ديار ما
باران
به بوی گيس ِ زن است كه میبارد
زیر چترت میایستم
و از لابهلای موهات به گوشهی خیس خیابان نگاه میکنم
هر پنجشنبه کنارش مینشینم
تو بگو از سنگ صدا در میآید و از او نه!
موهايت را
باز میكنی
دستانم را میگشایم
زير باران...
خدا خيس میشود
دخترک رو به مادرش گفت: «هيچكی از تو خوشش نمییاد!»
اشک جمع شد توی چشمهای مادر، نشست و تكيه داد به ديوار:
«هيچكی يعنی كيا؟»
«عروسكام؛ نوکطلا، پشمالو و... عروسکام بدشان میاد كه تو منو بزنی!»