تبليغاتX
حمیدرضا سلیمانی

۱
اولین‌بار بغلِ مادر بود كه دیدمش؟ مثل دسته‌ی كوزه‌ای آویخته به پهلوی‌ مادر، پاهاش را دوشاخه چفت كرده بود روی انحنای پهلو.
لابلای گرگ و میش غروب بود كه رفته‌رفته نمایان ‌شد. مثل ماه از میان پنبه‌ی ابرها، مثل ستاره‌ی شوخِ چشمک‌زن از بین خطوط درهم و برهم، از میان اشكال هندسی، رفته‌رفته نمایان می‌شد. از میان رنگ‌هایی كه به هم آمیخته بود.
كشف حضورش مثل كشف شیر مادر بود. مثل كشف صدای سوت پدر از لابلای جیك‌جیك گنجشك‌ها، جیرجیر، جیرجیرك‌ها.
از توی گهواره نگاه می‌كردم. از بین همه‌ی رنگ‌ها و اشیا می‌شناختمش. هاله‌ای از مه بود. توده‌ای روشن میان تاریکی. بعد رفته‌رفته چهره‌اش شکل گرفت. گِردی صورتش نمایان شد، لب و دهانی پُر از خنده، با چشمانی بازیگوش و سری كه ریت بود. مادر گفته بود: «این‌طوری سوی چشم‌هاش بیش‌تر می‌شود.»
اولین‌بار كنار گهواره‌ دیدمش. گهواره‌ای كه مال او بود و به من رسیده بود. مثل لباس‌های نوزادی‌اش. ایستاده بود و با دست گهواره را تكان می‌داد. در غیاب مادر، لَله‌ی من می‌شد و با آن صدای نازک و تو دماغی برایم لالایی می‌خواند. گاهی شیطان توی جلدش می‌رفت. با زحمت از گهواره پایینم می‌کشید. خودش توی گهواره چهارزانو می‌نشست، تاب می‌خورد و بازی می‌كرد. من منتظر می‌شدم تا پایین بیاید. یا که مادر سر برسد و نهیبش كند تا دوباره برگردم سر جایم، تا دوباره او كنارم بنشید و همین‌طور كه آدامس خروس‌نشانش را می‌جود گهواره‌ام را تكان دهد. گهواره‌ تكان بخورد و باز در نوسانی دیگر بغلتم.
توی چشم‌هاش ستاره داشت كه دیدمش؟ توی چشم‌هاش پولک بود که وقتی بالای سرم می‌ایستاد دست‌هام را دراز می‌كردم به سمت چشم‌هاش؟ او هی خودش را بالا می‌كشید، بالاتر. مثل سنجاقكی كه روی بند رخت هی جا عوض می‌كند، یا پروانه‌ای كه روی گل‌ها و شاخه‌ها جابجا می‌شود.
راه كه افتادم، او اولین كسی بود كه دنبالش افتادم. تاتی‌تاتی، می‌رفتم تا بهش برسم. می‌رسیدم، می‌دیدم كه نیست. تاتی‌تاتی می‌رفتم تا شاید دستم به دامن چارخانه‌ی شطرنجی‌اش برسد. می‌دویدم و بهش نمی‌رسیدم. مثل خورشید كه در افق ایستاده بود و هر چه می‌دویدم نمی‌رسیدم. گاهی دورتر از من می‌ایستاد و هی می‌گفت: «خب بیا...»
چهار سال از من، پیش بود. به گمانم۱۴۶۰ روز.
زمین به دور خودش می‌چرخید و من به او نمی‌رسیدم. تا روزی كه قلبش برای همیشه از تپش باز ماند و از مدار زندگی بیرون افتاد. غروب جمعه بود كه بهش رسیدم، از او گذشتم، و توی گذشته‌ام  جا گذاشتمش.
گفته بودم: «آبجی بلاخره یك روزی بهت می‌رسم.»
گفته بود: «محاله.» بهش رسیده بودم اما او باز جایی دیگر بود.
گاهی كنار مادر در غروب پیش می‌آید. مثل دسته‌ی كوزه‌ای در پهلوی مادر نشسته. گاهی هم دوشادوش هم به جانب غروب می‌روند.
اولین‌بار كجا دیدمش؟ كه آن همه دنباله داشت مثل بادبادک در باد. مثل نور ماه كه در رود كارون می‌افتد، تا آن سوی ساحل ادامه پیدا می‌كند. و شكن‌شكن دارد.
كجا بود كه دیدمش؟

 ۲
یك روز خواسته بود به تقلید از مادر، مرا با چادرنماز به كمر ببندد. می‌خواست كولم کند؛ نمی‌توانست. نمی‌توانست تعادلش را حفظ كند. عاقبت هم از روی دوشش افتادم. مادر سراسیمه سر رسید، نهیبش كرد. و او با گریه رفت كه بخوابد. شب هم لب به غذا نزد و گرسنه خوابید. من آه و ناله می‌كردم، و او دزدكی با چشم‌های خیس از لای ملحفه نگاهم می‌كرد. و آخر شب، وقتی همه خوابیدند كنارم آمد و بوسیدم.
بعدها پدر برایش عروسكی بزرگ خرید كه هر وقت ‌خواست با چادر به كمر ببندد. عروسكی كه موقع خواب چشم‌های زیتونی‌اش را می‌بست. من سا‌ل‌ها بعد از سر بازیگوشی آن را به ترک موتورسیكلت مرد لحاف‌دوزی بستم كه نمی‌دانم آن را با خودش كجا برد. عروسكی كه هیچ‌وقت پیدا نشد.

نسخه PDF كارگاه داستان‌نويسی عباس معروفی (بخش یکم تا پنجاه‌وسه) را  از اینجا دانلود کنید. لطفاً از نحوه دریافت فایل بی‌خبرم نگذارید.

+  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 14:33   حمیدرضا سلیمانی  | 


در دنیای ناامنی زندگی می‌كنیم مهیار. و این ناامنی را احساس نمی‌كنیم مگر این‌كه بند پاره شود. بعد می‌بینیم از پرتگاهی به پرتگاه دیگر افتاده‌ایم. من كم‌طاقتم و ظرفیت پذیرش مصائب زندگی را ندارم و سال‌هاست آن الهه‌ی مهربان از روی شانه‌ام پریده. دیگر دستم به سرشاخه‌ی هیچ درختی دخیل نمی‌بندد. این است كه تنها مانده‌ام رفیق، تنها و خدا را برای آمرزش جسم و جانم كم آورده‌ام. سال‌هاست كه به عیان می‌بینم این حوض پر ستاره تصويرِ ماه مرا ندارد. من به حوض بی‌ماه عادت ندارم مهیار. و مادر هم نیست تا گاهی دستم را بگیرد، وردی بخواند و از روی بام، جانب مهتابی آسمان را نشانم دهد.

+  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 1:27   حمیدرضا سلیمانی  |