

برخی از دوستان در پست قبل در مورد داستان ایرج پرسیدهاند که در اینجا به اختصار به آن اشاره میكنم. از کتاب زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه به قلم دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن:
فریدون پس از آزمایش پسران و به انجام رسیدن نامگذاری و پرسیدن طالع ایشان از اخترشناسان، قلمرو پادشاهی خویش را سه بخش میکند. کشورهای واقع در غرب ایران را به سلم میدهد، نواحی شرقی یعنی ترکستان و چین را به تور و ایران را به ایرج میبخشد.
سلم و تور بر ایرج رشک میبرند، زیرا به زعم آنان وی گرچه برادر کوچکتر است، بزرگترین سهم را از مملکت یافته. نامهای به پدر مینویسند و او را به خودسری و تبعیض متهم میکنند.
برادران ایرج حق خود را پایمال شده میبینند و چنین میپندارند که نسبت به آنها ظلم شده است... و این احساس بصورت کینه نسبت به ایرج بروز میکند.
نخست سلم (برادر بزرگتر) فکر نفاق در سر میپروراند و تور(برادر میانه) را به اعتراض برمیانگیزد. سلم یکی از طبایع موذی و بددل است که همواره پشت صحنه قرار میگیرند و دیگران را برای اجرای مقصود خویش به جلو میرانند. تور برعکس آتشین مزاج و زودخشم است و سری پر از باد دارد. سلم و تور از جهتی با هم مشابه و از جهت دیگر با هم متفاوتاند.
هر دو از اعتدال و سلامت روح (که خصیصه ایرج است) بینصیباند، هر دو فزونطلب و سنگدل و بدسرشتند، با این تفاوت که تور بدخویی را با جسارت و صراحت همراه دارد و سلم آن را با تلبیس و حسابگری. سلم در دسیسه و تحریک پیشقدم است، اما چون با ایرج روبرو میشود، ساکت میماند؛ در آن هنگام تور به ایرج پرخاش میکند و سرانجام به کشتن وی دست میزند.
سلم و تور گرچه با ایرج از یک خوناند، طبعی درست مخالف طبع او دارند... سلم و تور نظیر آنگونه برادران و خواهرانی هستند که کنت در تراژدی شاه لیر در حق آنان میگوید: «ستارگان، ستارگان آسماناند که سیر زندگی ما را تعیین میکنند، و گرنه چگونه ممکن است که از یک پدر و مادر، فرزندانی تا بدین پایه ناهماهنگ بوجود آیند.»
ایرج بیگناهترین پهلوانی است که در سراسر شاهنامه بتوان یافت، حتی از سیاوش و فرود و سهراب مظلومتر و "شهید"تر است، هر چند که داستانش به غمانگیزی داستان آن سه نیست.
او بسادگی گمان میبرد که میتوان با سلاح مهربانی و خوبی، به نبرد خشونت و زشتخوئی رفت؛ نتیجه کار اما جز شکست نمیتواند بود.
محمدجان
اين روزها دلتنگم، حتی نمیتوانم بنویسم. به آسمان نگاه ميکنم ماهام نيست.
مثل موريانه به جان خودم افتادهام. هر لحظه یک تکه از جانم کنده میشود.
هر تکه از وجودم یکجا افتاده است. دلم میخواهد بخوابم و خواب نبینم. بخوابم و کسی بیدارم نکند. بخوابم و صدای جویده شدن را نشنوم.
میترسم ديگر از ترانه، شعر و قصه هم کاری بر نيايد.
عزیزم محمد
یاد حضور تو میافتم و با خودم فکر میکنم:
هنوز هم میشود خندید؟
هنوز هم میشود به گلهای زرد قالی شراب نوشاند!
و روی دیوار اتاق کنار عکس پهلوانیهای پدر خط به یادگار نوشت
و الههی ناز خواند؟
دلم خیلی تنگ است محمد
ای کاش تبریز همین اندیمشک بود.
مامان گفت: هفت ساله بودم که مادرم مُرد. وقتی داشت میمرد، بهم خیره شده بودیم. او میدانست که لحظههای آخرعمرش است. برای همین گفت: «خاتیجان» دخترم، برو خانهی داييات و از جانب من بگو؛ خروسی برایم بفرستند.
رفتم و خروس را گرفتم. وقتی برگشتم مادرم نبود.
مامان گفت: جایی بود که علفهای بلندی داشت. بیشتر اوقات همراه ِ همبازیهایم آنجا میرفتيم، علفها را میبریدیم و زیرِ کشِ "شلوارقری" میگذاشتیم، دور تا دور شلوار، تا شکلِ دامن شود. آن وقت آن قدر میچرخیدیم تا خسته شویم.
بیشتر اوقات برای بازی، همراه همبازیهايم سرِ «پیر» (سرای سليمان احمد) میرفتيم.
شبی خواب دیدم برای بازی به تنهايي سرِ پیر رفتهام، مشغول بازی بودم، که مادرم از لابلای درختها بیرون آمد صدایم زد.
با خوشحالی پیشاش دویدم. بوسید و بوییدم، گفت: «دخترم بعد از اين هر وقت سر پیرآمدی پیشات خواهم آمد.» بعد دستم را گرفت و کنارِ درختی برد و به بالای آن اشاره کرد و گفت: «روی این درخت برایت مهره، بند و سوزن گذاشتهام، تا برای خودت گردنبد درست کنی.»
از خواب که بیدار شدم، دیرم بود آفتاب سربزند تا سر پیر بروم و مهرهها را بردارم.
بالاخره هنگام طلوع خورشید همراه همبازیهایم سر پیر رفتم، به کسی چیزی نگفتم. آن درخت را پیدا کردم. به بهانهای بالای آن رفتم ولی چیزی ندیدم.
چند بار دیگر تنها رفتم، فکر میکردم اگر کسی همراهم نباشد مهرهها و مادرم را میبینم. اما هرگز مهرهها را ندیدم. خیلی با مادرم حرف زدم تا دوباره به خوابم بیاید و آدرس مهرهها را بدهد. ولی نیامد.
مامان میگفت: تا یادم میآید هر وقت سر پیر میرفتم بالای بیشتر درختها را نگاه میکردم.
مامان هرگز مهرهها را ندید.
(مرجان خواهرم میگويد: «مامان بارها این مطلب را تعريف کرده بود. کوچک که بودم آرزویم این بود تا به «لبد» بروم و مهرهها را پیدا کنم. اولینبار که آنجا رفتم تا چشمم به درختها افتاد یاد مامان افتادم. دلم میخواست بالای تمام درختها را بگردم. آخر ماما همیشه میگفت خوابهایم راست هستند.)
مامان «خاتیجان»! حالا کنار «پير» نشستهام، از میان سنگهایی که باران و آفتاب اسامی آنها را شسته و برده مزار مادرت «حوریزاد» را پيدا کردهام.
کنار مزارش نشستهام و به انبوه درختان پیرامون نگاه میکنم. و به مهرهها و گردنبندی فکر میکنم که شاید روی یکی از درختها باشد. به هفت سالگی تو فکر میکنم که خروس رنگینهای در آغوش داری و از روی گل بتهها و علفهای بلند میدوی.
و به دستانم نگاه میکنم و به گردنبندی که مدام در مشت میفشارم.