از مهدکودک که برگشت گفت: «مامان، اوندفعه بابابزرگ "یلدا" و "امیر" مردند...»
مادرگفت: «خدا رحمتشان کند.»
«...امروز هم بابابزرگ "هانیه" مرده... مامان دیگه خجالت میکشم، پس بابابزرگ من کی میمیره؟»
این نوشتهی مصطفی رحیمی را - که در مجموعه "نامهی کانون نویسندگان ایران" در فروردین سال 1358منتشر شده - میخواندم، با خودم گفتم حالا حکایت ماست، دلم نیامد شما نخوانید، مثل همیشه از قلم این مرد لذت بردم. شما هم بخوانید ببینید چقدر این نویسنده و مترجم کمکار؛ باهوش، با زکاوت و توانا بوده، بخوانید:
سقراط: «ای آلکسیبادس گویی تازه از گرد راه رسیدهای...»
آلکسیبادس: «آری، چنین است. من، شاگرد پیشین تو، آمدهام تا تو را از رویداد بزرگی آگاه کنم.»
سقراط: «آن چیست؟»
آلکسیبادس:«در سرزمین تارپ، سرزمین رودها و جویهای خروشان و صحراهای بکر، زمین دهان باز کرده همه چیز را که کادو از دیرباز ساخته و پرداخته بود، از بناها و گلخانهها، فرو خورده است.»
«و تو آن بناها و گلخانهها را دوست میداشتی؟»
«نه، ای استاد، خواهم گفت که چرا.»
«بدان خواهیم رسید. شگفتی تو از چیست؟»
«آنچه را از افلاطون شنیده بودم – و سالیان بدان دل بسته بودم - در سرزمین تارپ بر خطا شد.
«این بدان دلیل است که یا افلاطون درست نیندیشیده بود یا درست به کار نبسته بود.»
«تو هم استاد؟»
«بلی، من، سقراط، که آنهمه افلاطون را دوست داشتم و دوست دارم دربارهاش چنین میگویم. افلاطون چون خواست که شهر نوین خویش را بسازد، اندیشههای خود را بس دانست...»
«اندیشههایش بهراستی بزرگ بود و نو.»
«من نیز جز این نمیگویم، اما از تو پرسشی دارم.»
«بگو ای استاد.»
«آیا در سخنی که ماه پیش با هم داشتیم به این نتیجه نرسیدیم که هیچیک ازپیامبران راستین نخواستهاند پیامشان با زور به مردمان تحمیل شود؟»
«درست به همین نتیجه رسیدیم.»
«در این مدت اندیشهی تو دگرگونی نیافته است؟»
«نه، در اینباره نه.»
«اکنون از تو میپرسم: آیا افلاطون حق داشت که اندیشهی خود را به زور بر مردمان تحمیل کند؟»
«ای استاد، آن مردم اندکشمار کسانی بودند که به بهای تیرهروزی دیگران، مال اندوخته بودند.»
«میبایست مالشان را – که به ناحق گرد آمده بود – بگیرد. آنگاه اینان چون سایر مردمان میشدند. اکنون شهر افلاطون را در بخشی سیاهی فرا گرفته است و این جز خطای افلاطون، خطای دیگر کسان هم هست.»
«کسانی که خود را هواخواه افلاطون میدانند؟»
«چنین است، دیآلکسیبادس هوشیار. اما مشکل تو چیست؟»
«سارو را میشناسی؟»
« آری، خوب.»
« خوب؟»
«این شگفتی از چیست؟»
«که تا دیروز کسی او را به جد نمیگرفت، هر چند سارو دانای بِخردی است.»
«من همهی دانایان کوشا را به جد میگیرم.»
«تو بزرگی، سقراط. مرا ببخش که هنوز بخشی از وجودت برایم ناشناخته است.»
«هیچکس "بزرگ" نیست. تو هم میتوانی هوشیار باشی. از سارو میپرسیدی.»
«در سرزمین تارپ برتو، بر افلاطون، و بر هر کس دیگری پیروز شد. من شامگاهی بود او را دیدم. بر تپهای بر فراز آمد. قدمش بلند بود و صدایش رسا. در چشمانش درخشندگی خورشید بود. انگشت به آسمان برداشت و گفت...»
«میدانم چه گفت.»
«دیگر شگفتزدگی نشان نمیدهم... در آنباره که ترا هم بر خطا دانست چه میگویی؟»
«ای آلکسیبادسِ جویا از تو میپرسم: کادو، فرمانروای پیشین تارپ چگونه بود؟»
«آه، مغرور بیمغز! به بناهای بلندش مینازید.»
