تبليغاتX
حمیدرضا سلیمانی
نه محمد، نه...
آتش مي‌سوزاند و جزغاله مي‌كند. همانطور كه مي‌داني آنچه از آتش به سلامت عبور مي‌كند، خواهش آدمي است، ميل به تعالي. خواهش ذهن افسانه‌ساز و اسطورسازي كه مي‌خواهد بر قانون آتش فايق آيد.
مي‌خواهد بگويد كه دامنِ پاكي آلوده نيست و انسانيت فراز سائق‌ها و كشش‌هاست. مي‌خواهد بگويد اين‌همه جهد و رنج را ثمري در پي است. مي‌خواهد بگويد؛ انسان سياوشي بر آتش است. 

پي‌نوشت:
- تنها مرگ است که دروغ نمی‌گوید. حضور مرگ همه موهومات را نیست و نابود می‌کند. مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات می‌دهد. (صادق هدايت)
- ما تنها در مواجهه با مرگ است که می‌توانیم خود را انسان حس کنیم. (ژان پل سارتر)

+  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 17:11   حمیدرضا سلیمانی  | 


محمد، چشم كه باز می‌كنم، پرده را پس كه می‌زنم، شعاع خورشید روی وجودم سرازیر می‌شود.
محمدجان این‌ روزها حال خوشی ندارم. نمی‌دانی دستم چه تقلایی می‌كند تا قلم را به كاغذ برساند. حوصله‌ی نوشتن ندارم. حوصله فكر كردن یا كتاب خواندن حتی!
كنترل تلویزیون را دست می‌گیرم، بی‌برنامه از این كانال به آن كانال دنبال تصاویری هستم كه سر گرمم كنند.
ذائقه‌‌ام عوض شده است، پیر شده است. میوه‌ها به دهانم شیرین نیست.
حس می‌كنم راه را عوضی رفته‌ام. نه پیدا می‌كنم نه پیدا می‌شوم.
+  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 12:46   حمیدرضا سلیمانی  | 



http://jazabnews.com/Picture/7a3d7466949944db81637a8d0f735f4e-131fc2bc0e5947b6932de048e64ade05-2_t960%282%29.jpg


فرهادی پس از گرفتن جایزه اسکار، خطاب به حاضران در مراسم گفت:
سلام به مردم خوب سرزمینم. الان ایرانی‌های زیادی در سرتاسر دنیا نشسته‌اند و مراسم را نگاه می‌کنند. آنها خوشحالند. نه فقط بخاطر این جایزه و سینما. بیشتر به این خاطر که در روزگاری که دائم حرف جنگ است و سیاست، نام ایران همراه فرهنگ است. فرهنگ کهن كشورم زير غبار سياست پنهان شده و این جایزه را به مردم کشورم تقدیم می‌کنم که به همه فرهنگ‌ها و تمدن‌ها احترام می‌گذارند و از دشمني دورند.


پي‌نوشت: نامه پیمان معادی به اصغر فرهادی در آستانه برگزاری مراسم اسکار

+  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 4:0   حمیدرضا سلیمانی  | 


از قدیم خاطره‌های خوب را دستچین می‌کنم. از همان‌ها که فرهاد باهاش زمستان‌هایش را سر می‌کرد.
وقتی جوانترها به من می‌گویند «دایی» یا «عمو» وقتي در آيينه مي‌بينم موهام جوگندمی شده، مي‌پذيرم عمرم دارد سر مي‌رود.
در جدال با پوچی از بین زندگی و مرگ، برای خودم «زندگی» را برداشته‌ام. با همه‌ی نواقصش، گرفتاری‌ها و رنج‌هايش. و سعی می‌کنم جلو بروم.

+  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 19:1   حمیدرضا سلیمانی  | 


 

پدر در خواب دوبار مادر را صدا زد و آب خواست
و مُرد
حالا آب از گلوی هیچ‌یک از ما پایین نخواهد رفت



+  سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 8:37   حمیدرضا سلیمانی  | 


