صفحه در حال بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
و کلاغی که هیچوقت به خانهاش نرسید
|
|
پنجره را باز كن شاید خدا این بار در هییت یك زن گل نیلوفر را به تو تعارف كرد؟!
+
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:25 حمیدرضا سلیمانی
|
|
|||||
|
|
|||||
|
حالا میتوانم تنهاییام را این گلدانِ پیچكِ هزار گره را از گوشهی تاریک و نمور طاقچه بر دارم بگذارماش كنار ِ پنجره تا با آب و آفتاب و نسیم، جلا پیدا كند؛ تا جایی كه، گُل بدهد و شبها بپیچد به دور ماه
صادق چوبك و قصهی تلخاش را اینجا بخوانيد
+
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:24 حمیدرضا سلیمانی
|
|
|||||
|
|
|||||
|
و بهار را دیدم بر تركِ اسبی چوبی میرفت به آنجایِ بیجا بعد از این روزگار سه فصل بیشتر نخواهد داشت
شکل واقعی من را اینجا ببینید.
+
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:0 حمیدرضا سلیمانی
|
|
|||||
|
|
|||||
|
دو قرن سكوت دكتر عبدالحسین زرینكوب چاپ بیستم ۱۳۸۴ انتشارات سخن صفحهی۵۴ و ۵۵ با اینهمه، دولت ساساسانی بر رغم شكوه و عظمت ظاهری كه داشت، به سختی روی به پستی و پریشانی میرفت. در پایان سلطنت نوشیروان، ایران وضعی سخت متزلزل داشت. سپاه یاغی بود و روحانیت روی در فساد داشت. فسادی كه در وضع روحانی بود، از قدرت و نفوذ موبدان بر میخاست. تشتّّت و اختلاف در عقاید و آراء پدید آمده بود. و موبدان در ریا و تعصب و دروغ و رشوه غرق بودند. بدینگونه سپاهیان یاغی و روحانیون فاسد را پروای مملكتداری نبود و جز سودجویی و كامرانی خویش اندیشهای دیگر نداشتند. پیشهوران و كشاورزان، نیز كه بار سنگین مخارج آنان را بر دوش داشتند در حفظ این اوضاع، سودی گمان نمیبردند، بنابراین مملكت بر لب بحر فنا رسیده بود و یك ضربت كافی بود كه آن را به كام طوفان حوادث بیفكند. این ضربتی بود، كه عرب وارد آورد و مدت دو قرن دراز كشوری آباد و آراسته را عرصهی دردناكترین طوفان حوادث كرد.
+
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 14:4 حمیدرضا سلیمانی
|
|
|||||
|
|
|||||
|
و پنجره، پشتِ پنجره باز میشد
و من، با باری از کتاب هزار پنجرهی تو در تو
+
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:51 حمیدرضا سلیمانی
|
|
|||||
|
|
|||||
|
پیرمرد و دریا ارنست همینگوی نجف دریابندری انتشارات خوارزمی، چاپ اول۱۳۶۳ پیرمرد گفت: «مانولین، شکستم دادن، راستی شکستم دادن.» پسر گفت: «او که شکستت نداد. خود ماهیه که شکستت نداد.» «نه. درسته. بعدش شکست خوردم» «حالا باز با هم میریم» «نه. من بختم خوب نیست. من دیگه بختم برگشته.» «بخت چیه؟ من بخت با خودم میآرم.» پسر گفت:«من همه چیزو مرتب میکنم. تو دستاتو خوب کن، بابا» پیرمرد گفت: «میدونم چه کارشون کنم. شب یه چیز عجیبی تو دهنم حس کردم انگار یه چیزی تو سینهم شکست.» پسر گفت: «اونم خوب کن» پرندگان میروند در پرو میميرند رومن گاري ابوالحسن نجفي انتشارات كتاب زمان، چاپ اول ۱۳۵۲ چیزی در او بود که نمیخواست دست بردارد و تسلیم شود، و همیشه به همهی دامهای امید میافتاد. در ته دل به سعادتی ممکن اعتقاد داشت که در عمق زندگی پنهان است و ناگهان سر بر میآورد تا در دم غروب همه جا را روشن کند. نوعی حماقت مقدس در او بود، نوعی معصومیت که هیچ شکستی، هیچ خطای منکری هرگز نتوانسته بود آن را از میان ببرد، نیرویی از امید، امیدِ واهی، که او را از میدانهای جنگ در اسپانیا تا نهانگاههای ورکور در فرانسه و کوههای سیرا مادره در کوبا کشانده بود و نیز به طرفِ دو سه زن که همیشه، در لحظاتِ بزرگِ ترک و تسلیم، آنگاه که هر امیدی باطل مینماید، میآیند تا تو را وسوسه کنند و به زندگی باز گردانند. با این همه، سرانجام گریخته و به این ساحل پرو آمده بود، همچنان که دیگران به صومعه میروند یا روزگار خود را در غاری از جبال هیمالیا به سر میآورند. او در کنار اقیانوس میزیست همچنان که دیگران در کنار آسمان؛ یک ماوراءالطبیعهی زنده، هم متلاطم و هم آرام، فراخنای سکونبخشی که هر بار نگاهت بر آن بیفتد تو را از تو میرهاند. بینهایتی در دسترس، که زخمهایت را میلیسد و یاریات میکند تا از جهان دست بشویی.(داستان اول اين مجموعه) زن نانوا مارسل پانیول محمد قاضی انتشارات نیلوفر، چاپ دوم بهار۱۳۶۴ كشیش:«زن شما بر اثر اشتباهی کاملاً غیرقابل فهم، شما را ترک میکند» نانوا:«بله، غیرقابل فهم. مرا ترک میکند» كشیش:«پس دیگر کفر گفتن چرا؟ حس نمیکنید که ذکر و تأمل و نماز و دعا تنها دوای درد شما هستند؟» نانوا: «ولی آدم وقتی نماز و دعا میخواند که گناهی مرتکب شده باشد. مگر من کار بدی کردهام؟ در حق که؟ کی؟ پس چون خدا روا داشته که زن من با یک گوسفندچران فرار بکند من باید معذرت بخواهم؟ شما میدانید که من برای خدا احترام قایل بودم. ولی از امروز به بعد به من بدهکار است. بلی، او باید حرمت مرا داشته باشد.» كشیش:«و چون وجدان شما پاک است به خدا توکل کنید: او هرچه را هم که به شما مدیون نباشد به شما خواهد داد.» نانوا:«]خطاب به آنتونن[ ای بابا! این یارو از بخار معده حرف میزند، ها! بله دیگر! شما خیالتان راحت است که خداتان فرار نمیکند... چون او را به صلیب میخکوب کردهاند... ولی من... خدای من در رفته!»
+
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:41 حمیدرضا سلیمانی
|
|
|||||
|
|
|||||