تبليغاتX
حمیدرضا سلیمانی

نقره گفت: «اين آدمه؟ بشره؟ اين هيچ‌‌چی حالیش نیست.»
صدای رجب‌باغبان از تو ايوان بلند شد. سر جايم جابجا شدم. رضا هم كشيد عقب. رجب داد ‌می‌زد: «نقره؟» 
نقره گفت: «ايشالله كه لال بشوی. كه هيچ‌وقت نتوانی صدايم بزنی، الهی كه يک مرضی بگيری كه شفا گيرت نياد.» 
صدای رجب‌باغبان از دور می‌‌آمد. داشت غر می‌زد: «صدام را نمی‌تواند بشنود اين زن، تحملم را  ندارد اين دردگرفته...»
نقره، درِ گنجه را باز كرد و بسته‌ها را يكی‌يكی از دست من و رضا گرفت. گفت: «سیل كنید‌؟ هی نك‌و‌نال‌ می‌‌كند... همه‌جا با این دیوانه‌ی بدبخت بودم، همه‌جا، تو كُلّه‌مرغی جا گرفتم، میان مستراح جا گرفتم، توی انباری خانه‌های مردم، همه‌جا با‌هاش بودم، همه‌جای عالم دور خوردم، به‌خاطرِ بدبختی‌هاش ساختم، این هم از عاقبتم!» گفت: «دیوانه‌ست این مرد. امیدوارم ریشه‌‌اش از گِل در بیاد.» گفت: «مردادماه خُب می‌دانید كی‌ هست؟ مرداد ماه!؟ - كه حالا می‌بینی این روزها زن‌ها این‌همه نازلو شدند. چقدر ناز ‌و ‌نیز می‌كنند- از گرمای آفتاب می‌رفتیم زیر سایه‌ی پلیت‌ها تا که شب بگیردمان. شب حیاط را آب‌پاشی می‌كردیم و می‌خوابیدیم... همان وقت‌‌ها سر همین علی پسرم بود به قول خودمان‌‌گفتنی، ده روز تمام همین دردی را كه كشیدم موقع زایمان، خودم بودم و خدای بالا سری. سه‌ِ شب، خدا علی را به‌ام داد. مردادماه، دهم مرداد ماه. به‌ قرآن فقط خدا بالا سَرم بود... این مرد پیداش نبود... پيش از علی هم یک بچه‌ی شش ماهه دنیا آوردم كه مُرده بود، از بس از كوه‌های سرمسجد سطلِ آب كشیدم ‌بالا. آن‌وقت‌ها که آب لوله‌كشی نبود. زندگی زحمت داشت، زحمت.

 از رمان خاطره‌های سالخوردگی یک کودک

+  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 12:28   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

دیشب رفته بودم امام‌زاده طاهر؛ نبش‌قبر

حالا انگار از نبش‌قبر ِخودم بازگشته‌ام

 

كنار ِ احمدمحمود نشستم، سنگ را كه برداشتم؛ آدم‌های قصه‌هاش بیرون ‌آمدند، و من تماشا می‌كردم. انگار دریچه‌ای به شرجی و آفتاب گشوده بودم و دسته‌ دسته پروانه، از حبس ِ گلو بیرون می‌آمدند.

شاملو با آن سنگ كوچك و ارزان، هنوز ابهت داشت. سنگ را كه برداشتم پریا بیرون دویدند، و دخترانِ ننه‌دریا، با بوی زُهم ِ هزار دریای تو در تو.

نگاه كردم به سنگ ِ گلشیری

نگار گفت: «این‌همه آدم ِ بزرگ، زیر این سنگ‌های كوچك چه جوری جا می‌شوند؟!»

...

 

هجرانی

 

+  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 17:22   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

 عكس از وبلاگ خوابگرد

    عباس معروفی:

رمان «ذوب‌شده» تمام شد. آن را برای نشر ققنوس در تهران فرستادم که اجازه‌ی چاپ و انتشارش را بگیرد. رمانی که بیست و شش سال پیش نوشته شد ولی منتشر نشد.{منبع}

 

رمانی كه با حال و هوای بیست و شش سال پیشِ ِ آقای معروفی نوشته شده باشد خواندنی است. عباس معروفی از محدود نویسندگانی است كه خاطره‌ی شخصیت‌های داستان‌هاش عمری در ذهن مخاطب می‌ماند. "آیدین" و "حسینا"ی او جامع‌ترین، پویاترین و محبوب‌ترین شخصیت‌های داستانی آفریده شده در سال‌های اخیرند.

 

+  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 10:34   حمیدرضا سلیمانی 


زیر سایه‌‌ی چناری نشسته بودم. و به پاهای دختربچه‌ای نگاه می‌کردم که رفته بود توی جوی آبی که از پای چنارها رد می‌شد. تلفن همراهِ توی جیبم تکان خورد. ییغام کوتاه بود و مختصر.
شنیدن خبر برایم مثل جدا شدن برگی از شاخه‌ی چنار بالای سرم بود، همین.
عادت کرده‌ام به شنیدن خبرهای ناگوار. خیلی وقت است با این غم آشنایم، از بچگی. وقتی پرویز فنی‌زاده مُرد فهمیدم که آدم‌های روی پرده هم می‌میرند.
نگار از آن‌طرف سایه‌ی چنار گفت: پیام چی بود؟
تلفن را دادم به‌اش. نمی‌خواستم پیغام را با صدای بلند خوانده باشم. که نگار با صدای بلند گفت: خسرو شکیبایی هم مرُد.
آه‌ِ همه در آمد. یکی گفت: شاید خبر سر کاری باشد!
خورشید چنار را دور زده بود و هیچ سایه‌ای بالای سرم نبود.
یادم آمد که در خیالم؛ نقش خیلی از شخصیت‌های داستانی را او بازی کرده بود. یادم آمد که "ری‌را" را با صدای او بود که شنیدم. و خیلی چیزهای دیگر که تصویر شد و از پیش چشمم گذشت.
تکیه دادم به درخت چنار و سایه‌اش دوباره افتاد روی سرم. چنار پر از برگ‌ بود. باد داشت زیر بالِ برگ‌ها می‌زد.

 صدا کن مرا صدای تو خوب است...

«هامون» آن سال‌ها و بعد حال و حسرت

+  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 14:19   حمیدرضا سلیمانی  |