تبليغاتX
حمیدرضا سلیمانی
 

پدر در خواب دوبار مادر را صدا زد و آب خواست
و مُرد
حالا آب از گلوی هیچ‌یک از ما پایین نخواهد رفت



+  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 8:37   حمیدرضا سلیمانی  | 


برخی از دوستان در پست قبل در مورد داستان ایرج پرسیده‌اند که در اینجا به اختصار به آن اشاره می‌كنم. از کتاب زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه به قلم دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن:
فریدون پس از آزمایش پسران و به انجام رسیدن نامگذاری و پرسیدن طالع ایشان از اخترشناسان، قلمرو پادشاهی خویش را سه  بخش می‌کند. کشورهای واقع در غرب ایران را  به سلم می‌دهد، نواحی شرقی یعنی ترکستان و چین را به تور و ایران را به ایرج می‌بخشد.
سلم و تور بر ایرج رشک می‌برند، زیرا به زعم آنان وی گرچه برادر کوچکتر است، بزرگترین سهم را از مملکت یافته. نامه‌ای به پدر می‌نویسند و او را به خودسری و تبعیض متهم می‌کنند.
برادران ایرج حق خود را پایمال شده می‌بینند و چنین می‌پندارند که نسبت به آنها ظلم شده است... و این احساس بصورت کینه نسبت به ایرج بروز می‌کند.
نخست سلم (برادر بزرگتر) فکر نفاق در سر می‌پروراند و تور(برادر میانه) را به اعتراض برمی‌انگیزد. سلم یکی از طبایع موذی و بددل است که همواره پشت صحنه قرار می‌گیرند و دیگران را برای اجرای مقصود خویش به جلو می‌رانند. تور برعکس آتشین مزاج و زودخشم است و سری پر از باد دارد. سلم و تور از جهتی با هم مشابه و از جهت دیگر با هم متفاوت‌اند.
هر دو از اعتدال و سلامت روح (که خصیصه ایرج است) بی‌نصیب‌اند، هر دو فزون‌طلب و سنگدل و بدسرشتند، با این تفاوت که تور بدخویی را با جسارت و صراحت همراه دارد و سلم آن را با تلبیس و حسابگری. سلم در دسیسه و تحریک پیشقدم است، اما چون با ایرج روبرو می‌شود، ساکت می‌ماند؛ در آن هنگام تور به ایرج پرخاش می‌کند و سرانجام به کشتن وی دست می‌زند.
سلم و تور گرچه با ایرج از یک خون‌اند، طبعی درست مخالف طبع او دارند... سلم و تور نظیر آنگونه برادران و خواهرانی هستند که کنت در تراژدی شاه لیر در حق آنان می‌گوید: «ستارگان، ستارگان آسمان‌اند که سیر زندگی ما را تعیین می‌کنند، و گرنه چگونه ممکن است که از یک پدر و مادر، فرزندانی تا بدین پایه ناهماهنگ بوجود آیند.»
ایرج بی‌گناه‌ترین پهلوانی است که در سراسر شاهنامه بتوان یافت، حتی از سیاوش و فرود و سهراب مظلوم‌تر و "شهید"تر است، هر چند که داستانش به غم‌انگیزی داستان آن سه نیست.
او بسادگی گمان می‌برد که می‌توان با سلاح مهربانی و خوبی، به نبرد خشونت و زشت‌خوئی رفت؛ نتیجه کار اما جز شکست نمی‌تواند بود.

+  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 23:5   حمیدرضا سلیمانی  | 


رحيم‌آقا گفت: «حكايت ايرج را شنيده‌ايد؟ حالا حكايت ماست، حكايت ايرجي كه ايران مانده روي دلش! و هر نابرادري از راه مي‌رسد زخمي مي‌زند؛ زخم حسادت، بخل.
سخت است كه محبوب باشي. حسود مي‌خواهد به لجنت بكشد، لجن‌مالت كند. آفتابي هستي كه با فروغت، چشم حسود را مي‌زني، نمي‌تواند راست بايستد و نگاهت كند؛ دائماً كج مي‌شود، انگار كه بخواهد دوباره سنگي بردارد. مي‌خواهد به خاكت بكشد، به غروب... به چاه شب بيندازدت.
دلت مي‌خواهد پايت را بكشي كنار، بروي سوي خودت، از اين منظومه بزني بيرون. مي‌بيني تنها نيستي، مسئولي. مي‌بيني اين يعني فرار، يعني وا دادن به تاريكي.»

از رمان سالخوردگي يك كودك
+  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 9:50   حمیدرضا سلیمانی  | 


محمد‌جان
اين روزها دلتنگم، حتی نمی‌توانم بنویسم. به آسمان نگاه ميکنم ماه‌ام نيست.
مثل موريانه به جان خودم افتاده‌ام. هر لحظه یک تکه از جانم کنده می‌شود.
هر تکه از وجودم یک‌جا افتاده است. دلم می‌خواهد بخوابم و خواب نبینم. بخوابم و کسی بیدارم نکند. بخوابم و صدای جویده شدن را نشنوم.
می‌ترسم ديگر از ترانه، شعر و قصه هم کاری بر نيايد.