«به بناهای ساخته از سستترین چوبها و نایها... و برای چه کسانی؟»
«دزدان دریایی و دستیارانشان... به او از همهی دریاها زرِ ناب و سیم سره به ارمغان میآوردند. اما بسی بیشتر از تارپ میبردند.»
«راز شکستش چه بود؟»
«اینکه برای نخستینبار در تاریخ به خیانت افتخار کرد.»
«آن روی حقیقت چه؟»
«در نمییابم ای سقراط.»
«به همهی تارپیان زخم زد. بر روانشان. و ستم را از اندازه برد...»
«چنین است ای سقراط. هنگامی که او، کادو، در ساحل تنها ماند، فریاد زد:«کجایید ای خوشسخنان، کجایید ای دوستان؟ کجایید ای کسانی که مرا از خدایان المپ برتر میدانستید؟» اما تنها کسی که با او مهربان بود نسیم خنک دریا بود، که او بیگمان پروایش را نداشت.»
«نسیم دریا تنها بر پاکدلان خوش است.»
«هیچکس بر تنهاییش اشکی نریخت، هیچکس... دست انتقام زود فرو آمد.»
«از چه سوی؟»
«از سوی سارو، میخواستی از کدام سوی دیگر باشد؟»
«اینبار تو بر خطایی، ای آلکسیبادس.»
«من همهچیز را دیدهام، ای سقراط.»
«یقین داری؟»
«مگر این چشمانم درست نبیند. گوش هایم درست نشنوند... و من از هیچیک از اینها نالان نیستم.»
«آنچه را دیدهای برایم بگو.»
«ای سقراط، همان شامگاه چون سخنان سارو به پایان رسید، خروشی عظیم از اعماق شهر برخاست. بهراستی سوگند که هیچگاه خروشی چنین غران نشنیده بودم. سپس در آگادموس شهر ولوله افتاد. من به آن بنای بزرگ نگریستم و چون نگاهم باز بر دریا افتاد دزدان و مهمانان کادو را دیدم که سوار بر کشتیها و زورقها و کلکها بسی راه پیموده بودند. نگران و شتابزده. سپس انبوه مردمان، که سخنان سارو را بر زبان داشتند به کاخ کادو هجوم بردند و...»
«گفتی انبوه مردمان؟»
«آری، سقراط. من چنین گفتم. همهی مردمان و جوانان و نوجوانان و زنان حتی کودکان. شهر هیچگاه چنین جنبشی به خود ندیده بود. حتی کسانی که کادو آنان را "خوشسخنان" مینامید در برابر عظمت جنبش چنان شدند که افعی در برابر زمرد: گویی تنشان را از چوب تراشیدهاند، جز آنان که بر زورقها نشستند و امواج نیمهشب بردشان. سپس همهی دیوارها لرزیدن گرفت. از آنرو که دستی نبود که به کار نیفتاده باشد.»
«پس آن کار و آن افتخار از همگان بود؟»
«چنین است، ای سقراط.»
«اکنون به گفتهی پیشین تو باز میگردیم. بایست میگفتی: دست انتقام از سوی همگان فرو آمد.»
«اما اگر سارو نبود، فرود نمیآمد.»
«در این زمان، بیشک»
«پس، باز هم ای استاد من و تو بر یک نقطه ایستادهایم.»
«همواره چنین باد.»
«مژده باد مرا و ترا! شهر تارپ در کار نوشتن قانونی نو است.»
«این قانون را چه کسی مینویسد؟»
«شنیدهام سارو.»
«پس یقین نداری؟»
«نه، ای سقراط. یقین ندارم. شادی من چندان بود که به یقین نارسیده بهسوی آتن آمدم ترا و همهی دوستان شهر را از این شادی انباز کنم.»
«از کدام سوی آمدی؟»
«از راه جزیرهی سرو.»
«مردمش را چگونه یافتی؟»
«خوشبخت، از مرد و زن. بر میدان بزرگی که هر شامگه گرد میآیند نوشته بودند: ای رهگذر، قانون این جزیره را همگان مینویسند، همگان. تو نیز نصیب خود را دریاب!»
«و اگر شهر تارپ چنین کند؟»
«جز این نخواهد بود. اما در آن شهر سارو سخنگوی همگان است.»
«سخنگوی همگان بود.»
«در نمییابم ای سقراط.»
«تا روزی که ستمگر بر جای است باید همهی سخنها یکی باشد تا در صف رزمندگان شکاف نیفتد، اما روزی که ستمگر برافتاد، هر گروه باید سخن خود را بگوید.»
