تبليغاتX
حمیدرضا سلیمانی

۳
توی ‌هال زیر باد پنکه‌سقفی، کنار افسانه روی فرش دراز کشیدم. افسانه کتابِ ساداکو و هزار درنای کاغذی را می‌خواند. به پروانه‌های پنکه نگاه ‌کردم که دنبال هم افتاده بودند. با چشم دنبال‌شان ‌کردم. پیوسته و مداوم در حرکت بودند. انگار که جان داشتند. خوب که دقت ‌می‌کردم می‌توانستم از هم تشخیص‌شان بدهم.
پدر توی آن یکی اتاق به متکا تکیه داده بود و با مادر نجوا می‌کرد. صدای چرخ خیاطی تا توی ‌هال می‌رسید. می‌توانستم حرکت مچ دستش را که دسته‌ی چرخ‌خیاطی را می‌چرخاند مجسم کنم. حتی صدای النگو‌هاش که قاطی صدای چرخ‌خیاطی می‌شد. پدر غرولند می‌کرد: «این بچه‌ها اصلاً درس هم می‌خوانند؟»
مادر گفت: «حالا که تابستان است و مدارس تعطیل‌اند، بی‌خود غر نزن!»
خودم را ‌چسباندم به افسانه تا عکس‌های کتاب را بهتر ببینم. گفت: «داداش این‌همه بلندبلند بیخ گوشم نفس نکش.»
نفسم را حبس کردم. برخاستم و نشستم کنار در بزرگ و شیشه‌ای هال. حرف زدن پدر و مادر دیگر به پچ‌پچ تبدیل شده بود. گوش‌هام را تیز کردم. شنیدم که پدر به مادر گفت: «اگر بگیرند اعدامش می‌کنند.» مادر جیغ کوتاهی کشید و به سکسکه افتاد.
بلند شدم و رفتم سراغ کلمن آب، پدر مرا که دید باقی حرفش را خورد. نگاه کردم. رنگ مادر پریده بود و پشت چرخ خیاطی ماتش برده بود. پدر چای‌اش را هورت‌هورت سر ‌کشید.
لیوانم را پر کردم. پدر زیر چشمی نگاهم می‌کرد، انگار منتظر بود از اتاق بروم بیرون تا حرفش را از سر بگیرد.
افسانه از توی هال گفت: «داداش رضا، یک لیوان هم برای من پر کن.» پدر رو کرد به مادر: «این کلمن را چرا گذاشته‌ای سر راه؟ خوب می‌گذاشتی‌اش توی ‌هال. این بار چندم است که این بچه می‌آید آب بخورد؟!»
آب را به سرعت سر کشیدم، لیوان را برای افسانه پر کردم و زدم به چاک. 
گفتم: «افسانه جریان این پچ‌پچ‌‌ها چیست؟» حتم داشتم که افسانه ته‌توی آن را در آورده است. بلند شد و گفت: «صبر کن، الان می‌گویم.»
به همراه‌ افسانه از اتاق بیرون رفتم. نور آفتاب چشم‌هام را می‌زد. توی حیاط باد گرمی می‌وزید. گوشه‌ی باغچه زیر درخت انجیر افسانه لب وا کرد به حرف: «فرخنده، دختر عموی مامان که یادت هست؟»
 گفتم: «همانی که وقتی می‌ایستد گیسش تا روی زمین می‌رسد؟»
«آره، قرار است بیاید خانه‌ی ما.»
باد برگ‌های بزرگ و پهن انجیر را تکان می‌داد و نور آفتاب از لابه‌لای شاخه و برگ روی صورت افسانه بازی در می‌آورد.
از حرف‌های افسانه دستگیرم شد که فرخنده کمونیست است و مدتی‌ است که فراری شده. پرسیدم: «کمونیست یعنی چی؟»
چین ‌افتاد روی پیشانی‌اش. قیافه‌ی آدم‌های متفکر را به خود گرفت. کمی‌ فکر کرد و گفت: «یعنی خدا وجود ندارد... یعنی آدم‌ها‌ میلیون‌ها سال پیش، شکل آدم نبوده‌‌اند، شبیه میمون بوده‌اند. دُم داشته‌اند و بالای درخت زندگی می‌کردند. کم‌کم دُم‌شان افتاده، دست‌های بلندشان که باهاش از این شاخه به‌ آن شاخه می‌پریدند کوتاه شده و به‌جاش مغزشان رشد کرده و به مرور شکل آدم شده‌اند.»
گفت: «کمونیست یعنی رفیق‌باز... یعنی شریک... یعنی استالین... کمونیست یعنی ریشه همه چیز ماده ‌است.»
«ماده!؟... افسانه ماده یعنی چی؟»
«ببین هرچیزی نر و ماده دارد. ماده یعنی زمین... زمین یعنی مظهر باروری... ماده یعنی زن.»
«یعنی آفریدگار یک زن است؟!»
«نه!»
«پس چی؟!»
مِن و مِن می‌کرد. می‌دانستم که برای حالی کردن موضوع به من کم آورده. درماندگی را توی نگاهش می‌خواندم.
تکیه دادم به دیوار و فکر ‌کردم. به مادرم، به زمین که مظهر باروری بود. به درخت‌های قبل از عصر سنگ، درخت‌های پر شکوفه‌ای که شاخه‌های سبزشان تا روی زمین خم می‌شد. به آبشارهای روان، که از زیر سایه درخت‌ها می‌گذشت. به سایه‌های خنک افتاده روی سطح خاک. به مادرم که انبوه موهاش به شاخ و برگ درخت‌ها بافته بود، به پدرم که شبیه میمون‌ روی شاخه‌ها دم تکان می‌داد و میوه‌‌‌ای را لابلای آرواره‌های قوی‌اش می‌چلاند. دمش را به شاخه‌ها گره می‌زد و مثل تارزان از این سو به آن سو از بین درخت‌ها، مثل پاندول ساعت می‌گذشت.
به ماده فکر کردم که نمی‌دانستم چیست. به فرخنده که قرار بود از ترس جانش بیاید خانه ما قایم بشود. به او که نمی‌دانستم با کی قایم‌باشک بازی می‌کند. به کشمیری پر طمطراق که روی اعصاب رحیم‌آقا مثل یک هنگ سرباز رژه می‌رفت. به روزهای طلایی و روشنی که از لابه‌لای انبوه درخت‌های جنگلی نمودار می‌شد. به انتهای جنگل‌های نمور، به ابتدای سنگ‌ها، به غروب آفتاب پشت کوه، به مزرعه طلایی گندم فکر کردم. به غارهای تنهایی بشر که می‌شد روی دیوارهاش نقاشی کرد و چیز نوشت.