عزیزم محمد
یاد حضور تو می‌افتم و با خودم فکر می‌کنم:
هنوز هم می‌شود خندید؟
هنوز هم می‌شود به گل‌های زرد قالی شراب نوشاند!
و روی دیوار اتاق کنار عکس پهلوانی‌های پدر خط به یادگار نوشت
و الهه‌ی ناز خواند؟
دلم خیلی تنگ است محمد
ای کاش تبریز همین اندیمشک بود.

 

+  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 18:58   حمیدرضا سلیمانی  | 


مامان ‌گفت: هفت ساله بودم که مادرم مُرد. وقتی داشت می‌مرد، بهم خیره شده بودیم. او می‌دانست که لحظه‌های آخرعمرش است. برای همین گفت: «خاتی‌جان» دخترم، برو خانه‌ی دايي‌ات و از جانب من بگو؛ خروسی برایم بفرستند.
رفتم و خروس را گرفتم. وقتی برگشتم مادرم نبود.

***

مامان ‌گفت: جایی بود که علف‌های بلندی داشت. بیشتر اوقات همراه ِ همبازی‌هایم آنجا می‌رفتيم، علف‌ها را می‌بریدیم و زیرِ کشِ "شلوارقری" می‌گذاشتیم، دور تا دور شلوار، تا شکلِ دامن شود. آن وقت آن قدر می‌چرخیدیم تا خسته شویم.
بیشتر اوقات برای بازی، همراه همبازی‌هايم سرِ «پیر» (سرای سليمان احمد) می‌رفتيم.
شبی خواب دیدم برای بازی به تنهايي سرِ پیر رفته‌ام، مشغول بازی بودم، که مادرم از لابلای درخت‌ها بیرون آمد صدایم ‌زد.
با خوشحالی پیش‌اش دویدم. بوسید و بوییدم، گفت: «دخترم بعد از اين هر وقت سر پیرآمدی پیش‌ات خواهم آمد.» بعد دستم را گرفت و کنارِ درختی برد و به بالای آن اشاره کرد و گفت: «روی این درخت برایت مهره‌، بند و سوزن گذاشته‌ام، تا برای خودت گردنبد درست کنی.»
از خواب که بیدار شدم، دیرم بود آفتاب سربزند تا سر پیر بروم و مهره‌ها را بردارم.
بالاخره هنگام طلوع خورشید همراه همبازی‌هایم سر پیر رفتم، به کسی چیزی نگفتم. آن درخت را پیدا کردم. به بهانه‌ای بالای آن رفتم ولی چیزی ندیدم.
چند بار دیگر تنها رفتم، فکر می‌کردم اگر کسی همراهم نباشد مهره‌ها و مادرم را می‌بینم. اما هرگز مهره‌ها را ندیدم. خیلی با مادرم حرف زدم تا دوباره به خوابم بیاید و آدرس مهره‌ها را بدهد. ولی نیامد.
مامان می‌گفت: تا یادم می‌آید هر وقت سر پیر می‌رفتم بالای بیشتر درخت‌ها را نگاه می‌کردم.
مامان هرگز مهره‌ها را ندید.

(مرجان خواهرم می‌گويد: «مامان بارها این مطلب را تعريف کرده بود. کوچک که بودم آرزویم این بود تا به «لبد» بروم و مهره‌ها را پیدا کنم. اولین‌بار که آنجا رفتم تا چشمم به درخت‌ها افتاد یاد مامان افتادم. دلم می‌خواست بالای تمام درخت‌ها را بگردم. آخر ماما همیشه می‌گفت خواب‌هایم راست هستند.)


***

مامان «خاتی‌جان»! حالا کنار «پير» نشسته‌‌ام، از میان سنگ‌هایی که باران و آفتاب اسامی آنها را شسته و برده مزار مادرت «حوری‌زاد» را پيدا کرده‌ام.
کنار مزارش نشسته‌ام و به انبوه‌ درختان پیرامون نگاه می‌کنم. و به مهره‌ها و گردنبندی فکر می‌کنم که شاید روی یکی از درخت‌ها باشد. به هفت سالگی تو فکر می‌کنم که خروس رنگینه‌ای در آغوش داری و از روی
گل بته‌ها و علف‌های بلند می‌دوی.
و به دستانم نگاه می‌کنم و به گردنبندی که مدام در مشت می‌فشارم.


+  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 8:30   حمیدرضا سلیمانی  | 


بهراد یک چادر مسافرتی کوچک دارد، که گذاشته‌ایم گوشه اتاق و پر از اسباب‌بازی است. چند تا توپ رنگ‌و‌وارنگ هم آن داخل است.
گاهی جلو چادر می‌نشیند، توپ‌ها را جلو پای من می‌اندازد تا شوت کنم.
با هر شوت من؛ می‌گوید:«گُل!»
توپ و گُل را می‌شناسد، اما مفهوم دروازه‌بان را هنوز نمی‌داند. حالا کوچک است نمی‌داند، بزرگ که شد خواهد دانست. آنوقت دست‌هایش را بلند می‌کند، پاهایش را حرکت می‌دهد، جلوی توپ‌ها را می‌گیرد.
شاید آن‌روز روی دیوار اتاقش، روی پیراهنِ ورزشی‌اش، عکسی هم از عقابِ آسیا زده باشد...