«خطر آن نیست که شمشیر در میان افتد؟»
«با زبان سخن میگویند، نه با شمشیر... تا چه حد به خرد تارپیان امیدواری؟»
«ای سقراط. همهی وجود من شادی است، همهی روح من احساس است و در مستی پرنشاطی غوطهورم. آیا میخواهی این لحظه را که همهی بادههای تاکستانها به ایجادش توانا نیست از من بگیری؟»
«من خرد تو را پیش میخوانم. تا با شادیت همگام شود. اکنون بگو: افلاطون عظیمتر بود یا سارو؟»
«پاسخ آسان نیست.»
«آیا افلاطون نظام بر بیداد شهری را که چند برابر تارپ بود بر نینداخت؟»
«چرا، ای سقراط.»
«آیا او نیز سخنگوی همهی نوآوران نبود؟»
«بود. بیگمان.»
«آیا قانون افلاطون قانون بدی بود؟»
«نبود ای استاد.»
«پس، ای آلکسیبادس، اگر امروز شهرش را تباهی فراگرفته از آن روست که تنها افلاطون قانون شهر را نوشت و هیچکس را از حقطلبان، به میدان نطلبید. به یاد دارم که شبی بر میدان خالی شهر نوشتند: "ای تباهی، نام تو قدرت است." اما افلاطون این هشدار را به چیزی نگرفت. تو میدان شهر را دیدهای؟»
«ندیدهام. شاید کاهلی کرده باشم.»
«افسوس! در شهر، میدانی که همگان در آن آزادانه سخن بگویند نیست.»
«ای استاد، روزی افلاطون به مردم گفت: ای آزادگان، تمام چیزهایی را که شما میخواستید برایتان فراهم کردم. اکنون به خانههایتان بروید...»
«سیاهی از همینجا آغاز شد.»
«چگونه؟»
«میبایست بگوید: "ای آزادگان، همهی آنچه شما میخواهیدهمین است؟" و مهمتر از آن میبایست به مردم شهر بدان حد قدرت اندیشه و وسعت آزادی بدهد که کسی از مردمان قدرت "نه" گفتن داشته باشند.»
«و اگر آزادگان اختیار خود را به قانونگذار خود واگذارند؟»
«باید در آزادگیشان تردید کرد.»
«راست است... شرمندهام که متوجه این نکته نبودم. از این پس باید سنجیده سخن بگویم.»
«شرمنده مباش. همیشه سخنت را بگوی و پروا مکن. همواره در هر کس رازی هست که دیگری میگشاید.»
«اما در سخن گفتن با تو، آن که همیشه خطایش آشکار میشود، منم.»
«از اینکه خطایت آشکار شود بیم داری؟»
«نه، اما میخواهم گاهگاهی نیز خود را بر حق ببینم.»
«تو بسیار بیش از گاهگاه، برحقی و نمیدانی.»
«من؟»
«آری تو، آلکسیبادس.»
«اما تو، ای سقراط، همیشه بر حقی. من نیز میخواستم چنین باشم.»
«سقراط همیشه بر حق نیست. هیچکس نیستکه همیشه بر حق باشد، حتی آن مرد که تو را مست از شادی کرده است. حقیقت گوهری نیست که در دست این یا آن باشد، آذرخشی است که از برخورد دو ابر روی مینماید، یا بهتر بگویم از برخورد ابرها. حقیقت در گفتگوها میدرخشد. بدا یه شهری که میدان ندارد.»
«آه، ای سقراط، کادوی نابکار همهی میدانها را قمارخانه کرده است، باید که سارو بسیار بکوشد...»
«ای آلکسیبادس، فرزندم...»
«آه، سپاسگزارم که مرا چنین میخوانی.»
«نه، سپاسگزارم مباش. میخواستم ترا سرزنش کنم.»
«چرا؟»
«تو، چون کودکان، در جستجوی پدری... و بسیاری از مردم نیز چنیناند. ترا بر حذر میدارم.»
«گمان نمیکنم: قلب من از مهر سارو آکنده است. مرا سرزنش میکنی؟»
«نه.»
«پس سرزنش تو از چیست؟»
«که سارو میخواهد خطای افلاطون را تکرار کند و تو خاموشی.»
«ای سقراط. مقایسهی این دو درست نیست. امروز در تارپ حتی کودکان نیز نام سارو را بر لب دارند، من دراین شهر دانستم که چگونه وجود همگان در وجود یک تن مجسم شد.»
«و اکنون آن یک تن میخواهد جانشین همگان شود؟»
«آری. این حق اوست. زیرا خواست همگان نیز همین است.»
«نخست گفتی"آری"، بر این گفته یقین داری؟»
«نه آنچنان یقین که تو میطلبی.»
«پیروانش چنین میخواهند؟»
«اینبار به یقین میگویم آری.»
