عنكبوت بزرگی را كه رفته بود زیر میز دنبال کردم. رفت لابلای شكاف میز. من هم از غیظ هرچه رشته بود پنبه کردم. با قلمنی هرچه تنیده بود همه را در هم پیچاندم. تارها به لوله قلمنی چسبیدند، مثل سهپستان چسبناک بودند. از زیر میز بالا آمدم. چشمهای سیاه و درخشان دخترآبادانی از آنور پیشخوان بهام دوخته شده بود.
چادرش را از هم باز کرد، مثل کبوتری كه برای پرواز بال باز میكند. با خنده جلو آمد. گفت: «چه خوب از جلوش در آمدی؟»
صداش نازك و تو دماغی بود. پیشخوان را دور زد و بیتعارف آمد توی دكه.
«بیرون جهنم است.»
سه پایه را جلو كشیدم. نشست. چند تار مو سر خورد روی پیشانیاش. با دست آنها را پس زد. سرش را بالا گرفت و باز خندید. گونههاش برق میزد. چند سالی از افسانه بزرگتر بود.
با زیر سیگاری رحیمآقا ور رفت. مجلهها را بیآنكه بخواند ورق زد. حس کردم دمای دكه گرمتر از پیش شد.
گفت:«آنروز وقتی همه در رفتند تو ماندی، باید پسر خیلی شجاعی باشی؟!»
از شجاعت نبود كه مانده بودم. از حیرت سر جا میخكوب شده بودم.
«تو اسمت چی است؟»
«رضا»
گلویم خشك شد. دختر آبادانی بین من و كلمن آب نشسته بود. دست برد و لیوان را پر آب کرد.
گفت: «تو تشنه نیستی؟»
«نه»
آب لیوان را تا نصفه سر کشید، باقیاش را داد دستم و بلند شد.
«دیگر من بروم آقا رضا، باز هم میآیم پیشات»
بینیام را با انگشت گرفت، تكان داد و آرام رها کرد. ته دلم خالی شد. انگار توی گهواره نشسته بودم یا توی اتومبیل وقتی از شیب تندی سرازیر میشود.
مجلهی «زنروز»ی از روی میز بر داشت، چشمكی زد و بیدرنگ بیرون رفت. از پشت پیشخوان گردن کشیدم. دور شدنش را نگاه کردم. از كنار دیوار از توی سایه میرفت. نبش كوچه ایستاد. رو برگرداند و دست تكان داد و مثل سراب تو هرم گرما دود شد.
روی سه پایه دست کشیدم، جای پشتاش گرم مانده بود. ته مانده آب لیوان را سر كشیدم.
بویی پیچیده بود توی دكه كه بوی كاغذ نبود. رحیمآقا گفت:«بوی جوی مولیان آید همی!... چه بوی خوبی، ادكلن زدهای رضا؟»
گفتم:«نه»
ابروهاش را در هم كشید و گفت: «عجیبه»
عجیب بود كه در آن گرما، توی زل آفتاب، دختر آبادانی مثل کبوتر جلو دكه ظاهر میشد. بدون تعارف میآمد تو. مجله ورق میزد، لیوانی آب میخورد و بعد بویاش میپیچید لابلای هرچه روزنامه، و گرمای تناش برای ابد میماند روی سهپایه.
«چرا آرامی رضا؟»
«ها؟»
دلم میخواست روزنامهها را بچسبانم به تمام شیشهها تا هیچكس داخل را نبیند. دلم میخواست تمام روزنامهها را فرش كنم كف دكه تا دختر آبادانی پاهاش را دراز كند و توی مردادماه بگوید:«اینجا بهشت است.»
«رضا تو را چه میشود؟»
«رحیم آقا عشق چیست؟»
« عشق معیارِ تنهایی آدمه»
افسانه از خنده منفجر شد؛ «مگر میشود آدم توی این سن، از عشق حرف بزند؟»
چرا حرف نمیزدم وقتی با قصه شیرین و فرهاد بزرگ میشدم؟ چرا حرف نمیزدم وقتی هنوز رخش گمشدهی رستم را در ته چشمهای تهمینه میدیدم. وقتی شب تا صبح پای ضبطصوتِ "مستر تونی" مینشستم و دیالوگهای عاشقانه فیلم "شعله" را گوش میکردم!
بوی دختر آبادانی تمامی نداشت. و یاد چشمهاش كه مثل گردباد همه چیز را میبلعید.
نگاهم را از او میدزدیدم. در حضورش دست و پایم را گم میكردم. تبدیل میشدم به یك موجود خجالتی كه خودم هم باورم نمیشد. و هراس داشتم از نگاهاش. مردمك چشمهاش هی گشاد و تنگ میشد. و پرههای بینیاش باز و بسته. دستهام را میگرفت. تا نُك انگشتهای پا لمس میشدم. عرق میکردم و خنك میشدم. انگار روی تاب مینشستم، روی سرسره. یا داخل قطار ِ بازی در تونل وحشت، به جای آنكه وحشت كنم ته دلم یكجوری قرص بود. ترس و بازی با هم، مثل قلقلك كف پا در خواب، هم مكیف و هم زجرآور.
از تونل وحشت كه بیرون آمدم. دیدم كشمیری ایستاده بالای سرم. سمت سهپایه نگاه کردم. دختر آبادانی رفته بود. كشمیری گفت:«چه بوی گندی! اینجا را سمپاشی كردهاید؟»
جواباش را ندادم. و خودم را با مرتب كردن روزنامهها مشغول کردم.
«رحیمآقا كجاست؟ اینروزها كمتر آفتابی میشود!»
رحیم آقا خود آفتاب بود. كه اگر یك روز نمیتابید جهان در ظلمات فرو میرفت. آفتابی كه بهاش تكیه میدادم، با شعاع نورش چون ساقههای گندم خودم را از خاك بیرون میكشیدم. مثل كرمهای ابریشم به مدد او كفن پاره میكردم. رحیم آقا رنگ زندگی بود. آیینهای تمام قد كه تصویر رنگینکمان روی آن افتاده بود.
كشمیری سرش را خاراند و غرغرکنان رفت.
روی سهپایه نشستم تا قصه یوسف و زلیخا را بخوانم. رضا با لبخند آمد. از مسجد بر میگشت. قرآن را لابلای یك پارچه منگولهدار سبز پیچانده بود. بو كشید گفت:«شیشهی گلاب شكستهای توی دكه؟»
«نه»
به كتاب توی دستم نگاه کرد و گفت: «شاید، بوی پیرهن یوسف است!»
قرآن را از دستاش گرفتم:«چند خریدی؟»
گفت:«نخریدهام، هدیه كردهام. قرآن كه خرید و فروش نمیشود»
روی پارچه تمیز منگولهدار دست كشیدم. دلم میخواست همان فردا مدرسه باز میشد و اول صبح جلو صف آیههای قرآن را به صوت میخواندم. تا شاید صدایم از بلندگوی مدرسه به گوش دخترآبادانی برسد. دلم میخواست تكخوان گروه سرود مدرسه میشدم. میخواندم و بقیه تكرار میکردند. مثل تكنوازی سازی زهی، هنگامی كه سایر سازها آكورد گرفتهاند. من میخواندم و جمعیت برایم هورا میکشید و كف میزد. و من از ذوق چشمهام را میبستم. بعد چشمهام را باز میکردم میدیدم دختر آبادانی لابلای جمعیت ایستاده، براندازم میكند و برایم كف میزند.
داستان استارتگاه خلیل رشنوی را اینجا بخوانید
شمع هم اگر بود تا به حال کوتاه شده بود
تو اما میسوزی و قد میکشی