تبليغاتX
حمیدرضا سلیمانی

 ديار ما 
          باران
               به بوی گيس ِ زن است كه می‌بارد

+  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 13:38   حمیدرضا سلیمانی  | 


زیر چترت می‌ایستم
و از لابه‌لای موهات به گوشه‌ی خیس خیابان نگاه می‌کنم

+  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 11:16   حمیدرضا سلیمانی  | 


هر پنجشنبه کنارش می‌نشینم
تو بگو از سنگ صدا در می‌آید و از او نه!

+  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 14:11   حمیدرضا سلیمانی  | 


موهايت را
باز می‌كنی
دستانم را می‌گشایم
زير باران...
خدا خيس می‌شود

+  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 14:7   حمیدرضا سلیمانی  | 


دخترک رو به مادرش گفت: «هيچكی از تو خوشش نمی‌یاد!»
اشک جمع شد توی چشم‌‌های مادر، نشست و تكيه داد به ديوار:
«هيچكی يعنی كيا؟»
«عروسكام؛ نوک‌طلا، پشمالو و... عروسکام بدشان میاد كه تو منو بزنی!»

+  جمعه یکم آذر 1387ساعت 11:16   حمیدرضا سلیمانی  |