تبليغاتX
حمیدرضا سلیمانی

 

این روزها فیلم زیاد می‌بینم. وقتی خسته می‌شوم یکی از راه‌های رفع  خستگی  دیدن فیلم است.
به ندرت پیش آمده فیلمی را چند بار ببینم؛ «گل یا پوچ» ابوالفضل جلیلی را پنج بار است دیده‌ام، یکی از بهترین کارهای اوست و مدتی است لوح فشرده آن به بازار آمده. آدم یک وقت‌هایی که خسته می‌شود می‌خواهد به یک‌جا پناه ببرد، و این‌روزها دیدن فیلم شده پناهگاه من.

+  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 18:39   حمیدرضا سلیمانی  | 


دیشب ساعت ۱۲ بهم زنگ زد که: «پسرم، سرم درد می‌کند، بیا فشارم را بگیر»
با عجله خودم را رساندم. لبه‌ی تخت نشسته بود و غش‌غش می‌خندید. نگاهی بهم کرد و گفت: «گولت زدم. خواستم از تو رختخواب بکِشمت بیرون.»
زنم گفت:«بخدا من حدس می‌زدم» و ادامه داد: «انگار دوست دارد بیشتر باهاش باشی.
گفتم: «چه‌طور؟»
گفت:«آخه وقتی که نیستی یا سر کاری، مدام سراغت را می‌گیرد و می‌گوید: «چرا امروز نیامده دیدنم.»
پدر غش‌غش می‌خندید. از وقتی سکته کرد، بیشتر بهش نزدیک شدم. 
گفتم:«این شادی و شنگولی مال قرص‌های‌ست که می‌خوری؟»
خواست از جا بلند شود، فوری زیر بغلش را گرفتم. و تا توی هال باهاش رفتم. نشست و تکیه داد به متکا. مدت‌هاست که دیگر نمی‌تواند به تنهایی قدم بردارد. حتماً باید یکی کنارش باشد. همه‌اش از این می‌ترسم که نکند بیفتد و دست و پایش بشکند.
روز اولی که از بیمارستان مرخص شده بود تا شب زیاد پرت و پلا می‌گفت. گاهی هم خیره می‌شد به سقف و پلک نمی‌زد. می‌پرسیدم: «بابا به چی نگاه می‌کنی؟»
می‌گفت:«به خدا.»
سقف اتاق پر از ترک بود و پدر به خدا نگاه می‌کرد که تلفن زنگ زد و قطع شد. گفت: «تو را به خدا یکی بیاید این سیم‌های تلفن را از دور کمرم باز کند!»
توی بیمارستان هم، همین بساط بود. کاری به سر بیمارِ تختِ کناری‌اش در آورد که از اتاق رفت بیرون و ایستاد توی راهرو. پدر توی اتاق فریاد می‌زد و می‌گفت: «پنجاه آدم چفیه به سر جمع شدند توی این اتاق واسه چی؟ تو این اتاق جا برای نفس کشیدن نیست!»
گفتم:«چه می‌گویی اینجا بیمارستانه و کسی هم جز من و شما توی اتاق نیست.» چشم‌های پف کرده‌اش را اطراف اتاق می‌چرخاند و می‌گفت:«پس این کیه... اون یکی... بقیه... اینها کی‌اند؟»
گفتم:«اینجا بیمارستانه و ...»
گفت:«کدام بیمارستان؟ اینجا خانه‌ی منه! کی به تو گفت هر دوتا کولر را با هم روشن کنی؟ کی باید پول قبض برق را بدهد؟»
گفتم:«نگران نباش من پرداخت می‌کنم.»
گفت:«کی پول آب و برق کسی را پرداخته که تو بپردازی؟... تو پول آب و برق مرا پرداخت می‌کنی؟... مگر می‌شود؟»
نگاه کرد به زنجیرهای ظریفی که برای نصب سرم از سقف آویزان بود. گفت:«کی اینها را زده به سقف خانه‌ام؟ نکند کار دکتره؟ دیشب با دریلش آمده بود اینجا!... جاش سوز می‌زنه» و حالش ادامه داشت تا پرستار آمد و بهش آرام‌بخش زد و رفته‌رفته آرام شد. می‌گفت: «دکتر با دریل شکمم را سوراخ کرده...» می‌گفت:«گه تو رودهام سنده شده» می‌گفت: «حالا موقع  شاشیدن می‌سوزم...»
رفتم اتاق پرستارها. گفتم: «حالش خوب نیست؟ دایم پرت و پلا می‌گوید، چرا اینطور می‌کنه؟»
پرستار گفت:«موقع سکته مغزش کوچک شده»
گفتم:«مگر سکته مغز را کوچک می‌کند؟»
مغزش کوچک شده بود و با این حال جا واسه پنجاه‌آدم دشداشه‌پوش چفیه به سر که توی سرش می‌لولیدند کم بود! پنجاه تا آدم را باید یکی‌یکی از مغزش می‌کشیدم بیرون.
حالا هم نشسته‌ام کنارش و زبانش بخاطر داروهای آرام‌بخش سنگین شده، شمرده شمرده حرف می‌زند. و من تعجب می‌کنم با این مغزی که می‌گویند: کوچک شده، این‌همه خاطره چه جوری یادش مانده؟ که دارد مو به مو آن‌ها را بازگو می‌کند!

+  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 9:19   حمیدرضا سلیمانی  | 


معشوق
باران ِ روی برگ است

+  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 16:8   حمیدرضا سلیمانی  |