‌زنه:

 

«ی روزی مرغ مهاجر

ماهی ِ همیشه مسافر

بلبل‌های خوش ترانه

عاشقای بی‌بهانه

آهوها

اون چش درشتا

باغبونا

گل پرستا

می‌رسند خسته

ولی شاد

 از تو دریا

رو پر باد

گُل می‌شه

تموم خارا

آب می‌شه

تموم ابرا

سنگای گِرون و زیبا

 كشف می‌شن

از توی غارا

اژدها، اون دیو هفت سر

بچه دزدِ چادر به سر

محو می‌شن از تو ی قصه

ماجراهای جادوگر

لاله می‌شه

 هرچی دشته

پُر آب می‌شه

هرچی تشته

دیگه دیروزی، نداریم

تنها فرداها رو داریم

واسه‌ی رسیدنامون

همه یك مأوایی داریم»

 

دختر شاه پریون، رفت

آرزوهای منم، رفت

تنها ردی كه به جا موند

عمر من بود كه هدر رفت

 

وقتی رفت

 اشكم در اومد

همه غصه‌هام

سر اومد

اشك ِ دریایی چشمام

اومد اومد

تا سر اومد

...

دختر شاه پریون!

برو، تو همون كتابت

باورت باشه كه من هم

یه روزی می یام به خوابت

 

 

+  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 12:31   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

باید بر می‌گشتم

روبرو تاریكی بود و در انتهاش هیچ روزنه‌ای پدیدار نبود

پشت سر خواب‌هایی كه سال‌ها پیش دیده بودم

رویاهایی كه واقعیت داشت و نداشت

روزگاری كه زهر و تلخی‌اش را گذشت زمان گرفته بود

و ترس‌هاش فراموش شده بود

باید بر می‌گشتم

به همان‌جا كه آرامشم رنگ داشت و صدا به صدا می‌رسید

و سایه‌ها كش‌دار و بلند بود

از این رو نام دختر همسایه آفتاب بود

و خورشید هر روز دیده می‌شد

ستاره‌ها را هر شب می‌شد برای دختر همسایه چید

می‌شد برای دیوانه‌ی مو بلند شهر

كه در سطل‌های زباله

لابلای كاغذهای باطله‌ی روزنامه پی حروف ابجد می‌گشت

یك عالمه روزنامه ارزان خرید

روزگاری كه گلنراقی ترانه‌ی «مرا ببوس» را نخوانده بود

و من هنوز تورا نبوسیده بودم

روزگاری كه میگ‌ها ، رنگ آسمان را عوض نكرده بودند

و صدای بمب ناشناخته بود

و تفنگ‌ها اسبابِ ِ بازی بود

و خمسه‌خمسه توی لغتنامه‌ها نبود

و آدم‌ها تنها وقتی که پیر می‌شدند می‌مردند

باید بر می‌گشتم

به روزگاری كه عكس ِ رضاشاه، روی گلوبندِ زنِ‌ سرهنگ بود

و عشق ِ حلیمه، ‌جادوی روزگار

و می‌گذشتم از میان عروسك‌های تو

بی لكه‌‌ای سیاه، روی عصمت ِ  گونه‌هاشان

روزگاری كه در كوچه‌ی ما جشن بود

و گل‌مو، روی گیس زن‌ها می‌رست

و دست‌های تو در دست من بود

و دست تو نامحرم دست من نبود

دل هیچ‌كس سیاه نبود

و دهان تو با آن ردیف دندان‌های كرمو

زیباترین خنده عالم را داشت

باید بر می‌گشتم

و به لحظه‌ای فكر می‌كردم ، كه تو بر ترك دوچرخه‌ام نشسته بودی

و برگ‌های دفتر مشقت در باد ورق می‌خورد

باید بر می‌گشتم

دورتر

به روزگاری كه هنوز سیب از دست حوا نیفتاده بود

و آدم جاذبه‌ی زمین را كشف نكرده بود

باید بر می‌گشتم

 