+  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 14:32   حمیدرضا سلیمانی  | 


تصویر رحیم‌آقا در ذهنم مثل یک رویاست مثل یک خواب مثل سایه‌ای که روی سرم افتاده است.
مهندس مانی گفته بود: «باید بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کرد.»
رحیم‌آقا می‌گفت:«در واقع این زندگی و مرگند که آدم را انتخاب می‌کنند.»
مرگ می‌آمد و از بین ما یکی را انتخاب می‌کرد. از بین همه‌ی ما. «چرا مرگ به جای افسانه مرا انتخاب نکرد؟» چه باعث می‌شود یکی بمیرد و دیگری زنده بماند. یکی به اندازه‌ی پروانه‌ای عمر کند و دیگری عمر نوح داشته باشد. آیا مرگ است که آدم‌ها را انتخاب می‌کند؟ کم پیش می‌آید آدمی مرگ را انتخاب کند.
از کنار بازارچه ‌گذشتم. چشمم افتاد به ایوان خانه‌ی "دختر آبادانی". «می‌آیم و می‌روم باز تو بر ایوان نیستی!» به هره‌ی دیوار نگاه کردم. جایی که او می‌نشت و برایم دست تکان می‌داد. حسرت آن روزها ازدلم گذشت. روزهایی که در گرگ و میش جنگ گذشت، نگذشت، تلف شد.
«چرا زندگی آن‌طور که فکر می‌کنیم پیش نمی‌رود؟»
«چرا هیچ‌کس عاقبت بخیر نمی‌شود؟»
به هره‌ی دیوار نگاه کردم. دختر آبادانی به آنجا می‌گفت: «آفتاب‌نشین» و همیشه‌ی خدا او در آفتاب می‌نشست. هزاران روز از آن روزگار می‌گذرد و آفتاب تابنده دیگر بر او نمی‌تابد. سال‌هاست داخل تاریکی قبرش خوابیده و درطول این سال‌ها آفتاب تنها بر تصویرِ کمالی‌ی شهید ‌تابیده و رنگ و روی عکس روی دیوار را برده. به هره‌ی دیوار نگاه می‌کنم به این امید که او سرک بکشد. ببیند که سینه‌کش دیوار روبه‌روش نشستم. نمی‌توانم چشم از ایوان خانه‌اش بگردانم. می‌دانم که نیست اما نگاه می‌کنم.

از رمان سالخوردگی یک کودک
+  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 20:31   حمیدرضا سلیمانی  | 


نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گِل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
+  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 8:38   حمیدرضا سلیمانی  | 


حالِ خوشی نداشت تهران وقتی رسیدم. رنگ به رخسار نداشت. از زنان و مردانِ خوش‌پوشِ تهرانی خبری نبود. راه را بسته بودند. شهرِ کبوتران به تسخیر زاغان درآمده بود. راننده دور دنیا را زد تا مرا برساند هتل.
تهران خوشحال نبود. خندانِ غمگین بود. مثل مادری که روز عروسی دخترش گریه می‌کند، همچنان که ماشین‌ها بوق می‌زنند. تهران غم‌اش را جشن گرفته بود و من، قوطی دلستر داخل دستم بود و در طبقه‌ی ششم هتل از پنجره نگاه می‌کردم. برج میلاد روبرویم بود و احساس سرافرازی نمی‌کردم، و مثل قوطی داخل دست خودم مچاله ‌می‌شدم.

+  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 17:59   حمیدرضا سلیمانی  | 


نه گذشته وجود ندارد. کاری هم از دست تقویم‌ باطله‌ی داخل گنجه بر نمی‌آید. که رنگش عینهو جسدی مومیایی زرد است. انگار تمام زندگی در یک لحظه اتفاق افتاده. مثل یک انفجار، و من به جای زندگی سرگذشتم را مرور می‌کنم. مثل کسی که افتاده است ته استخر، و تا از عمق خودش را بالا بکشد، جانش بالا می‌آید و در آن فاصله کوتاه همه تصاویر زندگی‌اش را، همه زندگی‌اش را در چند ثانیه مرور می‌کند. انگار همه هستی در یک لحظه اتفاق افتاده است، مثل یک انفجار، و زندگی بُعدی از این انفجار است. شاید هم زندگی لحظه‌ای از مرگ باشد. پس چرا زندگی این همه لایه‌به‌لایه است؟ چرا هر لایه را که بر می‌دارم لایه زیرین زمخت‌تر است؟


بخشی از رمان خاطره‌های سالخوردگی یک کودک

+  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 11:7   حمیدرضا سلیمانی  |