تبليغاتX
حمیدرضا سلیمانی

گفتی: «مرا فراموش کردی؟ نه؟ ای کاش...»
می‌گويم: «مگر می‌توانم فراموش كنم، اولين مخاطب اين خانه را؟
اولين شاهينی كه روی شانه‌هام نشست تو بودی
بعد پر كشيدی در باد و باد به گردبادِ فراموشی‌ات انداخت
حالا روی شانه‌ی كدام شاعر نشسته‌ای؟ طرح نقاشی كدام صورتگری؟
گمنام‌ترين شاعر جهان من بودم، يادت هست؟ آفتابی ‌كه به دنبال سايه‌اش راه افتاده بود...»

+  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 19:38   حمیدرضا سلیمانی  | 



بارها خیره شده‌ام به سادگی پروانه‌ها
كه ساده در باد می‌روند
از شاخه‌ای به شاخه‌ی دیگر
از ارتفاعی به ارتفاع دیگر
وقتی‌كه مثل كاغذ در باد تا می‌شوند
وقتی‌كه روی سطح آب راه می‌روند
وقتی‌كه رویِ بندِ رخت
روی لباس‌های نازک و نم‌دار تو می‌نشینند
و با بوی تو می‌آمیزند
تب می‌كنند و بی‌تاب از این شانه‌ به آن شانه‌ی باد می‌نشینند
كوتاه است عمرشان
كوتاه‌تر از عمر شبنمی كه بر گلبرگ‌ها می‌نشیند

+  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 14:19   حمیدرضا سلیمانی  | 


می‌آيم و می‌روم، باز تو بر ايوان نيستی

+  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 13:34   حمیدرضا سلیمانی  | 


این روزها را بیشتر با پدرم سر می‌کنم. از وقتی که سکته کرد بیشتر بهش نزدیک شدم. دیشب هم ساعت 12 شب بهم زنگ زد که: «سرم درد می‌کند، بیا فشارم را بگیر»
با عجله خودم را رساندم. لبه‌ی تخت نشسته بود و غش‌غش می‌خندید. نگاهی بهم کرد و گفت: «گولت زدم. خواستم از تو رختخواب بکِشمت بیرون.»
زنم گفت:«بخدا من حدس می‌زدم» و ادامه داد: «انگار دوست دارد بیشتر باهاش باشی. گفتم: «چه‌طور؟» گفت:«آخه وقتی که نیستی یا سر کاری، مدام سراغت را می‌گیرد و می‌گوید: «چرا امروز نیامده دیدنم.»
پدر غش‌غش می‌خندید.
گفتم:«این شادی و شنگولی مال قرص‌های‌ست که می‌خوری؟»
خواست از جا بلند شود، فوری زیر بغلش را گرفتم. و تا توی هال باهاش رفتم. نشست و تکیه داد به متکا. مدت‌هاست که دیگر نمی‌تواند به تنهایی قدم بردارد. حتماً باید یکی کنارش باشد. همه‌اش از این می‌ترسم که نکند ببفتد و دست و پایش بشکند.
روز اولی که از بیمارستان مرخص شده بود تا شب زیاد پرت و پلا می‌گفت. گاهی هم خیره می‌شد به سقف و پلک نمی‌زد. می‌پرسیدم: «بابا به چی نگاه می‌کنی؟»
می‌گفت:«به خدا.»
سقف اتاق پر از ترک بود و پدر به خدا نگاه می‌کرد که تلفن زنگ زد و قطع شد. گفت: «تو را به خدا یکی بیاید این سیم‌های تلفن را از دور کمرم باز کند.»
توی بیمارستان هم، همین بساط بود. کاری به سر بیمارِ تختِ کناری‌اش در آورد که از اتاق رفت بیرون و ایستاد توی راهرو. پدر توی اتاق فریاد می‌زد و می‌گفت: «پنجاه آدم چفیه به سر جمع شدند توی این اتاق واسه چی؟ تو این اتاق جا برای نفس کشیدن نیست.»
گفتم:«چه می‌گویی اینجا بیمارستانه و کسی هم جز من و شما توی اتاق نیست.» چشم‌های پف کرده‌اش را اطراف اتاق می‌چرخاند و می‌گفت:«پس این کیه... اون یکی... بقیه... اینها کی‌اند؟» گفتم:«اینجا بیمارستانه و ...»
گفت:«کدام بیمارستان؟ اینجا خانه‌ی منه! کی به تو گفت هر دوتا کولر را با هم روشن کنی؟ کی باید پول قبض برق را بدهد؟»
گفتم:«نگران نباش من پرداخت می‌کنم.»
گفت:«کی پول آب و برق کسی را پرداخته که تو بپردازی؟... تو پول آب و برق مرا پرداخت می‌کنی؟... مگر می‌شود؟»
نگاه کرد به زنجیرهای ظریفی که برای نصب سرم از سقف آویزان بود. گفت:«کی اینها را زده به سقف خانه‌ام؟ نکند کار دکتره؟ دیشب با دریلش آمده بود اینجا!... جاش سوز می‌زنه» و حالش ادامه داشت تا پرستار آمد و بهش آرام‌بخش زد و رفته‌رفته آرام شد. می‌گفت: «دکتر با دریل شکمم را سوراخ کرده...» می‌گفت:«گه تو رودهام سنده شده» می‌گفت: «حالا موقع  شاشیدن می‌سوزم...»
رفتم اتاق پرستارها. گفتم: «حالش خوب نیست؟ دایم پرت و پلا می‌گوید، چرا اینطور می‌کنه؟» پرستار گفت:«موقع سکته مغزش کوچک شده» گفتم:«مگر سکته مغز را کوچک می‌کند؟»
مغزش کوچک شده بود و با این حال جا واسه پنجاه‌آدم دشداشه‌پوش چفیه به سر که توی سرش می‌لولیدند کم بود. پنجاه تا آدم را باید یکی‌یکی از مغزش می‌کشیدم بیرون.
حالا هم نشسته‌ام کنارش و زبانش بخاطر داروهای آرام‌بخش سنگین شده، شمرده شمرده حرف می‌زند. و من تعجب می‌کنم با این مغزی که می‌گویند: کوچک شده، این‌همه خاطره چه جوری یادش مانده؟ که دارد مو به مو آن‌ها را بازگو می‌کند!