+  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 20:36   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

من داغم

مثل آسفالت‌های ظهر تابستان

مثل تن ِ بیمار ِ بیمارستانِ دولتی

 

من داغم

چون صورت سرخ شده كودكی كه از معلم ریاضی‌اش

سیلی خورده‌ست

چرا كه نتوانسته

یتیمی‌اش را از حاصل‌ضرب چشم‌هایش كم كند

و پی درپی باعث بهم خوردن فضای نمونه‌ای كلاس شده است

و از اشک‌‌هایش ضریبِ مجهولی ساخته

قابل درك

ولی غیر قابل حل !

 

كودكی كه همیشه شگفت زده خواهد ماند

و هر بار كه از مدرسه به خانه بر می‌گردد

كیف‌اش پُر از تنهایی ست

 

من داغم

مثل بر های زرد پاییزی

كه در كف خیابان دراز می‌كشند

تن فروشی می‌كنند

و سلول‌های باكره‌شان را ارزان می‌فروشند

 

من داغم

مثل پیشانی مادرم كه همیشه تب دارد

 

من داغم

مثل دست‌های كودكی

كه عروسك ندارد

 

من داغم

همچون حرارت تن ِ پیری

که جوانی‌اش را

دزد برده است

 

من داغم، داغ داغ

به داغی اشك شاعری

كه دفترچه‌ی شعرش را گم كرده است

 

+  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 11:58   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

صدایم می‌زدی

صدایت در باد گم می‌شد

روسری‌ات را باد برده بود

آویخته به شاخه‌ی خشکِ درختی کهن‌سال

در باد تکان می‌خورد

خرمن خرمن گیسوی سیاه

شانه می‌خورد در باد

صدایم می‌زدی

آسمان شکاف بر ‌می‌داشت

و ستاره‌ها

دانه دانه فرو می‌چکیدند!

تابوت‌ها از شانه‌ها‌ زمین می‌افتادند

و از تار و پودِ کفن‌ها بوی نای کاغذ می‌آمد

صدایم می‌زدی

تاجی از خار بر سر نهاده بودم

از حرارت عشق تو می‌سوختم

و از لابلای خاکسترم

رنج‌های‌ یک انسان آغاز می‌شد

شانه‌های مقدس ِ مریم  زخم می‌خورد

و از چرکابه‌ی هر زخم

 نوزاد سی‌ساله‌ای به دنیا می‌آمد

صدایم می‌زدی

رویاهات را باد برده بود

و آفتاب آن‌قدر تابیده بود

که صورتت داشت ورم می‌کرد.

صدایم می‌زدی

«چه‌قدر رنج، کافی نیست

ستاره‌ها نیز به زمین افتادند؟!»

و هر ستاره سینه‌ریزی از زمرد شد

تا بر گردن آویزان کنی

روسری‌ات را باد برده بود

و خرمن خرمن گیسوی سیاه

شانه می‌خورد در باد

به پشت من گاوآهن بسته بودند

تا روی زمین آرام بگیرم

و تو در دوردست

ایستاده بودی و صدایم می‌زدی

هنوز ساقه‌ای از گندم به لب داشتی

و سیب سرخی در دست‌هات بود

 

 

 

+  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 11:58   حمیدرضا سلیمانی  | 


 اگر تنهائي نبود، خدا هم نبود!

خدا زاده‌ی تنهائي بشر اوليه بود و كلمه و شعر زاده تو،

خدا تنها بود، پس عشق را آفريد

و براي عاشقي تو را،

و اگر تنهايي تو نبود: كلمه نبود،

شعر نبود،

عشق نبود و خدا هم نبود.

خدا جهان را در هفت روز آفريد و تنهائي تو،

خدا را در روز هشتم آفريد. 