برخی از دوستان در پست قبل در مورد داستان ایرج پرسیده‌اند که در اینجا به اختصار به آن اشاره می‌كنم. از کتاب زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه به قلم دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن:
فریدون پس از آزمایش پسران و به انجام رسیدن نامگذاری و پرسیدن طالع ایشان از اخترشناسان، قلمرو پادشاهی خویش را سه  بخش می‌کند. کشورهای واقع در غرب ایران را  به سلم می‌دهد، نواحی شرقی یعنی ترکستان و چین را به تور و ایران را به ایرج می‌بخشد.
سلم و تور بر ایرج رشک می‌برند، زیرا به زعم آنان وی گرچه برادر کوچکتر است، بزرگترین سهم را از مملکت یافته. نامه‌ای به پدر می‌نویسند و او را به خودسری و تبعیض متهم می‌کنند.
برادران ایرج حق خود را پایمال شده می‌بینند و چنین می‌پندارند که نسبت به آنها ظلم شده است... و این احساس بصورت کینه نسبت به ایرج بروز می‌کند.
نخست سلم (برادر بزرگتر) فکر نفاق در سر می‌پروراند و تور(برادر میانه) را به اعتراض برمی‌انگیزد. سلم یکی از طبایع موذی و بددل است که همواره پشت صحنه قرار می‌گیرند و دیگران را برای اجرای مقصود خویش به جلو می‌رانند. تور برعکس آتشین مزاج و زودخشم است و سری پر از باد دارد. سلم و تور از جهتی با هم مشابه و از جهت دیگر با هم متفاوت‌اند.
هر دو از اعتدال و سلامت روح (که خصیصه ایرج است) بی‌نصیب‌اند، هر دو فزون‌طلب و سنگدل و بدسرشتند، با این تفاوت که تور بدخویی را با جسارت و صراحت همراه دارد و سلم آن را با تلبیس و حسابگری. سلم در دسیسه و تحریک پیشقدم است، اما چون با ایرج روبرو می‌شود، ساکت می‌ماند؛ در آن هنگام تور به ایرج پرخاش می‌کند و سرانجام به کشتن وی دست می‌زند.
سلم و تور گرچه با ایرج از یک خون‌اند، طبعی درست مخالف طبع او دارند... سلم و تور نظیر آنگونه برادران و خواهرانی هستند که کنت در تراژدی شاه لیر در حق آنان می‌گوید: «ستارگان، ستارگان آسمان‌اند که سیر زندگی ما را تعیین می‌کنند، و گرنه چگونه ممکن است که از یک پدر و مادر، فرزندانی تا بدین پایه ناهماهنگ بوجود آیند.»
ایرج بی‌گناه‌ترین پهلوانی است که در سراسر شاهنامه بتوان یافت، حتی از سیاوش و فرود و سهراب مظلوم‌تر و "شهید"تر است، هر چند که داستانش به غم‌انگیزی داستان آن سه نیست.
او بسادگی گمان می‌برد که می‌توان با سلاح مهربانی و خوبی، به نبرد خشونت و زشت‌خوئی رفت؛ نتیجه کار اما جز شکست نمی‌تواند بود.

+  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 23:5   حمیدرضا سلیمانی  | 


رحيم‌آقا گفت: «حكايت ايرج را شنيده‌ايد؟ حالا حكايت ماست، حكايت ايرجي كه ايران مانده روي دلش! و هر نابرادري از راه مي‌رسد زخمي مي‌زند؛ زخم حسادت، بخل.
سخت است كه محبوب باشي. حسود مي‌خواهد به لجنت بكشد، لجن‌مالت كند. آفتابي هستي كه با فروغت، چشم حسود را مي‌زني، نمي‌تواند راست بايستد و نگاهت كند؛ دائماً كج مي‌شود، انگار كه بخواهد دوباره سنگي بردارد. مي‌خواهد به خاكت بكشد، به غروب... به چاه شب بيندازدت.
دلت مي‌خواهد پايت را بكشي كنار، بروي سوي خودت، از اين منظومه بزني بيرون. مي‌بيني تنها نيستي، مسئولي. مي‌بيني اين يعني فرار، يعني وا دادن به تاريكي.»

از رمان سالخوردگي يك كودك
+  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 9:50   حمیدرضا سلیمانی  | 


محمد‌جان
اين روزها دلتنگم، حتی نمی‌توانم بنویسم. به آسمان نگاه ميکنم ماه‌ام نيست.
مثل موريانه به جان خودم افتاده‌ام. هر لحظه یک تکه از جانم کنده می‌شود.
هر تکه از وجودم یک‌جا افتاده است. دلم می‌خواهد بخوابم و خواب نبینم. بخوابم و کسی بیدارم نکند. بخوابم و صدای جویده شدن را نشنوم.
می‌ترسم ديگر از ترانه، شعر و قصه هم کاری بر نيايد.


عزیزم محمد
یاد حضور تو می‌افتم و با خودم فکر می‌کنم:
هنوز هم می‌شود خندید؟
هنوز هم می‌شود به گل‌های زرد قالی شراب نوشاند!
و روی دیوار اتاق کنار عکس پهلوانی‌های پدر خط به یادگار نوشت
و الهه‌ی ناز خواند؟
دلم خیلی تنگ است محمد
ای کاش تبریز همین اندیمشک بود.