«آیا حق دارند اینان؟ آیا آزادگاناند؟»
«چون میخواهم از راستان باشم باید بگویم نه.»
«اکنون دانستی که من نیز سارو را بسیار دوست دارم؟»
«و همگان را بیشتر.»
«دانستی چه کسانی را دوست ندارم؟»
«اگر بر خطا نباشم باید بگویم: کسانی میخواهند برای همگان سخنگویی پیدا کنند.»
«کلامت کامل نیست، ای فرزند.»
«آه، میبایست بگویم:"کسانی که میخواهند یکی را جانشین همگان کنند. هر کس که باشد.»
«این تنها وسیله است برای حذف همگان.»
«اکنون دانستم...»
«اگر اشتباه نکنم میدانستی، از مدتها پیش.»
«مرا دروغزن میخوانی؟»
«نه، زیرا به روشنی نمیدانستی. اما نمیخواستی بدانی، زیرا فریفته بودی.»
«آری، من فریفتهام.»
«و چیزی بر تو از آن.»
«کدام؟»
«مجذوب و... کجا میروی فرزندم؟»
«میروم تا آنچه را امروز آموختهام با مردم تارپ در میان بگذارم. باشد که از درسهای شهر افلاطون غبرت بگیرند. هر چند که ایشان چنان مست شادیِ فرو ریختن دیوارهایند که گوششان...»
«نه، نرو. با من بیا.»
«چه؟ نروم؟ آیا تو از آنانی که میگویی حقیقت چون آفتاب است، به هنگام خواهد درخشید؟»
«نه، من از آنانم که میگویند حقیقت، روشنایی است، هرکس باید چراغی بر افروزد.»
«پس چرا من نروم وسخن امروزتان را چون چراغی، در میدان شهر تارپ، بر میفروزم؟»
«از آن رو که لحظهای پیش، یکی از مردم تارپ اینجا بود، بسیاری از سخنانی را که برای تو گفتم، او به من آموخت. اکنون او باید به میدان شهر خویش رسیده باشد... بیا ای آلکسیبادس، بیا برویم و خود را به نسیم دریا بسپاریم و چون لختی برآمد دربارهی گفتوگوی فردا بیندیشیم.»
افسانه، اینروزها مدام به پدر فکر میکنم. بیشتر اوقات به نقطهای خیره میشود. وقتی پرستار غذا توی دهانش میگذارد مثل جوجه گنجشکی گردن میکشد. پای تلویزیون هم که مینشانیمش میگوید: «اینها چه میگویند؟» مجریهای تلویزیون دایم اخبار میگویند و پدر متوجه نمیشود.
میخواهد بلند شود نمیتواند ناچار تو ویلچر میماند و میخوابد. تو این عالم نیست ساکت و آرام شده مثل گربهای که از سر سیری لم داده رو مبل، با چشمهای پف کرده و خوابآلود نگاه میکند. دیگر غر نمیزند اگر بچهها خانه را سرشان گذاشتند اعتراضی نمیکند.
دارو هم كاری برایش نمیكند، دارو فقط میخواباندش. با این داروها چيزی درست نمیشود كنترل میشود. مثل عينک که موقتا ديده را روشن میكند ولی چشم را خوب نمیكند.
مهندس مانی گفته بود: «پیر که شدی اینهمه راه تو را به هندوستان دلت نمیبرد.»...
نمیخواستم نام چنگیز را بدانم
نمیخواستم نام نادر را بدانم
نام شاهان را
محمدِ خواجه و تیمورِ لنگ،
نام خفتدهندگان را نمیخواستم و
خفتچشندگان را
میخواستم نام تو را بدانم
و تنها نامی را که میخواستم
ندانستم.
جز گریه مگر میشود کاری کرد «عباس». مرگ که بیاید از دست هیچکس کاری بر نمیآید، از دست هیچکس.
نویسندهی محبوبم؛ آقای «معروفی» من هم از شنیدن این خبرغمگینم، غمگین از روزهایی که بر تو گذشته و میگذرد. چقدر غریبی تو... غریب. نمیدانم در این روزهای غم و اندوه درغربت کسی را داری تا سر بر شانهاش بگذاری؟!...
عجیب غمگینم... عمری در حسرت دوباره بوسیدن پدر بودی... حالا نمیدانم برای بوسیدن سنگ مزارش چقدر دیگر باید انتظار بکشی؟!
نزدیکیهای «آوج» بود که دیدمش. ماشین را نگه داشتم و پیاده شدم و با موبایل این عکسها را گرفتم. مدتهاست از سفر برگشتهام اما هنوز - از میان آن همه جنگل، دریا، ابر و باران - پیرمرد را فراموش نکردهام. بعضی تصاویر را نمیشود از یاد برد.