 

+  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 11:55   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

قرار نبود كه دلتنگ او شوم

و خیال كنم كه آمده‌

قرار نبود دوباره به‌ یاد خودم بیفتم

قرار بود مثل ساير آدم‌ها

خرمایم را بخورم و خرم را برانم

و تا كی تمام شود این زندگی

□□□

همیشه یك نفر در من بود كه سایه نداشت

و حرف می‌زد یك‌ریز

هرجا كه بودم بود

در اتوبوس

پشت شیشه‌ها‌

سر كلاس درس

و آن‌روزها كه برای چیدن كُنار به كوه می‌رفتم با من بود 

با من روی سنگ‌ها راه می‌رفت

 با من به ابرها چشم می‌دوخت

با من خیس باران می‌شد

با من مجذوب بال پرنده‌ها می‌شد

تا او بود خودم بودم و از هیچ كس نمی‌ترسیدم

هم‌آواش می‌شدم

توی پیاده‌رو

توی قطار

و همیشه صدای ما شبیه صدای هم بود

با هم خاك توی گلدان می‌ریختیم

گُل می‌كاشتیم

و پیچكی وحشی كه مثل لوبیای سحرآمیز قد می‌کشید

تا حیاط ِ همسایه

□□□

شلوار ِ لی خریده بودم

بلند بود

تا زده بودم بالا

پیراهن نارنجی تنم بود و انگشتر عقيق پدر

برای انگشت دستم بزرگ بود

«چند ساله بودم كه دیدمش؟»

دست توی موهام كشید و گفت: «مرا یادت هست؟» 

 نگاه‌اش كردم

چشم‌های خاكستریش هر دقیقه یك رنگ می‌شد

صدا زد: «پسر؟»

و من نگاهش می‌كردم

 یک‌بار از لابلای سفال‌های شكسته آمده بود

و یک‌بار از كتاب‌های توی گنجه

از ورای قصه‌های مادر

وقتی كه كشك جویده توی دهانم می‌گذاشت و برام قصه می‌گفت

دست‌هاش مثل دست‌های مادر گرم بود

و موهای سیاه شلاقی‌اش روی شانه‌هاش افتاده بود

و دامن ساتن كوتاه قشنگی پا داشت

گفت: «مرا یادت هست؟» 

□□□

صداش شكل آرامشم بود

انگار كسی چنگ می‌نواخت

و قلبم مثل گنجشكی كه ترسیده باشد

توی قفس ِ سینه‌ام دل دل می‌كرد

طرح ِ اندامش یك جایی از ذهنم بود و فراموش كرده بودم

عطرش پیچیده بود و مرا در مرز بود و نبود سرگردان می‌كرد

به ذهنم فشار می‌آوردم و نامش یادم نمی‌آمد

كه بود

و چرا این همه حضور ِ آشنايي داشت

و چرا من نمی‌شناختمش؟

باید بر می‌گشتم

باید خودم را سر به نیست می‌كردم تا شايد دوباره پیدایش شود

«اگر پیدایش نمی‌شد چه؟»

□□□

سال‌هاست مثل دو بال كبوتر خودم را چال كرده‌ام زیر درخت

سال‌هاست خودم را كشته‌ام

دارم می‌ترسم

همین‌طور روی نیمكت نشسته‌ام

همان‌جا كه برای آخرین‌بار با او حرف می‌زدم

و نمی‌دانم چرا همیشه

روی یك نیمكت باید منتظر بنشینم

و روزی هم باشد كه برف از آسمان باریده باشد

و كلاغ‌ها روی سیم‌های برق نشسته باشند

و هیچ كس جز رفتگرها بیرون از خانه نباشند

چه‌قدر این انتظار طولانی شده

چه‌قدر حال من خراب است

كجاست میكده‌ای كه در آن از پا بیفتم

 

+  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 11:45   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

وقتی سكوتم را

فرياد می‌خوانند

ديگر چه فرق می‌كند

گريه‌ام را چگونه تفسير كنند!

 

+  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 11:28   حمیدرضا سلیمانی  |