 

+  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 18:58   حمیدرضا سلیمانی  | 


مامان ‌گفت: هفت ساله بودم که مادرم مُرد. وقتی داشت می‌مرد، بهم خیره شده بودیم. او می‌دانست که لحظه‌های آخرعمرش است. برای همین گفت: «خاتی‌جان» دخترم، برو خانه‌ی دايي‌ات و از جانب من بگو؛ خروسی برایم بفرستند.
رفتم و خروس را گرفتم. وقتی برگشتم مادرم نبود.

***

مامان ‌گفت: جایی بود که علف‌های بلندی داشت. بیشتر اوقات همراه ِ همبازی‌هایم آنجا می‌رفتيم، علف‌ها را می‌بریدیم و زیرِ کشِ "شلوارقری" می‌گذاشتیم، دور تا دور شلوار، تا شکلِ دامن شود. آن وقت آن قدر می‌چرخیدیم تا خسته شویم.
بیشتر اوقات برای بازی، همراه همبازی‌هايم سرِ «پیر» (سرای سليمان احمد) می‌رفتيم.
شبی خواب دیدم برای بازی به تنهايي سرِ پیر رفته‌ام، مشغول بازی بودم، که مادرم از لابلای درخت‌ها بیرون آمد صدایم ‌زد.
با خوشحالی پیش‌اش دویدم. بوسید و بوییدم، گفت: «دخترم بعد از اين هر وقت سر پیرآمدی پیش‌ات خواهم آمد.» بعد دستم را گرفت و کنارِ درختی برد و به بالای آن اشاره کرد و گفت: «روی این درخت برایت مهره‌، بند و سوزن گذاشته‌ام، تا برای خودت گردنبد درست کنی.»
از خواب که بیدار شدم، دیرم بود آفتاب سربزند تا سر پیر بروم و مهره‌ها را بردارم.
بالاخره هنگام طلوع خورشید همراه همبازی‌هایم سر پیر رفتم، به کسی چیزی نگفتم. آن درخت را پیدا کردم. به بهانه‌ای بالای آن رفتم ولی چیزی ندیدم.
چند بار دیگر تنها رفتم، فکر می‌کردم اگر کسی همراهم نباشد مهره‌ها و مادرم را می‌بینم. اما هرگز مهره‌ها را ندیدم. خیلی با مادرم حرف زدم تا دوباره به خوابم بیاید و آدرس مهره‌ها را بدهد. ولی نیامد.
مامان می‌گفت: تا یادم می‌آید هر وقت سر پیر می‌رفتم بالای بیشتر درخت‌ها را نگاه می‌کردم.
مامان هرگز مهره‌ها را ندید.

(مرجان خواهرم می‌گويد: «مامان بارها این مطلب را تعريف کرده بود. کوچک که بودم آرزویم این بود تا به «لبد» بروم و مهره‌ها را پیدا کنم. اولین‌بار که آنجا رفتم تا چشمم به درخت‌ها افتاد یاد مامان افتادم. دلم می‌خواست بالای تمام درخت‌ها را بگردم. آخر ماما همیشه می‌گفت خواب‌هایم راست هستند.)


***

مامان «خاتی‌جان»! حالا کنار «پير» نشسته‌‌ام، از میان سنگ‌هایی که باران و آفتاب اسامی آنها را شسته و برده مزار مادرت «حوری‌زاد» را پيدا کرده‌ام.
کنار مزارش نشسته‌ام و به انبوه‌ درختان پیرامون نگاه می‌کنم. و به مهره‌ها و گردنبندی فکر می‌کنم که شاید روی یکی از درخت‌ها باشد. به هفت سالگی تو فکر می‌کنم که خروس رنگینه‌ای در آغوش داری و از روی
گل بته‌ها و علف‌های بلند می‌دوی.
و به دستانم نگاه می‌کنم و به گردنبندی که مدام در مشت می‌فشارم.


+  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 8:30   حمیدرضا سلیمانی  | 


بهراد یک چادر مسافرتی کوچک دارد، که گذاشته‌ایم گوشه اتاق و پر از اسباب‌بازی است. چند تا توپ رنگ‌و‌وارنگ هم آن داخل است.
گاهی جلو چادر می‌نشیند، توپ‌ها را جلو پای من می‌اندازد تا شوت کنم.
با هر شوت من؛ می‌گوید:«گُل!»
توپ و گُل را می‌شناسد، اما مفهوم دروازه‌بان را هنوز نمی‌داند. حالا کوچک است نمی‌داند، بزرگ که شد خواهد دانست. آنوقت دست‌هایش را بلند می‌کند، پاهایش را حرکت می‌دهد، جلوی توپ‌ها را می‌گیرد.
شاید آن‌روز روی دیوار اتاقش، روی پیراهنِ ورزشی‌اش، عکسی هم از عقابِ آسیا زده باشد...


+  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 14:32   حمیدرضا سلیمانی  |