+  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:26   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

۲ 

افسانه گفت: «بیا با هم قراری بگذاریم.»
گفتم: «چه قراری؟»
«پول‌هامان را جمع کنیم، روی هم بگذاریم و مجله بخریم.»
گفتم: «به یک شرط!... به شرطی که همیشه قبل از تو من مجله را بخوانم.»
گفت: «باشد... هر چه تو بگویی.»
لاشه‌ی پاره پوره‌ی مجله را که دستش می‌دادم دندان‌هاش به‌هم فشرده می‌شد. با چشم‌هایی که انگار با مداد کنته سیاه‌شان کرده بود نگاهم می‌کرد. می‌گفت: «این چه کاری بود کردی وحشی؟... مگر باهاش کشتی گرفتی؟» می‌گفت: «مثل جانی‌‌ها افتاده‌ای به جانش!»
می‌خندیم و می‌گفتم: «مگر جان دارد این مجله؟»
می‌گفت: «البته که دارد، خیلی هم دارد.»
کتابخانه‌ی شهر را هم افسانه نشانم داد. هر ‌وقت از آن‌جا به خانه می‌آمد بوی کاغذ می‌داد. مادر می‌گفت: «این دختر ویارش کاغذ است.»
بعدها از افسانه یاد گرفتم که چه‌طور در اوج امتحانات، کتاب‌های داستان را لای کتاب‌های درسی جا بزنم و با خیال راحت- بی‌چشم‌غره پدر یا مادر- بخوانم.
مادر می‌گفت: «دختره‌ی چشم‌سفید خیال می‌کند من اصلاً حواسم نیست... که من نمی‌بینم کتابِ قصه لای کتاب درسی‌اش می‌گذارد.»
مادر نمی‌دانست سال‌ها بعد افسانه نامه‌های عاشقانه هم لای کتاب‌های درسی خواهد خواند و طاقچه اتاق مملو از کتاب‌های کوچک و بزرگی خواهد شد که الیاس برایش خواهد خرید. کتاب‌هایی که هیچ‌وقت نمی‌گذاشت قبل از خودش احدی لای آن‌ها را باز کند. مادر نمی‌دانست، شاید هم می‌دانست و به روی خود نمی‌آورد که افسانه دل‌دل می‌کند تا برود بیرون پی هوای تازه. پی بوییدن گل‌هایی که بیرون از باغچه‌ی خانه‌ی ما می‌رویید.