+  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 16:35   حمیدرضا سلیمانی  | 


«مگریز آینه، مگریز...»
می‌گریزد، نه به جانب جایی که من می‌خواهم، روی دو زانو می‌افتد، دستش را دراز می‌کند کاکل سبز بوته‌ای را می‌گیرد تا برخیزد، به پهلوی راست یله می‌شود، لبانش را به دندان می‌گزد. توش و توانش را جمع می‌کند تا دوباره برخیزد...
«مگریز آینه، مگریز...»
«نمی‌توانم، دیگر نمی‌توانم.»
«آخر کجا می‌خواهی بروی؟»
«هیچ‌کجا فقط از این قصه می‌روم...»
بلند می‌شود چند گامی بر می‌دارد... اگر نویسنده به قهرمان قصه‌اش مجال فکر کردن بدهد روزگارش تباه است. کاری بکن زن، حرفی بزن. داستانت بدون آینه هیچ است، نگاهش کن چطور تلو‌تلو می‌خورد و درست برخلاف مسیری که تو می‌خواهی حرکت می‌کند... یک لحظه‌ی دیگر اگر درنگ کنی تا ابد می‌رود، شتاب کن، دستی به گونه‌های زخمی‌اش بکش، دستی به موهای پریشانش.۱

منیرو گفت: «خیلی‌وقت است که فکر می‌کنم کاری ازم بر نمی‌آید جز همین انتقال تجربه‌ام به داستان‌نویسان تازه‌کار. خیلی‌وقت است فکر می‌کنم نباید منتظر آقای‌ رئیس‌جمهور و یا فلان‌وبهمان بود و این‌که هرکاری که می‌توانی بکن... آن‌ها جز همین‌که کرده‌اند و می‌کنند، کاری نمی‌دانند.» و من هم از همان‌روز دست به کار شدم، و امروز کارِ انتقال پُست‌های آموزشِ داستان‌نویسی به وبلاگِ گروه اینترنتی کولی‌ها۲ به اتمام رسید.

۱- کولی کنار آتش، منیرو روانی‌پور، نشر مرکز، چاپ اول1378
۲- مرتبط با موضوع

+  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 13:33   حمیدرضا سلیمانی  |