تبليغاتX
حمیدرضا سلیمانی

 

از آن روز دشمن به ما چيره گشت

كه ما را روان و خرد تيره گشت

همين دان كه گر ما خرد داشتيم

چنين روزگاری نمی‌‌داشتيم

 

+  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 12:42   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

خُب دلم برایش تنگ شده. برای آغوشش حتا. برای سیگارهای شیرازی که می‌کشید. برای روزهایی که غر می‌زد که چرا تا پاسی از شب بیرون خانه مانده‌ام. یا حتا برای روزهایی که از مدرسه بر می‌گشتم و می‌پرسید:«امروز نمره چند گرفتی؟»

حالا هم گاهی تا پاسی از شب می‌مانم روی مزارش. سیگار می‌کشم و باهاش حرف می‌زنم. همین چند شب پیش رفتم و ماشینی را که تازه خریده‌ام نشانش دادم، و همان‌جا خوب برقش انداختم. بعد حسرت خوردم که چرا دیگر نیست تا روی صندلی جلو بنشانمش و بگردانمش گرد شهر.

دلم برایش تنگ شده، خیلی.

                                                   

                                             

+  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10:30   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

قسمتی از "مَد و مِه" به بهانه‌ی انتشار نامه*ی ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمی

 

نفرت؟ چرا نفرت؟ تلخی بس است. نفرت که چیزی نیست. نفرت را آسان می‌توان رد کرد. آسان می‌توان بخشید. آسان می‌توان بخشود، اما نمی‌توان که فراموش کرد... وقتی که روح تلخ می‌شود تلخ می‌ماند. کاری نمی‌توانی کرد. تلخی انگ است. داغ است و مهر و نشانه‌ست. می‌ماند. می‌شود هویت انسان. مانند رنگ چشم. هر چند رنگ چشم، دنیا را رنگی نمی‌کند. ولی تلخی تصویرهای تلخ می‌سازد. تلخی تصویر واقعیت است. تصویر شیشه‌ی مات تو، وارونه، کوچک‌تر از واقع. واقع منم با من، با این هوای مِه‌آلود و بوی مَد، تنها.

این‌جا هوای مه‌آلود و بوی مد با خواب، خواب قدیم خسته بی‌خون، عجین شده‌ست. هذیان و دغدغه جای تصویر و اندیشه را گرفته است. این فکر نیست، کابوس است. این کار نیست، این تلاطم بیماری‌ست. این تصویر واقعیات است. ما را در میان لذت محروم کرده‌اند... خیرخواهان مصلحت‌اندیش ما را به جای آب انداختند توی آب‌انبار... و در تمام این مدت نفهمیدند ما را پیش مردم نامردمی فرستادند که زخم و سوزش‌مان کار آن‌ها بود.

من امشب از پنجره، شط را نمی‌بینم. امشب این پنجره بی‌فایده‌ست. وقتی که چشم نمی‌بیند یک پنجره چه فایده دارد؟ من شط می‌خواهم روشن. من چشم می‌خواهم بینا. شط وقتی که روشن شد آن‌وقت من به فکر پنجره می‌افتم. بینایی چیزی جداست از ظلمت. تاریکی را هم باید به چشم دید. برای دیدن، روز کافی نیست، چشم  می‌خواهد. من چشم دارم. من چشم دارم می‌بینم که روز می‌گذرد، حصه‌ام از روزگار را حدّ حقیر محیطم تعیین می‌کند. من از شکاف این حقارت مستولی بُعد زمانی بودن را می‌بینم، و می‌جوشم. حالا تو هی بگو که تحول، یواش، پیش خواهد رفت، و کار خود، یواش، خواهد کرد. مختار است. اما عمر من یواش طی نخواهد شد. من می‌خواهم همراه آن باشم، من حق دارم همراه آن باشم. من در وقت زندگی می‌کنم ولی محیط من در جغرافی‌ست...

ما آن‌قدرها هم وجود نداریم. بی‌بته‌ایم. بی‌بته بودن ما را مظلوم کرده است. مظلومیت هرگز دلیل حقانیت نیست. حقانیت کافی برای بردن نیست. بردن یک احاطه می‌خواهد. باید در نفس آقا شد. باید در ذهن روشن بود. باید بود. بی‌بته بودن در واقع نبودن است...

من ممنون هر کسم که نگذارد عمرم در خواب بگذرد... من بیداری را ترجیح می‌دهم. من فحش را می‌بخشم زیرا طبیعی است که از عجز می‌آید. در افتادن با عجوزه‌ها و عاجزها جالب نیست، کیف ندارد...

انتظار یعنی چه؟ انتظار افیون است. هر لحظه انتظار، در حداکثر، مانند مستی خوش آغاز باده‌پیمایی‌ست. بعد بالا می‌آوری. در انتظار بودن یعنی نبودن در وقت.

 

مَد و مِه

ابراهیم گلستان

چاپ اول 1348

 

مشق فرشته‌های مهیار رشیدیان را این‌جا بخوانید.

+  شنبه یکم تیر 1387ساعت 11:50   حمیدرضا سلیمانی  |