کفشهای تقتقیاش را بهزور از زیر آوار درآورده بود و داد میزد: "کفشام سالمه عمو! آخجون کفشامو دراوردم! "
نمیدانست تمام خانوادهاش زیر آوار مردهاند.
حسین (سپید)
میدونی چیی حسین؟! گاهی یک جفت کفشِ تقتقی میارزه به دنیا و مافیهاش.
یك رژ مسی، یک لاک قرمز...
كفشی كه خدا پای آهو كرده
رنگی كه خدا رو بال پروانه كشیده
فلسی كه تن ماهیها كرده
میدونی حسین زرق و برق دنیا قشنگه، مثل چراغهای رنگ و وارنگ عروسی رو سردر خونهی همسایه، مثل بیرقهای سبز پولکدار رو بام خونهی حاجی، مثل ریتمِ پاشنهی كفش دختر عمو، روی سنگفرشهای كوچه وقتی كه با ذوق از بازار كفشفروشها بر میگرده.
منتها چشم میخواد برای دیدن
گوش میخواد برای شنیدن
من نمیدونم كسی كه چشم دیدنِ زیباییها را نداره، فردا تو بهشت هم میخواد چشماشو به روی خودش ببنده...!
مشكل اون یکجفت كفش تقتقی نیست كه از زیر آوار بیرون آورده شده، مشكل اون ذهن تقتقیی كه هی مثل تفنگ تقتق میكنه. تقتق تهتق... تیر در میكنه.
مشكل اونیی كه دیوارو آوار كرده... نه یکجفت كفش تقتقی كه سادهترین بهونه برای ادامهی زندگیه...
بیلی(زندانی) خطاب به دادستان:
و تو ای میمون، فقط آرزو میکنم که یک روزی تو هم در جایی بایستی که من الان ایستادهام. چون آنوقت متوجه چیزی خواهی شد که الان نمیدانی، آقای دادستان؛ بخشش!
متوجه خواهی شد که مفهوم یک جامعه بر اساس کیفیت رحم و بخشش استوار است، احساس جوانمردانه آن، احساس عدالت آن... اما این درخواست از شما مثل درخواست از یک خرس برای شاشیدن در توالت است.
بیلیهیز کتاب "قطار سریعالسیر نیمه شب" را نوشت که در ۱۹۷۸دستمایه فیلمی به همین نام ساخته آلنپارکر با بازی براددیویس در نقش اصلی شد و فیلمنامه را هم الیور استون نوشت. فیلم نامزد شش جایزه اسکار از جمله بهترین فیلم و کارگردان شد و در نهایت دو اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی و موسیقی (جورجو مورودر) را از آن خود کرد.{منبع}
برای فاطمه
قیصر امینپور:
«تو میتوانی هر شعری که تو را خوش نیامد، پاره کنی و دور بیندازی اما شاعر تنها چند برگ از تاریخ ادبیات نیست که آن را از شیرازه جدا کنیم و به دور افکنیم. مثل این است که بخواهی پارههای پوست و گوشت خویش را به دندان بر کنی و به دور افکنی. مثل این است که بخواهی پارههای دلت را با ناخن چنگ بزنی…»
«چرا زمین را از زیر پای خویش میکشی و تکیهگاه خود را خالی میکنی؟ چرا نردبانی را که از آن فراز آمدهای به یکسو میاندازی؟ چرا از کسی که یک حرف و دو حرف بر زبانت نهاده است، دو حرف "زندهیاد" را دریغ میداری؟ مگر یاد را هم میتوانی بکشی؟ وای وای افسوس! آیا درست است که «خاموشی سرآغاز فراموشی است»؟
«چه ستون تسلیت سیاهی برافراشتید تا شانههای لرزان خانواده و دوستانش بر آن تکیه کنند. حتا پس از مرگ هم از این در وطن خویش غریب، دست بر نداشتید و به راستی که چه چهره زیبایی از خویش در روزنامه کشیدید؛ تصویری از اخلاق و دین و انسانیت. گیرم که او گبر و ترسا بود که نبود؛ تو که مسلمانی!»
«با این خطکشی که تو در دست گرفتهای و هر چه را که از آن بلندتر یا کوتاهتر بنماید، قطع میکنی، با این قلمی که نه، با این تیغی که تو در کف گرفتهای، چه بازوها که باید قلم شوند، آن هم بازوانی از این دست که به راستی انگشتشمارند! اما این خطکش تو تا قوزک پای حلاج، نه، تا رد پای حلاج هم قد نمیدهد.»
«اگر دست تو بود، نهتنها دست و پای حلاج را میبریدی، بلکه از او جز سایهای بر دار نمیماند و تازه سایهاش را هم با تیر میزدی و خاکستر سایهاش را هم به باد میدادی و طنین امواج باد و فریاد او را هم در فضا تیر باران میکردی. اگر دست تو بود، عینالقضات و شیخاشراق را صد بار سنگسار میکردی و بر دار میکردی و حتا بوسعید و بویزید و بوعلی و رازی و ملاصدرا و حافظ و مولوی و سعدی و... حیف که فرصت نیست تا برایت بگویم که آنها چه و چهها گفتهاند. خودت برو بخوان. آنوقت ببین از پیکر فرهنگ تو به جز شیری بیدم و سر و اشکم چه میماند.»
«من فکر میکنم اینها که هیچ، حتا تمام پیغمبران هم از دم تیغ تو در امان نخواهند بود. راستی چرا علی امروز القیس را اشعر شعرا میخواند؟ پیغمبر چطور؟ میگویند گاهی آستینهایش کمی کوتاه و گیسوانش کمی بلندتر از خطکش تو بود! میگویند نسبتی با ابولهب داشته؛ اصلاً خود خدا چطور؟ چرا زیباست؟ چرا زیبایی را آفرید؟ مگر زیبایی جرم نیست؟ گناه نیست؟ مگر اشاعه زیبایی، اشاعه فساد نیست؟»
«چرا خدا رنگ را آفرید؟ مگر رنگ، حرام نیست؟ چرا همه چیز را سیاه نیافرید؟... »