+  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 1:0   حمیدرضا سلیمانی  | 


از رمان خاطره‌های سالخوردگی یک کودک
سنگ اول:

۱
مردادماه آفتاب ‌‌‌‌درست وسط آسمان می‌نشست. نَه زلف طلایی دل‌ربا داشت، نَه مثل نقاشی بچه‌ها لبخندی از سر مهر روی لب‌هاش بود. فقط می‌تابید و می‌سوزاند. خودم را در پناه دیوار لابه‌لای سایه‌ می‌انداختم و تند قدم بر‌ می‌داشتم. از نبش کوچه رد می‌شدم. سایه‌ی دیوار، پشتِ سرم جا ‌می‌ماند و از آن‌جا به بعد سایه‌ی خودم دنبالم راه می‌افتاد. آفتاب به تنم نیش می‌زد و بازارچه از دور پیدا می‌شد.
رحیم‌آقای روزنامه‌فروش بساطش پهن بود. روزنامه‌ها را جا می‌داد توی قفسه. مجله‌ها را می‌چید روی پیش‌خوان. پاره‌‌آجری می‌گذاشت روی‌شان مبادا که باد آن‌ها را با خود ببرد. دوچرخه‌اش را هم با زنجیر می‌بست به حلقه‌ی ضخیمی‌که به بدنه‌ی دکه جوش خورده بود. زیر سایه‌بان برزنتی هفت رنگِ دکه‌‌اش ‌می‌ایستادم و نور تند آفتاب آزارم نمی‌داد و پوستم را نمی‌گزید.
رحیم‌آقا، نیم‌خیز روی سه‌پایه‌ی فلزی نشسته بود و چشم‌های عسلی‌اش را تنگ کرده بود. سیگار می‌کشید و خیره به سقف اتاقک بود. سلام کردم. دستش را بالا ‌برد و در هوا ثابت نگه داشت و گفت: «اُس!»
به سمتی که خیره بود نگاه کردم. خوب که دقت کردم رشته‌هایی از تار عنکبوت دیدم. رضا گفته بود: «تارِ عنکبوت بند ساعتِ شیطان است.»
عنکبوت آرام آرام سعی داشت پروانه‌ای را که به چنگال کشیده بود روی سقف جا به‌ جا کند.
رحیم‌آقا پک عمیقی به سیگار ‌زد. دود سیگار ول شد توی فضا. دود حلقه‌حلقه بالا رفت بعد پراکنده شد لای تارهای عنکبوت.  پا‌ی عنکبوت سست شد. تار‌ها تکان خوردند. یکهو عنکبوت و پروانه پرت شدند روی روزنامه‌ها.
چشمم افتاد به مجله‌های روی میز. سکه تو مشتم گرم شد. به خودم نهیب زدم: «باید اسکاج بخری رضا!» همیشه‌ی خدا کارم این بود. لای مجله‌ها را باز می‌کردم، از بوی کاغذ خوشم می‌آمد. نفس عمیقی می‌کشیدم و بوی کاغذ را توی ریه‌هام فرو می‌دادم.
رحیم‌آقا با گوشه‌ی بادبزن حصیری زد زیر عنکبوت. عنکبوت تکان خورد و سریع راه افتاد. توی یک چشم به هم زدن بین شکاف در مخفی شد. پروانه‌ از روی روزنامه‌ها غلت خورد و ‌افتاد پایین.
رحیم‌آقا کونه‌ی سیگار را توی قوطی خالی‌ی زنگ زده‌ا‌ی که روی میز بود خاموش کرد. غرغرکنان ‌گفت: «همه‌ی عمرش تله می‌گذارد، تله!... زندگیش یعنی تله. اول به صلیب می‌کشد، بعد تکه‌تکه‌ می‌کند... همه‌ی عمر، کارش تنیدن و به صُلابه کشیدن است، نمی‌دانم کجای آفرینش ِ این گُه‌کبوت زیباست؟»
رحیم‌آقا استخوانی بود و لاغر. سبیل سیاهش را همیشه مرتب می‌کرد. انگار تازه متوجه حضورم شده باشد. پرسید: «‌چه‌طوری مرد بزرگ؟» بعد به "کیهان‌بچه‌ها"ی زیر دستم اشاره کرد و گفت: «همین یکی مانده... قصه‌ی صمدبهرنگی هم توش هست.»
سکه کفِ دستم گرم شد. گفتم: «رحیم‌آقا شما بگو؛ شیر یا خط؟»
گفت: «خط.» سکه روی هوا چرخید. با برق آفتاب یکی شد و افتاد روی زمین. گفتم: «خط! شد رحیم‌آقا
سکه را روی پیش‌خوان گذاشتم و کیهان‌بچه‌های لوله شده را تو دستم ‌فشردم و دویدم. تمام مسیر را زیر برق آفتاب تا به خانه یک نفس دویدم.  نفسم بوی کاغذ گرفته بود. لنگه‌ی در حیاط باز بود. خیس عرق بودم. تو رفتم و چشم‌هام دنبال افسانه می‌گشتند. می‌خواستم هر چه زودتر تصویر ماهی‌سیاهِ‌ کوچولوی روی جلد را نشانش دهم. که یکهو مادر با سبد ظرف‌ها از آشپزخانه بیرون آمد. روسری آبی‌اش را پشت سر گره زده بود. روی پیشانی‌اش چند قطره عرق نشسته‌ بود. گوشواره‌های پنکه‌ای درشتش با نگین ِقرمز، توی لاله‌ی گوشش برق می‌زد. سبد ظرف‌ها را روی زمین کنار حوض گذاشت. به ظرف‌های‌ چرب و چیل توی سبد نگاه کردم و به نوری که از جانب آن‌ها مثل نور آیینه روی سایه دیوار ساطع می‌شد.
مادر به دستم خیره‌ شد. مجله را پشت سرم پنهان کردم. توی چشم‌هام زل زد. پلک هم نمی‌زد. تاب نگاهش را نداشتم. گردنم را کج کرده بودم و سرم افتاده بود روی شانه‌هام. هنوز نفس‌نفس می‌زدم. گفتم: «باز هم رحیم آقا گولم زد!» توی خودم مچاله شده بودم. شانه‌هام ‌می‌لرزید و گریه‌ می‌کردم.
مادر جلو آمد. گفت: «بازهم؟!» دست‌هاش را روی شانه‌ام گذاشت و گفت: «حالا ظرف‌ها را با چی بشورم، ها؟... با اشک‌های تو؟» و دست‌هاش را که برداشت گرمای دست‌هاش روی شانه‌‌ام ‌ماند. گره روسری‌اش را باز کرد. سکه‌ای کف دستم ‌گذاشت. گفت: «باشد... دیگر بس کن... گریه‌زاری بس است... زود برو تا مغازه‌ها نبسته‌اند اسکاج بگیر.» و با پر پیراهنش، درست همان‌جا که گل‌بته‌های صورتی به هم می‌رسیدند خیسی گونه‌هام را پاک کرد.
افسانه با خنده بین چار‌چوب در ظاهر شد. دامن لی پوشیده بود و مو‌هاش را با کش دو گوشی بسته بود‌. با نُک زبان، دور ِ لب‌هاش را خیس کرد. با چشم و ابرو به مجله اشاره کرد. لبخندش را کش داد و ناغافل مجله را از دستم ‌قاپید. مادر چپ‌چپ نگاهش کرد. گفت: «دختر ِ گُنده! تو دیگر وقتِ شوهرت است کی از این کارهات دست بر می‌داری؟»
افسانه ‌خندید و همان‌طور که می‌دوید گفت: «صحیح و سالم نگه‌اش می‌دارم تا برگردی» و من دوباره برگشتم بازارچه.

+  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 14:27   حمیدرضا سلیمانی  |